آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:13 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! صبح پنج شنبه برف خوبی بارید و همه جا رو سفید پوش کرد. طبق معمول توی این شرایط دیگه نمیشه تو رو توی خونه نگه داشت.

قبل از رفتن پیشنهاد دادی که به آنوشا هم زنگ بزنیم تا بیاد. ولی متاسفانه بخاطر کاری بیرون رفته بودن و خونه نبودن. به همین خاطر خودمون دوتایی رفتیم. خوشبختانه همون میدون جلوی در خونمون، یکی از دوستای مهدت رو دیدی و یکم اونجا باهاش بازی کردی.

 

بمیرم برات که بخاطر نور زیاد نمیتونستی چشماتو خوب باز کنی.

 

 بعدش رفتیم جای دیگه که برف بیشتری داشته باشه. جالبه که اونجا هم تازه داشتی بازی میکردی که یکی دیگه از دوستای مهدت، به اسم حسام اومد. از دیدنش خیلی خوشحال شدی و تازه شروع به درست کردن آدم برفی کرده بودین که آنوشا هم سر رسید و اینطوری خوشحالیت چند برابر شد. دیگه به یدونه آدم برفی رضایت ندادین و دو تا درست کردین.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 11:03 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! اگرچه دفعه پیش نتونستیم بریم ایستگاه بالایی توچال و برف بازی کنیم، ولی چند روز بعدش برف خیلی خوبی شروع به باریدن کرد. وقتی که صبح بیدارت کردم، با وجود اینکه خیلی خواب آلو بودی ولی به محض اینکه از پنجره اتاقت برف رو دیدی، خواب از سرت پرید. مدام میگفتی " وای چقدر من خوشحالم که داره برف میاد ".

در حالیکه برف هنوز داشت می بارید، سریع آماده شدیم و قبل از مهد رفتنت، با هم یه کم برف بازی کردیم. بعدش تو رو گذاشتم مهد و خودم رفتم شرکت.

 

 

در طول روز هم با بچه های مهد رفته بودین برف بازی.

 

بعد از مهد هم بردمت کلاس اسکیت و بعدش که بابا ایمان اومده بود دنبالت، برای سومین بار رفته بودین برف بازی و آدم برفی درست کرده بودین. پس وقتی میگم عاشق برفی، بیجا نگفتم.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 10:01 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر عزیزم! به خاطر علاقه زیادی که به برف بازی داری، دو هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم سوار تله کابین توچال بشیم و کلی برف بازی کنیم. ولی قبل از تله کابین، سوار سورتمه شدیم و برات خیلی جالب و هیجان انگیز بود. بعدش هم بابا رفت سراغ عینکهای مجازی.

بدین ترتیب اونقدر مشغول سرگرمیهای اولیه شدیم که وقتی رسیدیم اونجا دیگه ظرفیت تکمیل شده بود. ولی خوشبختانه یه برف نرمی شروع به باریدن کرد و یه فضای خیلی خوبی ایجاد کرد. دیگه همونجا یه ناهار خوشمزه خوردیم و برگشتیم و یه روز خوب برای هممون به یادگار موند.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 17 بهمن 1395 | 9:59 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! یکی از چیزهایی که توی خوردنیها، خیلی دوست داری هویج هستش. هر وقت میریم خرید حتما باید هویج بخریم و همیشه سفارش میکنی که همراه میوه ها، هویج هم توی کیفت بزارم تا توی مهد بخوری.

چند وقت پیش خاله افسانه میخواست بیاد پیشمون و منم باید میرفتم کلاس. بهمین خاطر ازت خواستم که از مهمونمون پذیرایی کنی تا من برگردم. خیلی بامزه و با نگرانی گفتی" آخه مامان هویجمون تموم شده. الان چیکار کنیم؟ "

هنوز هم یکسری کلمات رو بامزه تلفظ میکنی و روزی که بتونی همه رو درست بگی دلم برای حرف زدنهای قبلیت تنگ میشه:

اسنک = اسکن

امیرملی = امیرعلی

پشرات = حشرات

توپبال = فوتبال

کمر = کرم

تفادص = تصادف

آبلالو = آلبالو

سوکس = سوسک

ممون = ممنون

پغتغال = پرتقال

 

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 11:36 | نویسنده : مامان آیلین |
تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 | 15:14 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! وقتی میفهمی که کسی میخواد مهمون بیاد خونمون، خیلی خوشحال میشی و لحظه شماری می کنی. البته باید بگم که اونقدر از من سراغشون رو میگیری که بعضی وقتا دیگه کلافه میشم و به همین خاطر اغلب از ترسم تا آخرین لحظه بهت نمیگم. جالبه که یکبار خودت متوجه شدی که من کلافه شدم و خیلی بامزه پرسیدی " یعنی الان مخت رو خوردم؟ " اون لحظه نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم.

نفسم! چند روز پیش یه کرم کوچولو از توی میوه ها پیدا کردم و میخواستم بندازمش سطل آشغال که نذاشتی. برات توی یه ظرف گذاشتم تا بررسیهای لازم رو بکنی. از اینکه این کرم رو داشتی خیلی خوشحال بودی و کلی قربون صدقش میرفتی. براش کاهو و سیب گذاشتی و موقع خواب گذاشتی بالای تختت و خوابیدی. عزیزم! من و بابا عاشق این احساسات لطیفت هستیم.

دختر یکی یه دونه من! این روزا خیلی در مورد خواهر و برادر ازمون سوال میکنی. چند روز پیش گفتی " مامان! پس کی از شکمت، برام یه خواهر میاری؟ آخه حیفه من تنها بمونم. قول میدم تمام کتابا و اسباب بازیهامو بهش بدم ".

فرشته کوچولو! خیلی دختر صبوری هستی و میدونی چطوری سر خودت رو گرم کنی. به عنوان مثال چند روز پیش رفتیم دکتر و مجبور شدیم 2 ساعت منتظر بشیم. این مدت خیلی با حوصله، یکی یکی کتابهای مطب دکتر رو برام میاوردی و من یه نگاهی بهش مینداختم و بعدش میذاشتی سر جاش.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 25 دی 1395 | 14:43 | نویسنده : مامان آیلین |

ایندفعه دیگه آپارتمان کشیدی:

 

اینو کشیدی و گفتی " اینا من و توییم. بابا هم رفته سرکار "

 

اینا رو نوشتی و گفتی " ببین من نوشتن بلدم "




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 12:32 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازم! چند روز قبل از شب یلدا، مادر و دختر با هم رفتیم خونه مادر جون. چون قبل از شب یلدا باید بر میگشتیم، مادر جون زحمت کشید و بخاطر ما بساط شب یلدا رو آماده کرد و باعث شد یه شب یلدای به یاد موندنی در کنار خاله ها، دایی جعفر و دایی مسعود داشته باشیم.

جالبه که امسال علاقه خاصی به پشمک پیدا کرده بودی و از اینکه همه دور هم بودیم خیلی خوشحال بودی.

 

 

این هم سفره یلدایی که در مجتمع شمس خوی بر پا کرده بودند:

 

 

دلبندم! بعد از برگشتن از خوی هم، یه شب یلدا بخاطر بابا ایمان گرفتیم و بدین ترتیب امسال دوتا شب یلدا داشتیم.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 12:02 | نویسنده : مامان آیلین |

یه روز برفی خوب در تهران

 

 

برف بازی و درست کردن آدم برفی در خونه مادر جون

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 15:02 | نویسنده : مامان آیلین |

یه روز پاییزی زیبا به همراه دوستان خوبمون در پارک ملت

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 10:27 | نویسنده : مامان آیلین |

 یه پیاده روی عالی در یه روز پاییزی و بارونی در پل طبیعت

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 14:36 | نویسنده : مامان آیلین |

وقتی مادر و دختر خونه باشن و کیک درست کنن و برای دخترمون هم، هر کیکی کیک تولد باشه:

 

 

وقتی که داری با کامپیوتر کار میکنی و میبینی یه دختر ناز، یواشکی رفته زیر صندلیت:

 

 

وقتی که بری شهر بازی و از ذوق کردن دخترت لذت ببری:

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 13:49 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! اخيراً در مورد خدا خيلي سوال ميپرسي. بعنوان مثال ميپرسي: " خدا خانمه يا آقا؟ خدا از اون بالا مياد پايين يا هميشه اون بالاهاست؟ خدا عصباني هم ميشه؟ اگه من كار بدي بكنم ديگه خدا منو دوست نداره؟" من هم سعي ميكنم كه بهترين جواب رو بهت بدم تا بعداً به تناقض نخوري.

عزيزكم! علاقه زيادي به كارهاي خونه مثل آشپزي، گردگيري و ... داري و سعي مي كني بهم كمك كني. بخصوص ظرف شستن رو خيلي دوست داري و با اينكه ماشين ظرفشويي داريم ولي به محض ديدن ظرف كثيف صندليت رو مياري و شروع به شستن ظرفها ميكني. جالبه كه خيلي تميز هم ميشوري و ديگه لازم نيست من دوباره بشورم.

دختر گلم! يكي از تفريحاتت اينه كه از مابين سي دي هات يكي رو انتخاب كني و ببيني. آمار همشون رو هم داري و بخوبي مراقبشون هستي.

نفسم! خيلي دختر مهربوني هستي و محبت كسي رو فراموش نميكني. وقتي از كسي ياد مي كنم خيلي قشنگ يادت مياد كه چه لطفي بهت كرده.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 12:46 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازم! در زمينه علاقه به برف بازي، زدي رو دست من و مدام دعا مي كني كه برف بباره و وقتي هم كه ميباره نميشه تو رو توي خونه نگه داشت. علاوه بر برف بازي، بايد حتما آدم برفي هم درست كنيم. بعضي وقتها برف اونقدر كمه كه نميشه آدم برفي درست كرد. اون موقع است كه دست به دامان برفهاي روي ماشينها ميشيم و آدم برفيمون رو درست مي كنيم.

جديداً هم اول سنگ پيدا ميكني و ميزاري روي هم و بعدش برف ميريزي و آدم برفي درست ميكني. اينطوري راحتتر و زودتر ميشه درستش كرد.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 21 آذر 1395 | 14:33 | نویسنده : مامان آیلین |

 آيلين جونم! جديدا يادگرفتي كه پروانه، خونه و گل بكشي و براي من و بابا اين نقاشيها، زيباترين نقاشيهاي دنيا هستن:

 

 

اينم كاردستي هاي آيلين كه توي خونه با هم درست كرديم:

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | 11:24 | نویسنده : مامان آیلین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد