آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:13 | نویسنده : مامان آیلین |
جشن پایان ترم کلاس چرتکه:






اولین لباس فرم مدرسه آیلین:
دلبندم! از گرفتن لباس فرمهات اونقدر خوشحال بودی که برای اولین بار خودت داوطلبانه خواستی ازت عکس بگیرم و انواع و اقسام ژستها رو گرفتی.








دختر گلم! مدتی بود که برای خودمون گل نخریده بودم. ولی چند روز پیش که قسمت شد یه دسته گل رز برات خریدم دیدم چقدر ذوق کردی و با احساسات زیبایی باهاشون حرف میزدی.








[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 7 آبان 1396 | 12:47 | نویسنده : مامان آیلین |
عکسهای آیلین در مشهد توی تعطیلات ماه محرم:












[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 | 21:57 | نویسنده : مامان آیلین |
آیلین عزیزم! صبح روز اول مهر ماه, قبل از اینکه ما بیدارت کنیم پاشدی از خواب و سریع دست و صورتت رو شستی و آماده صبحانه خوردن شدی. با وجود اینکه شب قبلش از هیجان نتونسته بودی زود بخوابی.
با هم راهی مدرسه شدیم و به محض رسیدن به سمت کلاست رفتی و دوست پیدا کردی.
در تمام مدتی که پیشت بودم چشمات از خوشحالی برق میزد.
دختر گلم! امیدوارم سال تحصیلی خوبی رو تجربه کنی و کلی خاطرات خوب و شیرین توی ذهنت ثبت بشه.








[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 14:32 | نویسنده : مامان آیلین |
دختر گلم! امسال پیش دبستانیت رو توی مدرسه ثبت نام کردیم تا آمادگی بیشتری برای سال بعد داشته باشی. جالبه که تو هم خیلی از این موضوع استقبال کردی و از اینکه میخواستی بری مدرسه, بینهایت خوشحال بودی.
موقع رفتن برای جشن ورود به مدرسه, هیجان زیادی داشتی و به جرات میتونم بگم که تا حالا تو رو اینقدر خوشحال ندیده بودمت. دخترم! من و بابا هم از دیدن این هیجانات تو انرژی میگیریم.








[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 12:09 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین عزیزم! باید بهت خبر بدم که یه نی نی توی راه داریم ولی هنوز نمیدونیم که دختره یا پسر. ولی هر کدوم هم باشن، مطمئنم که خیلی از بودنشون خوشحال میشی. البته هنوز این موضوع رو بهت نگفتیم چون 7 ماه صبر کردن خیلی برات سخته.

به جرات میتونم بگم که تنها انگیزه ما از داشتن بچه دوم، فقط و فقط تو بودی و به عشق تو این تصمیم سخت رو گرفتیم. امیدوارم که بهترین تقدیرها براتون رقم بخوره و از وجود همدیگه نهایت لذت رو ببرید.

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : سه شنبه 30 مرداد 1396 | 10:41 | نویسنده : مامان آیلین |

ابی

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1396 | 14:58 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! در این روزهای گرم تابستون، هر روز عصر میریم پارک یا حیاط خونمون تا با دوستانت بازی کنی. بچه ها چه کوچکتر از خودت باشن و چه بزرگتر، خیلی خوب باهاشون کنار میایی و سریع یه بازی خوب پیدا می کنی و شروع به بازی می کنید.

چند روز پیش داشتی تعریف میکردی که یکی از دوستات باهات دعوا کرده و منم گفتم که وقتی اون سرت داد میزنه،  تو هم داد بزن. یه کم فکر کردی و گفتی " آخه من دختر مهربونیم. نمی تونم داد بزنم ".

یکی از حرفهای بامزه ای که میزنی اینه که بجای اینکه بگی منو دعوا می کنی، میگی " منو عصبانی میکنی " یکی دیگش هم اینه که میگی " حَسابم پرت شد ".

خیلی خوب تمام احساساتت رو بیان می کنی و هیجاناتت رو نشون میدی. اخیراً هم میگی " میدونی من چقدر دوستت دارم؟ 1000 درصد " وقتی هم میخوای بیشترش کنی میگی " من 1000 و 20 و 15 درصد دوستت دارم ".

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 18 تير 1396 | 12:13 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! یکی از خصوصیات جالبی که داری اینه که وقتی دلت برای چسب زخم تنگ میشه، الکی یه خراشی پیدا میکنی و چسب زخم میزنی. در حالیکه چند بار به شدت زخمی شدی و اصلاً به روی خودت نیاوردی.

نفسم! برخلاف تصورم، تحملت در مقابل درد خوبه. به عنوان مثال چند وقت پیش چشمت حساسیت داد و کلی ورم کرد و تنها چیزی که گفتی این بود که " مامان فردانه! به این میکروبا بگو دخترمو اذیت نکنین ". درحالیکه بعدش خودم هم دقیقا به این مسئله مبتلا شدم و فهمیدم که چی کشیدی و چیزی نگفتی.

جدیدا یه تکیه کلام بامزه بکار میبری و شروع هر صحبتی میگی " یه چیز میخوام بهت بگم، ولی ناراحت نشیا ".

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 17 تير 1396 | 14:29 | نویسنده : مامان آیلین |

اولین تجربه عینک مجازی

 

 

 

 
 
 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 تير 1396 | 22:14 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! اخیراً یاد گرفتی که برای دیگران نقاشی بکشی و به عنوان هدیه بهشون بدی. مثلاً قبل از رفتنمون به شمال, برای آقا جون و مامان مهین نقاشی کشیدی و خیلی با هیجان بهشون دادی.
 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 تير 1396 | 23:30 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! هفته پیش مامان مهین و آقا جون اومدن شمال و ما هم از تهران رفتیم و بهشون ملحق شدیم. این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت. بخصوص که دریا و شن بازی رو خیلی دوست داری و اونجا می تونستی راحت بازی کنی. جا داره که از مامان مهین و آقا جون بخاطر تمام زحماتشون تشکر و قدردانی کنیم.
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 18:51 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! چند وقت پیش از طرف شرکت بابا، برای افطاری دعوت شدیم. قبل از افطار چند تا غرفه سرگرمی برای بچه ها داشتن. یکی از غرفه ها اختصاص به نقاشی با موضوع ماه رمضان داشت. تو هم سریع رفتی و شروع به کشیدن نقاشی کردی و خیلی جالبه که توی نقاشیت علاوه بر درخت و آدم، یه سفره کشیدی با کلی بشقاب. خانمی که اونجا نقاشیها رو تحویل می گرفت با دیدن نقاشیت گفت " معلومه که دخترتون خیلی دست و دلبازه و همیشه هیئتی غذا میده ".

اعلام کردن که بعد از افطار اسم 6 نفر رو بعنوان برنده اعلام می کنن. تو هم خیلی پیگیر موضوع بودی و در تمام طول افطار داشتی لحظه شماری میکردی. خوشبختانه دیدیم اسم تو رو هم روی تابلو زدن و یه MP3 player بهت جایزه دادن. دیگه کل اون شب رو با این جایزه، خوشحال بودی.

نکته جالب دیگه این بود که روز بعدش که میخواستم برات چند تا آهنگ بریزم بهم گفتی " لطفا آهنگ دستم تو دست یاره ( آهنگ حامد همایون ) رو برام بریز".  اون لحظه قیافه من دیدنی بود.

متاسفانه اونجا یادم رفت از نفاشیت عکس بگیرم. ولی بعداً مشابهش رو دوباره توی خونه کشیدی:

 

 

 

 

 

دلبندم! یکی از غرفه ها هم لباس آتش نشانی برای بچه ها داشت. با وجود اینکه فکر میکردم که دوست داشته باشی که لباس آتش نشانی بپوشی ولی تمایلی نشون ندادی و فقط به گذاشتن کلاه بسنده کردی.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 14:36 | نویسنده : مامان آیلین |

مسجد جامع بروجرد

 

 

قلعه فلک الافلاک در خرم آباد

 

 

پارک فدک در بروجرد

 

آبشار بیشه

 

رودخونه گلرود

 
تپه چغا در بروجرد



[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | 9:59 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! تعطیلات خرداد ماه عزم سفر به شهرهای بروجرد و خرم آباد کردیم. خوشبختانه خاله پروانه هم همراهمون اومد و باعث شد خوشحالیت چند برابر بشه.

توی بروجرد در منطقه گلدشت یه خونه گرفتیم. وقتی وارد خونه شدیم خیلی ازش خوشت اومد و خیلی با هیجان گفتی " وااای این بهترین خونه ای که تا حالا من دیدم " و تا چند ساعت داشتی میدویدی و ملق میزدی.

طی این چند روز تپه چغا، رودخونه گلرود، پارک فدک، مسجد جامع، بازار سنتی و منطقه نارون رو در بروجرد گشتیم. بطور کلی همه جا سر سبز و باطراوت بود.

یه سفر یه روزه هم به خرم آباد رفتیم و از قلعه فلک الافلاک، پل شکسته و آبشار بیشه دیدن کردیم. یه موضوعی که باعث شد که خاطره به یادموندنی از خرم آباد داشته باشیم وجود ملخها در آبشار بیشه بود. با وجود اینکه معمولا از این چیزها نمیترسی، ولی اونقدر تعدادشون زیاد بود که نتونستیم تحملشون کنیم. بطوریکه بیخیال بساط پهن کردن شدیم و رفتیم رستوران ناهار خوردیم. البته بعد از ناهار از سمت دیگه آبشار رفتیم و اونجا دیگه خبری از ملخها نبود. اینجوری تونستیم از زیبایی آبشار، نهایت لذت رو ببریم.

جالب بود که تا مدتها میگفتی " مامان فردانه! تو نمیدونستی اونجا ملخ داره که ما رو بردی؟"

 

 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 | 13:46 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! الان علاوه براینکه شعر الفبای انگلیسی رو بلدی، دیدم که خودت تمام حروف رو هم به ترتیب نوشتی. این در حالیه که اصلا آموزشی در این زمینه ندیدی و به علاقه خودت یاد گرفتی.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 12:54 | نویسنده : مامان آیلین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد