آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:13 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین در نمایشگاه نوروزی آثار هنری خاله افسانه اینا

 

 

تولد دایی مسعود در نمایشگاه با کیکهای خوشمزه ای که خاله افسانه درست کرده بود.

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 10:42 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! همانطور که قبلاً هم گفتم امسال تم فروزن رو انتخاب کردی و از اول تصمیم گرفته بودی که جشن تولدت رو توی مهد بگیری و همچنان روی تصمیمت موندی. منم وقتی اشتیاق زیادت رو دیدم تدارکات لازم رو مهیا کردم.

ایندفعه کیک تولدت رو با سلیقه خودت انتخاب کردی و خداییش هم خیلی قشنگ شد. خوشبختانه خاله افسانه و خاله مریم و آرال هم ما رو توی این جشن همراهی کردن.

دلبندم! از اینکه در جمع دوستانت بودی، خیلی خوشحال بودی و شور و شوق از تمام وجودت می بارید. جالبه که بچه ها هم سر اینکه پیش تو وایستن با هم رقابت داشتن و کارهای بامزه ای میکردن.

 

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 12:12 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! چند ماه پیش دفتر کارم عوض شد و مسیر رفت و آمدم کاملا تغییر کرد. به همین خاطر مهدت رو عوض کردم و مهد نزدیک خونه ثبت نامت کردم. خوشبختانه مهد جدیدت رو خیلی دوست داری و صبحا مشتاقانه میری مهد.

ولی مشکلی که وجود داشت این بود که زودتر از مهد قبلیت تعطیل میشد و 2 روز در هفته که میخواستم برم کلاس زبان، مشکل داشتم. چند بار مجبور شدم که حدود نیم ساعت خونه تنهات بزارم تا بابا برسه ولی خیلی دل نگران میشدم. البته باید فدای دختر نازم بشم که برای اینکه من نگران نباشم میگفتی " مامان فردانه! نگران نشو. من میشینم کارتون نگاه کنم تا بابا بیاد ".

بابا هم شماره تلفنشو برات روی کاغذ نوشته بود تا هر وقت خواستی باهاش تماس بگیری. تو هم خیلی خوب میتونستی شماره ها رو تشخیص بدی و زنگ بزنی. این موضوع باعث شد که دیگه الان مستقل بشی و هر وقت دلت برای بابا تنگ بشه، سریع شماره رو بگیری و صحبت کنی.

نهایتا تصمیم گرفتم که همزمان با کلاس زبانم، تو رو هم کلاس اسکیت ثبت نام کنم تا من ببرم بزارمت کلاس و بعدش بابا بیاد اونجا دنبالت. خوشبختانه کلاس اسکیت رو هم دوست داری و با علاقه دنبالش میکنی.

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 | 14:12 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازنینم! از اونجایی که توی مشهد، همه بزرگترها جمع بودند، یه جشن تولد خودمونی برات تدارک دیدیم و به انتخاب خودت کیکت رو تم فروزن سفارش دادیم. البته بیشتر زحمات رو مامان مهین و آقاجون کشیده بودن و جا داره که ازشون تشکر کنیم.

نفسم! از وقتی که فهمیدی میخوایم برات تولد بگیریم، چشمات از خوشحالی برق میزد و از تک تک مراحل تولد، از بادکردن بادکنکها گرفته تا لباس پوشیدن و آماده شدن، لذت می بردی و مدام میگفتی " امروز من سیکس سالم میشه ".

وااای چقدر مشتاق بودی که هر چه زودتر کادوهات رو باز کنی!! بعدش هم بشینی و تک تکشون رو با دقت بررسی کنی. خوشبختانه پارسا جون هم اومد و تونستین کلی با هم بازی کنین.

 

عزیزم! برق چشمانت و لبخند لبانت،

بهترین هدیه ایست که خداوند با تولدت به ما عطا کرد.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 14:37 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! اواخر بهمن ماه تصمیم گرفتیم که بریم مشهد. خوشبختانه ایندفعه مادر جون هم همراهمون اومد و باعث شد که به هممون خیلی خوش بگذره. البته به شما که خیلی بیشتر خوش گذشت چون دور و برت حسابی شلوغ بود و  این مدت نازت حسابی خریدار داشت.

یکی از جاهایی که برای اولین بار توی مشهد رفتیم چالیدره بود و با وجود اینکه هوا سرد و مه آلود بود ولی خیلی بهمون خوش گذشت. اونجا سوار تله سیژ شدیم و رفتیم بالا و همونجا هم ناهار خوردیم.

 

 

خوشبختانه دیگه ترست از شخصیتهای کارتونی ریخته و الان خودت داوطلب میشی که باهاشون عکس بگیری.

 

قربون دختر نازم برم که با علاقه فراوان روی این میز تحریر نقاشی میکشید.




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 13:36 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! صبح پنج شنبه برف خوبی بارید و همه جا رو سفید پوش کرد. طبق معمول توی این شرایط دیگه نمیشه تو رو توی خونه نگه داشت.

قبل از رفتن پیشنهاد دادی که به آنوشا هم زنگ بزنیم تا بیاد. ولی متاسفانه بخاطر کاری بیرون رفته بودن و خونه نبودن. به همین خاطر خودمون دوتایی رفتیم. خوشبختانه همون میدون جلوی در خونمون، یکی از دوستای مهدت رو دیدی و یکم اونجا باهاش بازی کردی.

 

بمیرم برات که بخاطر نور زیاد نمیتونستی چشماتو خوب باز کنی.

 

 بعدش رفتیم جای دیگه که برف بیشتری داشته باشه. جالبه که اونجا هم تازه داشتی بازی میکردی که یکی دیگه از دوستای مهدت، به اسم حسام اومد. از دیدنش خیلی خوشحال شدی و تازه شروع به درست کردن آدم برفی کرده بودین که آنوشا هم سر رسید و اینطوری خوشحالیت چند برابر شد. دیگه به یدونه آدم برفی رضایت ندادین و دو تا درست کردین.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 11:03 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! اگرچه دفعه پیش نتونستیم بریم ایستگاه بالایی توچال و برف بازی کنیم، ولی چند روز بعدش برف خیلی خوبی شروع به باریدن کرد. وقتی که صبح بیدارت کردم، با وجود اینکه خیلی خواب آلو بودی ولی به محض اینکه از پنجره اتاقت برف رو دیدی، خواب از سرت پرید. مدام میگفتی " وای چقدر من خوشحالم که داره برف میاد ".

در حالیکه برف هنوز داشت می بارید، سریع آماده شدیم و قبل از مهد رفتنت، با هم یه کم برف بازی کردیم. بعدش تو رو گذاشتم مهد و خودم رفتم شرکت.

 

 

در طول روز هم با بچه های مهد رفته بودین برف بازی.

 

بعد از مهد هم بردمت کلاس اسکیت و بعدش که بابا ایمان اومده بود دنبالت، برای سومین بار رفته بودین برف بازی و آدم برفی درست کرده بودین. پس وقتی میگم عاشق برفی، بیجا نگفتم.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 10:01 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر عزیزم! به خاطر علاقه زیادی که به برف بازی داری، دو هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم سوار تله کابین توچال بشیم و کلی برف بازی کنیم. ولی قبل از تله کابین، سوار سورتمه شدیم و برات خیلی جالب و هیجان انگیز بود. بعدش هم بابا رفت سراغ عینکهای مجازی.

بدین ترتیب اونقدر مشغول سرگرمیهای اولیه شدیم که وقتی رسیدیم اونجا دیگه ظرفیت تکمیل شده بود. ولی خوشبختانه یه برف نرمی شروع به باریدن کرد و یه فضای خیلی خوبی ایجاد کرد. دیگه همونجا یه ناهار خوشمزه خوردیم و برگشتیم و یه روز خوب برای هممون به یادگار موند.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 17 بهمن 1395 | 9:59 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! یکی از چیزهایی که توی خوردنیها، خیلی دوست داری هویج هستش. هر وقت میریم خرید حتما باید هویج بخریم و همیشه سفارش میکنی که همراه میوه ها، هویج هم توی کیفت بزارم تا توی مهد بخوری.

چند وقت پیش خاله افسانه میخواست بیاد پیشمون و منم باید میرفتم کلاس. بهمین خاطر ازت خواستم که از مهمونمون پذیرایی کنی تا من برگردم. خیلی بامزه و با نگرانی گفتی" آخه مامان هویجمون تموم شده. الان چیکار کنیم؟ "

هنوز هم یکسری کلمات رو بامزه تلفظ میکنی و روزی که بتونی همه رو درست بگی دلم برای حرف زدنهای قبلیت تنگ میشه:

اسنک = اسکن

امیرملی = امیرعلی

پشرات = حشرات

توپبال = فوتبال

کمر = کرم

تفادص = تصادف

آبلالو = آلبالو

سوکس = سوسک

ممون = ممنون

پغتغال = پرتقال

 

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 11:36 | نویسنده : مامان آیلین |
تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 | 15:14 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! وقتی میفهمی که کسی میخواد مهمون بیاد خونمون، خیلی خوشحال میشی و لحظه شماری می کنی. البته باید بگم که اونقدر از من سراغشون رو میگیری که بعضی وقتا دیگه کلافه میشم و به همین خاطر اغلب از ترسم تا آخرین لحظه بهت نمیگم. جالبه که یکبار خودت متوجه شدی که من کلافه شدم و خیلی بامزه پرسیدی " یعنی الان مخت رو خوردم؟ " اون لحظه نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم.

نفسم! چند روز پیش یه کرم کوچولو از توی میوه ها پیدا کردم و میخواستم بندازمش سطل آشغال که نذاشتی. برات توی یه ظرف گذاشتم تا بررسیهای لازم رو بکنی. از اینکه این کرم رو داشتی خیلی خوشحال بودی و کلی قربون صدقش میرفتی. براش کاهو و سیب گذاشتی و موقع خواب گذاشتی بالای تختت و خوابیدی. عزیزم! من و بابا عاشق این احساسات لطیفت هستیم.

دختر یکی یه دونه من! این روزا خیلی در مورد خواهر و برادر ازمون سوال میکنی. چند روز پیش گفتی " مامان! پس کی از شکمت، برام یه خواهر میاری؟ آخه حیفه من تنها بمونم. قول میدم تمام کتابا و اسباب بازیهامو بهش بدم ".

فرشته کوچولو! خیلی دختر صبوری هستی و میدونی چطوری سر خودت رو گرم کنی. به عنوان مثال چند روز پیش رفتیم دکتر و مجبور شدیم 2 ساعت منتظر بشیم. این مدت خیلی با حوصله، یکی یکی کتابهای مطب دکتر رو برام میاوردی و من یه نگاهی بهش مینداختم و بعدش میذاشتی سر جاش.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 25 دی 1395 | 14:43 | نویسنده : مامان آیلین |

ایندفعه دیگه آپارتمان کشیدی:

 

اینو کشیدی و گفتی " اینا من و توییم. بابا هم رفته سرکار "

 

اینا رو نوشتی و گفتی " ببین من نوشتن بلدم "




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 12:32 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازم! چند روز قبل از شب یلدا، مادر و دختر با هم رفتیم خونه مادر جون. چون قبل از شب یلدا باید بر میگشتیم، مادر جون زحمت کشید و بخاطر ما بساط شب یلدا رو آماده کرد و باعث شد یه شب یلدای به یاد موندنی در کنار خاله ها، دایی جعفر و دایی مسعود داشته باشیم.

جالبه که امسال علاقه خاصی به پشمک پیدا کرده بودی و از اینکه همه دور هم بودیم خیلی خوشحال بودی.

 

 

این هم سفره یلدایی که در مجتمع شمس خوی بر پا کرده بودند:

 

 

دلبندم! بعد از برگشتن از خوی هم، یه شب یلدا بخاطر بابا ایمان گرفتیم و بدین ترتیب امسال دوتا شب یلدا داشتیم.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 12:02 | نویسنده : مامان آیلین |

یه روز برفی خوب در تهران

 

 

برف بازی و درست کردن آدم برفی در خونه مادر جون

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 15:02 | نویسنده : مامان آیلین |

یه روز پاییزی زیبا به همراه دوستان خوبمون در پارک ملت

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 10:27 | نویسنده : مامان آیلین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد