آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:13 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین عزیزم! باید بهت خبر بدم که یه نی نی توی راه داریم ولی هنوز نمیدونیم که دختره یا پسر. ولی هر کدوم هم باشن، مطمئنم که خیلی از بودنشون خوشحال میشی. البته هنوز این موضوع رو بهت نگفتیم چون 7 ماه صبر کردن خیلی برات سخته.

به جرات میتونم بگم که تنها انگیزه ما از داشتن بچه دوم، فقط و فقط تو بودی و به عشق تو این تصمیم سخت رو گرفتیم. امیدوارم که بهترین تقدیرها براتون رقم بخوره و از وجود همدیگه نهایت لذت رو ببرید.

 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : سه شنبه 30 مرداد 1396 | 10:41 | نویسنده : مامان آیلین |

ابی

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1396 | 14:58 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! در این روزهای گرم تابستون، هر روز عصر میریم پارک یا حیاط خونمون تا با دوستانت بازی کنی. بچه ها چه کوچکتر از خودت باشن و چه بزرگتر، خیلی خوب باهاشون کنار میایی و سریع یه بازی خوب پیدا می کنی و شروع به بازی می کنید.

چند روز پیش داشتی تعریف میکردی که یکی از دوستات باهات دعوا کرده و منم گفتم که وقتی اون سرت داد میزنه،  تو هم داد بزن. یه کم فکر کردی و گفتی " آخه من دختر مهربونیم. نمی تونم داد بزنم ".

یکی از حرفهای بامزه ای که میزنی اینه که بجای اینکه بگی منو دعوا می کنی، میگی " منو عصبانی میکنی " یکی دیگش هم اینه که میگی " حَسابم پرت شد ".

خیلی خوب تمام احساساتت رو بیان می کنی و هیجاناتت رو نشون میدی. اخیراً هم میگی " میدونی من چقدر دوستت دارم؟ 1000 درصد " وقتی هم میخوای بیشترش کنی میگی " من 1000 و 20 و 15 درصد دوستت دارم ".

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 18 تير 1396 | 12:13 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! یکی از خصوصیات جالبی که داری اینه که وقتی دلت برای چسب زخم تنگ میشه، الکی یه خراشی پیدا میکنی و چسب زخم میزنی. در حالیکه چند بار به شدت زخمی شدی و اصلاً به روی خودت نیاوردی.

نفسم! برخلاف تصورم، تحملت در مقابل درد خوبه. به عنوان مثال چند وقت پیش چشمت حساسیت داد و کلی ورم کرد و تنها چیزی که گفتی این بود که " مامان فردانه! به این میکروبا بگو دخترمو اذیت نکنین ". درحالیکه بعدش خودم هم دقیقا به این مسئله مبتلا شدم و فهمیدم که چی کشیدی و چیزی نگفتی.

جدیدا یه تکیه کلام بامزه بکار میبری و شروع هر صحبتی میگی " یه چیز میخوام بهت بگم، ولی ناراحت نشیا ".

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 17 تير 1396 | 14:29 | نویسنده : مامان آیلین |

اولین تجربه عینک مجازی

 

 

 

 
 
 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 تير 1396 | 22:14 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! اخیراً یاد گرفتی که برای دیگران نقاشی بکشی و به عنوان هدیه بهشون بدی. مثلاً قبل از رفتنمون به شمال, برای آقا جون و مامان مهین نقاشی کشیدی و خیلی با هیجان بهشون دادی.
 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 تير 1396 | 23:30 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! هفته پیش مامان مهین و آقا جون اومدن شمال و ما هم از تهران رفتیم و بهشون ملحق شدیم. این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت. بخصوص که دریا و شن بازی رو خیلی دوست داری و اونجا می تونستی راحت بازی کنی. جا داره که از مامان مهین و آقا جون بخاطر تمام زحماتشون تشکر و قدردانی کنیم.
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 18:51 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! چند وقت پیش از طرف شرکت بابا، برای افطاری دعوت شدیم. قبل از افطار چند تا غرفه سرگرمی برای بچه ها داشتن. یکی از غرفه ها اختصاص به نقاشی با موضوع ماه رمضان داشت. تو هم سریع رفتی و شروع به کشیدن نقاشی کردی و خیلی جالبه که توی نقاشیت علاوه بر درخت و آدم، یه سفره کشیدی با کلی بشقاب. خانمی که اونجا نقاشیها رو تحویل می گرفت با دیدن نقاشیت گفت " معلومه که دخترتون خیلی دست و دلبازه و همیشه هیئتی غذا میده ".

اعلام کردن که بعد از افطار اسم 6 نفر رو بعنوان برنده اعلام می کنن. تو هم خیلی پیگیر موضوع بودی و در تمام طول افطار داشتی لحظه شماری میکردی. خوشبختانه دیدیم اسم تو رو هم روی تابلو زدن و یه MP3 player بهت جایزه دادن. دیگه کل اون شب رو با این جایزه، خوشحال بودی.

نکته جالب دیگه این بود که روز بعدش که میخواستم برات چند تا آهنگ بریزم بهم گفتی " لطفا آهنگ دستم تو دست یاره ( آهنگ حامد همایون ) رو برام بریز".  اون لحظه قیافه من دیدنی بود.

متاسفانه اونجا یادم رفت از نفاشیت عکس بگیرم. ولی بعداً مشابهش رو دوباره توی خونه کشیدی:

 

 

 

 

 

دلبندم! یکی از غرفه ها هم لباس آتش نشانی برای بچه ها داشت. با وجود اینکه فکر میکردم که دوست داشته باشی که لباس آتش نشانی بپوشی ولی تمایلی نشون ندادی و فقط به گذاشتن کلاه بسنده کردی.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 14:36 | نویسنده : مامان آیلین |

مسجد جامع بروجرد

 

 

قلعه فلک الافلاک در خرم آباد

 

 

پارک فدک در بروجرد

 

آبشار بیشه

 

رودخونه گلرود

 
تپه چغا در بروجرد



[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | 9:59 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! تعطیلات خرداد ماه عزم سفر به شهرهای بروجرد و خرم آباد کردیم. خوشبختانه خاله پروانه هم همراهمون اومد و باعث شد خوشحالیت چند برابر بشه.

توی بروجرد در منطقه گلدشت یه خونه گرفتیم. وقتی وارد خونه شدیم خیلی ازش خوشت اومد و خیلی با هیجان گفتی " وااای این بهترین خونه ای که تا حالا من دیدم " و تا چند ساعت داشتی میدویدی و ملق میزدی.

طی این چند روز تپه چغا، رودخونه گلرود، پارک فدک، مسجد جامع، بازار سنتی و منطقه نارون رو در بروجرد گشتیم. بطور کلی همه جا سر سبز و باطراوت بود.

یه سفر یه روزه هم به خرم آباد رفتیم و از قلعه فلک الافلاک، پل شکسته و آبشار بیشه دیدن کردیم. یه موضوعی که باعث شد که خاطره به یادموندنی از خرم آباد داشته باشیم وجود ملخها در آبشار بیشه بود. با وجود اینکه معمولا از این چیزها نمیترسی، ولی اونقدر تعدادشون زیاد بود که نتونستیم تحملشون کنیم. بطوریکه بیخیال بساط پهن کردن شدیم و رفتیم رستوران ناهار خوردیم. البته بعد از ناهار از سمت دیگه آبشار رفتیم و اونجا دیگه خبری از ملخها نبود. اینجوری تونستیم از زیبایی آبشار، نهایت لذت رو ببریم.

جالب بود که تا مدتها میگفتی " مامان فردانه! تو نمیدونستی اونجا ملخ داره که ما رو بردی؟"

 

 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 | 13:46 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! الان علاوه براینکه شعر الفبای انگلیسی رو بلدی، دیدم که خودت تمام حروف رو هم به ترتیب نوشتی. این در حالیه که اصلا آموزشی در این زمینه ندیدی و به علاقه خودت یاد گرفتی.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 12:54 | نویسنده : مامان آیلین |

نفسم! یکی از خصوصیات بارزت اینه که برای هر چیزی یه داستانی درست می کنی و این فقط به عروسکهات محدود نمیشه. مثلاً از طرف شکلات، قند، دکمه و هر چیزی که به ذهنت بیاد، حرف میزنی. از همه جالبتر اینه که توی اغلب داستانهات یه مامان، یه بابا و یه بچه وجود داره و به قول خودت یه خانواده هستن. البته جدیدا یه خواهر و برادر به داستانهات اضافه شدن.

 

دلبندم! خدارو شکر از هیچ حیوانی نمی ترسی و علاقه زیادی به اونها داری. اغلب اوقات هم دوست داری بغلت بگیری یا نازشون کنی.

 

 

دختر گلم! دیگه الان برات جا افتاده که برای تولد دیگران باید کادو ببریم و بهشون تولدشون رو تبریک بگیم. بطوریکه به محض دعوت شدن به تولدی، سریع فکر می کنی که کادو چی ببریم و خودت هم داوطلبانه کادو رو به صاحب تولد تقدیم می کنی. تمام پدر و مادرا میدونن که رسیدن به این مرحله، موفقیت بزرگی محسوب میشه.

اینم از عکسهای تولد بنیتا که هفته پیش رفتیم:

 

 

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | 15:14 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! الان دیگه ایام هفته رو بخوبی میدونی و هر روز صبح که بیدارت میکنم میدونی که چه روزیه و برنامه های اون روز رو با من مرور میکنی.

 

چند وقت پیش بخاطر وفات یکی از امامان، آهنگ یه کارتون رو تغییر داده بودن. خیلی با تعجب پرسیدی چرا آهنگ این عوض شده؟ منم گفتم بخاطر وفات یکی از اماما هستش. بعد از مدتها که تلویزیون رو روشن کردی و دوباره دیدی آهنگ برنامه ها عوض شده خیلی بامزه گفتی " فکر کنم بازم یکی از این خداها فوت کرده ".

 

اخیراً علاقه زیادی به گریم صورت پیدا کردی و هر جا ببینی، بی نصیب نمی مونی. جالبه که خیلی هم مراقبی که پاک نشه و مدام جلوی آینه چکش می کنی.

 

 

آیلین جونم! کلا مهمون رو دوست داری، ولی نکته ای که برات خیلی مهمه اینه که آیا بچه دارن یا نه. در صورت داشتن بچه، اشتیاق بیشتری برای دیدنشون نشون میدی.

اخیراً مادر جون چند بار اومد خونمون و بخاطر زانو دردش رفتیم دکتر. تو هم ارتباط خیلی جالبی باهاش برقرار کردی مثلاً:

  • یه جایی می رفتیم که یه کم پیاده روی داشت نگران بودی که مادر جون می تونه بیاد یا نه.
  • عینکش رو براش میاوردی تا برات کتاب بخونه و از اینکه توی اتاق تو میخوابید خیلی خوشحال بودی و دیگه سراغ ما رو نمی گرفتی.
  • زمان خوردن داروهاش رو یاد گرفته بودی و سریع دارو و آب میاوردی و اصرار هم داشتی که خودت بزاری دهنش.
  • یه روز هم از مادرجون خواستی که تو رو ببره مهد و بعدش بیاد مسجد نزدیک مهد نماز بخونه و با هم برگردین خونه. بنده خدا مادر جون هم دلت رو نشکوند و همه رو برات عملی کرد.
  • یه موقع میدیدی که مادر جون چیزی خرد میکنه، خیلی ناز میگفتی " عینک بزن که یه موقع دستت رو نبری ".

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 | 14:35 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازنینم! امسال من بهترین کادوی تولدم رو از تو گرفتم و اون نقاشی خوشگلی بود که برام کشیدی.

 

 

وقتی میگن " دختر داشتن یعنی آخر خوشبختی " واقعا راست میگن. وقتی فهمیدی که تولدمه گفتی " مامان فردانه! من برات یه نقاشی می کشم و بهت کادو میدم ". جالبه که در توضیح نقاشیت که یکسری ساقه بدون گل هستن میگی " چند تا بچه بد اومدن و گلهای اینا رو کندن ".

عزیزم! یه بار هم دستبندم رو برداشتی و پرسیدی که گوشواره اون رو هم دارم یا نه. وقتی گفتم نه ندارم، خیلی ناز گفتی " اصلا غصه نخور. من خودم بزرگ میشم و برات میخرم ". من فدای این احساسات لطیف دختر گلم بشم.

 

 

اینم امضای مختص آیلین که جدیدا بالای نقاشیهاش میندازه. 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:17 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! دو ماه پیش کلاس چرتکه ثبت نامت کردم و خوشبختانه خیلی با اشتیاق شروع به یادگیری کردی. بطوریکه همان روز اول که از کلاس میومدی شروع به نوشتن مشقات میکردی و وقتی که بهت میگفتم باید کم کم انجام بدی، یواشکی می رفتی توی اتاق خودت و اونا رو می نوشتی.

با وجود اینکه کوچکترین عضو کلاس هستی ولی در اولین امتحان ریاضی، نمره 19 رو آوردی و این در حالی بود که هیچ کس 20 نشده بود. من و بابا خیلی از این موضوع خوشحال شدیم.

الان دیگه نوشتن اعداد از 1 تا 10 رو بلدی و تا 100 می شماری. البته شمردن اعداد تا 100 رو توی کلاس بهت یاد ندادن، بلکه خودت مدام در حال تجزیه و تحلیل اعداد بودی و تونستی ارتباط بین اونا رو پیدا کنی.

جدیداً هم جمع و تفریق ساده رو بهتون یاد دادن. اوایل یکم برات سخت میومد ولی بعدش کاملا یاد گرفتی.

دختر گلم! جالبه که سن اطرافیانت رو ازشون میپرسی و بعدش مدام بهشون یادآوری می کنی. خانمها هم که به سنشون حساسن و باعث ایجاد سوژه ها و عکس العملهای خنده داری میشی.قه قهه

البته باید بگم که فقط به پرسیدن سن هم اکتفا نمی کنی و سن ها رو با هم مقایسه هم می کنی. به عنوان مثال قبلا میدونستی که من و بابا 36 سالمونه. روز تولدم فهمیدی که من 37 سالم شده و چپ میرفتی راست میومدی میگفتی " مامان فردانه الان 37 سالشه و بابا 36 سالشه. یعنی مامانم از بابا بزرگتره  ". یکی میخواست بگه که چند ماه بزرگتر بودن که این حرفا رو نداره دیگه. غمگینغمگین

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1396 | 11:54 | نویسنده : مامان آیلین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد