آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا با آیلین جون

آیلین، شمع روشنی بخش زندگی مامان و بابا

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 17:13 ] [ مامان آیلین ] [ ]
اسکی رفتن آیلین

دختر نازم! توی سفری که به کرمانشاه رفته بودیم، دیدم دیگه موقع خواب زیاد غلت نمیخوری و حواست هست که از تخت نیفتی. به همین خاطر دو هفته پیش به بابا گفتم که دیگه نرده های تختت رو دربیاره و خوشبختانه حس بزرگ شدن خوبی از اینکار بهت دست داد و چندین بار از بابا بابت اینکارش تشکر کردی.

یک هفته بعدش هم پاتختی های تختت رو آوردیم پایین و تختت رو بزرگ کردیم. وقتیکه ما مشغول کار بودیم یکدفعه دیدم با دو تا تخته و دو تا نرده تخت برای خودت چوب اسکی درست کردی و روی سرامیکها داری اسکیت میری. کلی از دیدن این صحنه ذوق کردم و برام خیلی جالب بود. وقتی هم میخواستیم چوبا رو جمع کنیم میگفتی " اونارو نزارین بالا. من میخوام برم روی برفها سر بخورم ".
 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ سه شنبه 2 شهريور 1395 ] [ 13:25 ] [ مامان آیلین ] [ ]
روز دختر 95

آیلین جونم! روزت مبارک دختر گلم!

عزیزم! امسال به مناسبت روز دختر، بردمت شهر کتاب تا چند تا کتاب انتخاب کنی. وقتی فهمیدی که میخوام برات کتاب بخرم خیلی خوشحال شدی و چند بار دستم رو گرفتی و بوسیدی. این ابراز احساساتت رو خیلی دوست دارم و از دیدن خوشحالی تو، منم خوشحال میشم.

جالبه که همونجا نشستی پشت میز تحریر و شروع کردی به خوندن کتابهات. چقدر هم از میز تحریره خوشت اومده بود و دوست داشتی برات بخرم. ولی بهت گفتم باید دعا کنی که اتاقت بزرگتر بشه تا برات بخریم. تو هم همونجا دستاتو بالا گرفتی و گفتی " خدایا! خدایا! اتاقم بزرگتر بشه، آمین یا رب العالمین "

 

 

وقتی بهت گفتم " عزیزم! روزت مبارک! با تعجب پرسیدی " یعنی تولدمه؟ پس چرا برام کیک تولد نخریدی؟ " از نظر تو همه جشنها باید کیک تولد داشته باشن و این حست اونقدر قوی بود که منو مجبور کرد که یه کیک موزی برات درست کنم و نمیتونم توصیف کنم که حین درست کردن این کیک، چقدر هیجان داشتی و خوشحال بودی.

 



[موضوع : مناسبتهای خاص]
[ دوشنبه 1 شهريور 1395 ] [ 13:41 ] [ مامان آیلین ] [ ]
اولین عروسی رفتن آیلین

دختر گلم! متاسفانه تا حالا قسمت نشده بود ببریمت عروسی و به همین خاطر وقتی عروسی سپیده جون دعوت شدیم، طوری برنامه ریزی کردیم که بتونیم بریم خوی و توی این مراسم شرکت کنیم.

شب عروسی اولش یکم از زیاد بودن سر و صدا ناراحت بودی ولی بعدش از دیدن عروس خانم ذوق کردی و تا آخر شب خوشحال بودی.

 

 

روز بعد از عروسی هم با خاله پروانه یه تولد خیلی مجلل رفتی و کلی بهت خوش گذشته بود.

 

خوشبختانه این چند روزی که خوی بودیم هر روز عصرا، یه نم بارون میزد و هوا رو خیلی مطبوع میکرد و نمیدونی باغ رفتن توی اون هوا چه حالی میداد. ضمنا من عاشق این ژست گرفتنتم.

 

 

برای برگشت هم اومدیم تبریز تا با هواپیما برگردیم و به همین خاطر خیلی خوشحال بودی که سوار هواپیما میشی و توی فرودگاه از اینکه روی چمدانها بشینی خوشت میومد.

 

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 12:40 ] [ مامان آیلین ] [ ]
تولد بابا ایمان

آیلین جونم! برای تولد بابا ایمان، با هم رفتیم کیک خریدیم و کیکش رو تو هم انتخاب کردی و دوست داشتی که خودت دستت بگیری. ولی ازت خواهش کردم که اجازه بدی من بیارمش و تو هم رضایت دادی. وقتی سوار آسانسور خونمون شدیم، کیک رو ازم گرفتی و چشمتون روز بد نبینه، کیک از دستت افتاد و کلاً طرحش بهم ریخت.

اولش یکم ناراحت شدی و معذرت خواهی کردی ولی بعدش دوباره به ذوق اومدی و تلفن رو برداشتی و به بابا ایمان زنگ زدی که چرا زودتر نمیایی، ما برات کیک تولد خریدیم. تا اینکه بابا اومد و مراسم تولد رو بجا آوردیم و برای شام هم رفتیم بیرون و بخاطر تو پیتزا خوردیم.

 



[موضوع : مناسبتهای خاص]
[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 15:43 ] [ مامان آیلین ] [ ]
نقاشیهای آیلین

دختر گلم! کم کم داره نقاشیهات به واقعیت نزدیک میشه و معنا پیدا میکنه و نمی تونم بگم که چقدر من از دیدن نقاشیهات ذوق میکنم و برای همه میفرستم. بیشتر از همه، از تفسیری که برای نقاشیهات میکنی، من کلی لذت میبرم.

 

نقاشی آدم برای مادر جون

 

بادبادک

 

درخت

 

آدم با قایق توی دریا

 

نقاشی هندونه برای مامان مهین


 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 12:22 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه کرمانشاه (4)

نفسم! صبح روز جمعه که آخرین روز سفرمون بود رفتیم بازار سنتی کرمانشاه و بازدیدی ازش کردیم.

 

بعد از بازار سنتی، از تکیه مالک دیدن کردیم که یه حیاط خیلی باصفا داشت با یک حوض خوشگل و طبق معمول اونجا مشغول آب بازی شدی. جالبه که یه آب پاش هم پیدا کرده بودی و به گلها آب میدادی.

داخل تکیه هم یه منبر وجود داشت و تو هم سریع رفتی بالای منبر و شروع به خوندن شعر و سخنرانی کردی. سخنرانیت خیلی بامزه بود و برات فیلم گرفتم تا وقتی که بزرگتر شدی ببینیش.

 

 

دختر گلم! در آخرین مرحله مسافرتمون هم از بیستون دیدن کردیم که شامل مجسمه مرد هرکول و کتیبه بیستون بود و خوشبختانه اونجا هم یه برکه آب خوشگل داشت و باعث شد گرمای ظهر برامون قابل تحمل بشه. نهایتا هم بعد از بیستون ناهار خوردیم و راهی تهران شدیم.



[موضوع : سفرنامه]
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 8:30 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه کرمانشاه (3)

آیلین جونم! صبح روز دوم مسافرتمون، به سمت غار قوری قلعه راه افتادیم. خوشبختانه جاده خیلی با صفایی داشت و از مابین مزارع گندم و خیار و هندوانه رد میشد.

وقتی هم وارد غار شدیم، یه هوای خنکی داشت که توی گرمای تابستون خیلی دلچسب بود. البته تو سردت شده بود و یه کم هم احساس ترس داشتی ولی خوشم میاد که سریع خودت رو با شرایط وفق میدی و از جایی که هستی لذت میبری. خلاصه که این اولین بار بود که غار میدیدی و تجربه خوبی برات شد.

 

 

بعد از بیرو اومدن از غار هم سوار یه چرخ فلک دستی شدی که مربوط به زمان بچگی ما بود ولی کلی خوشت اومد.

 

 

بعد از غار، رفتیم بازار مرزی جوانرود و از اونجا یه کیبورد الکتریکی برات خریدیم. دختر گلم! نمیتونم بگم که چقدر خوشحال شدی فقط بگم که با اینکه سنگین بود ولی دوست داشتی خودت برداریش و کل بازار دستت بود. جالب اینجا بود که برای اینکه سریعتر بتونی باهاش بازی کنی دنبال دلیلی میگشتی تا زودتر بریم هتل. بهانه هاتم خیلی بامزه بود: مثلاً میگفتی " مامان! من خیلی عرق کردم. بریم هتل ". کلاً اینطوری بگم که این چند روز با اون خوابیدی و بیدار شدی و یه لحظه از خودت دورش نکردی.

 

 

بعد از بازارگردی هم رفتیم سراب نیلوفر که یه دریاچه بزرگ و زیبا داشت و قایق سواری توی اون خیلی لذت بخش بود.



[موضوع : سفرنامه]
[ چهارشنبه 30 تير 1395 ] [ 15:10 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه کرمانشاه (2)

دختر گلم! عصر چهارشنبه، بعد از کمی استراحت، رفتیم طاقبستان که یکی از اماکن تاریخی کرمانشاه بود و یه برکه خیلی خوشگل کنارش بود و باعث شده بود زیبایی مکان چند برابر بشه و بدین ترتیب ما هم یه عصر تابستانی دل انگیزی رو اونجا تجربه کردیم.

 

 

وقتی هم جایی آب داره، امکان نداره آیلین آب بازی نکنه.

 

 

غذا دادن به اردکها رو هم خیلی دوست داشتی

 

تمام کسانی که بچه دارن خوب میدونن که هر جا هم بری و هر چقدر هم بهت خوش بگذره، ولی پارک یه چیز دیگست. خوشبختانه نزدیک طاقبستان هم یه پارک خوبی بود با کلی وسایل بازی و بدون استثنا همه رو سوار شدی و کلی بهت خوش گذشت.

 

 

عزیزم! برای شام هم رفتیم به یکی از رستورانهای طاقبستان و دنده کباب که یکی از غذاهای محلی کرمانشاه هستش رو خوردیم. می تونم بگم کبابش خیلی خوشمزه بود و طعم جدید و دلپذیری داشت.

 

 



[موضوع : سفرنامه]
[ چهارشنبه 30 تير 1395 ] [ 14:26 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه کرمانشاه (1)

آیلین جونم! تعطیلات عید فطر یکدفعه تصمیم گرفتیم یه سفری بکنیم به کرمانشاه، چون تا حالا کرمانشاه نرفته بودیم. این اولین سفری بود که از مدتها قبل براش برنامه ریزی نکرده بودیم و هیچ تدارکی ندیده بودیم. البته بابا ایمان زحمت کشید و تمام اطلاعات رو سریع از اینترنت درآورد و لیدر اصلی این مسافرت بابا بود.

ساعت 5 صبح روز چهارشنبه راهی شدیم و بعد از حدود 4.5 ساعت به کنگاور رسیدیم و از معبد آناهیتا دیدن کردیم.

 

 

بعد از کنگاور رفتیم دربند صحنه که یه منطقه ییلاقی خیلی باصفایی بود و یه رود قشنگی از وسطش رد میشد. مادر و دختر هم که عاشق آب هستیم و هر جایی آب می بینیم سریع پاهامون رو میندازیم توی آب و کلی برای خودمون کیف می کنیم. همونجا هم یه کباب خوشمزه برای ناهار خوردیم.

 

بعد از خوردن ناهار، راهی کرمانشاه شدیم و هتل گرفتیم. جالبه که از هتل خیلی خوشت اومده بود و به عنوان خونه جدید ازش یاد میکردی و همه چیز رو وارسی میکردی و کلی ذوق میکردی.



[موضوع : خاطرات جالب]
[ شنبه 26 تير 1395 ] [ 11:22 ] [ مامان آیلین ] [ ]
اولین قایق سواری در دریاچه چیتگر

دختر نازم! اواسط ماه رمضان بود که عصر روز جمعه رفتیم دریاچه چیتگر و بابا هم روزه بود. با اینکه دریاچه به ما نزدیکه ولی خیلی وقت بود که نرفته بودیم و به همین خاطر خیلی برات تازگی داشت. طوریکه وقتی دریاچه رو از دور دیدی، با خوشحالی گفتی " وااااااای دریا " و به اصرارت رفتیم سوار قایق شدیم.

خاطره جالب اینجاست که مدت زمان کرایه قایق نیم ساعت بود، ولی مادر و دختر اونقدر ذوق زده بودیم که اصلاً گذشت زمان رو متوجه نشدیم. وقتی هم دیدیم داریم میریم پیاده بشیم، باورمون نمیشد که نیم ساعت اینقدر زود تموم شد. حالا منم خیلی جدی به بابا میگفتم که " بچه رو اذیت نکن و دور بزن. ما که هنوز وقت داریم." متفکرمتفکر

 


 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ دوشنبه 21 تير 1395 ] [ 14:40 ] [ مامان آیلین ] [ ]
4 سال و 4 ماه و 4 روزگی

آیلین جونم! 4 سال و 4 ماه و 4 روز از تولدت گذشته، ولی این اتفاق اونقدر برای من و بابا ایمان شیرینه که لحظه لحظه اش پر از خاطرات به یاد موندنیه. خاطراتی که هیچ وقت از ذهنمون پاک نمیشه و حتی یادآوری تک تکشون هم حس خوبی بهمون میده.

اینم عکسهای دختر گلم که جدیدا توی مهد انداخته و لباسهای هندی پوشیده. البته متاسفانه به اسکنر دسترسی نداشتم و به همین خاطر از روی عکسها عکس گرفتم:

 

 

اینم عکس شب یلدا هستش که جدیدا مهدتون بهمون داده



[موضوع : خاطرات تولد]
[ شنبه 19 تير 1395 ] [ 14:07 ] [ مامان آیلین ] [ ]
تعطیلات خرداد با مادر جون

دلبندم! خوشبختانه تعطیلات خرداد، مادر جون اومد پیشمون و ما رو از تنهایی در آورد. تو هم خیلی از این موضوع خوشحال بودی و نکته جالب اینجاست که اون روز متوجه شدی که مادر جون همون مادر بزرگت میشه و مدام با خودت تکرار میکردی که " من دو تا مادر بزرگ دارم: یکی مادر جون و یکی مامان مهین "

وقتی هم میخواست مادر جون برگرده خوی، دوست داشتی باهاش بری. حتی وقتی سوار اتوبوس شد تو هم رفتی کنارش نشستی و اصرار داشتی که باهاش بری. وقتی هم بهت گفتم که با خودت وسایل برنداشتی که بخوای بری، جواب دادی " کفش که پام هست، لباس هم تنمه، خوب همین کافیه دیگه ". حالا اونجا راضی شدی که از اتوبوس پیاده بشی و از پایین برای مادر جون دست تکون دادی. ولی کاملا ساکت بودی و وقتی که از در ترمینال خارج شدیم، یکدفعه بغضت ترکید و کلی گریه کردی. عزیزم! من فدای این احساسات قشنگت بشم. بوس

اینم عکسهای پیک نیکمون توی پارک چیتگر که با مادر جون رفتیم و خیلی خوش گذشت.

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ دوشنبه 14 تير 1395 ] [ 14:13 ] [ مامان آیلین ] [ ]
نقاشیهای آیلین

آیلین جونم! کلاً نقاشی رو دوست داری و رنگ آمیزیت خیلی خوبه و خیلی با مهارت رنگ میکنی. ولی فقط بعضی وقتها علاقه داری که خودت نقاشی بکشی و بعد از کشیدنش هم برامون تفسیر میکنی. من که عاشق این تفسیرهای جالبت هستم. محبت محبت

 

وقتی اینو کشیدی، گفتی که خودتو نقاشی کردی. جالبه که برای چشماش از رنگ آبی استفاده کردی.
 

 

نقاشی جنگل وحشتناک

 

نقاشی سنگ بزرگ و کوچیک

 

نقاشی آزاد



[موضوع : خاطرات جالب]
[ دوشنبه 14 تير 1395 ] [ 13:36 ] [ مامان آیلین ] [ ]
طبیعت زیبای بهار

دختر نازنینم! خیلی وقت بود که من خودم هم فصل بهار خوی نرفته بودم و زیباییهای بهاریش یادم رفته بود. ولی خوشبختانه ایندفعه یه برنامه گذاشتیم و یه سری به طبیعت اطراف خوی زدیم. به جرات میتونم بگم که یه بهشت واقعی بود و زیباییهای بهار رو میشد با تمام وجود لمس کرد.

جالبه که اونجا هوا خیلی خنک بود و گاهی لازم میشد که کاپشن و کلاه بپوشی، حتی یکسری از درختهای سیب اونجا تازه شکوفه کرده بودند. فکر کنم بهتره مستقیم بریم سراغ عکسهای قشنگت که خودشون گویای این مطلب هستن.

 

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ يکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ 15:49 ] [ مامان آیلین ] [ ]
یه پیک نیک لذت بخش همراه خانواده

آیلین جونم! قبل از تعطیلی نیمه شعبان، مادر جون و خاله فرزانه اومدن تهران و یه چند روزی پیشمون بودن و بعدش با هم رفتیم خوی.

عصر روز جمعه همگی با هم رفتیم باغ و آتیش روشن کردیم. هوا هم خنک و لطیف بود و از طرفی باریدن بارون هم باعث شد که اون روز کاملاً خاطره انگیز بشه. کنار باغش هم نهری جاری بود و بدین ترتیب بساط آب بازی تو هم مهیا بود. جالبه که از انداختن سنگ توی آب و شستن دستات نهایت لذت رو میبری و با دیدن این کارات من و بابا جون خیلی انرژی میگیرم.

 

 

دختر گلم! طبق قولی که مادر جون بهت داده بود، مادر جون یه کیک خوشمزه برات درست کرد که البته خودت هم توی درست کردنش خیلی بهش کمک کردی و طبق معمول برای تو هر کیکی، کیک تولده و خوشم میاد که این حست رو هم به همه منتقل کردی.

 

 

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ پنجشنبه 6 خرداد 1395 ] [ 8:56 ] [ مامان آیلین ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد