آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون
X

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:13 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! هفته پیش مامان مهین و آقا جون اومدن شمال و ما هم از تهران رفتیم و بهشون ملحق شدیم. این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت. بخصوص که دریا و شن بازی رو خیلی دوست داری و اونجا می تونستی راحت بازی کنی. جا داره که از مامان مهین و آقا جون بخاطر تمام زحماتشون تشکر و قدردانی کنیم.
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 18:51 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! چند وقت پیش از طرف شرکت بابا، برای افطاری دعوت شدیم. قبل از افطار چند تا غرفه سرگرمی برای بچه ها داشتن. یکی از غرفه ها اختصاص به نقاشی با موضوع ماه رمضان داشت. تو هم سریع رفتی و شروع به کشیدن نقاشی کردی و خیلی جالبه که توی نقاشیت علاوه بر درخت و آدم، یه سفره کشیدی با کلی بشقاب. خانمی که اونجا نقاشیها رو تحویل می گرفت با دیدن نقاشیت گفت " معلومه که دخترتون خیلی دست و دلبازه و همیشه هیئتی غذا میده ".

اعلام کردن که بعد از افطار اسم 6 نفر رو بعنوان برنده اعلام می کنن. تو هم خیلی پیگیر موضوع بودی و در تمام طول افطار داشتی لحظه شماری میکردی. خوشبختانه دیدیم اسم تو رو هم روی تابلو زدن و یه MP3 player بهت جایزه دادن. دیگه کل اون شب رو با این جایزه، خوشحال بودی.

نکته جالب دیگه این بود که روز بعدش که میخواستم برات چند تا آهنگ بریزم بهم گفتی " لطفا آهنگ دستم تو دست یاره ( آهنگ حامد همایون ) رو برام بریز".  اون لحظه قیافه من دیدنی بود.

متاسفانه اونجا یادم رفت از نفاشیت عکس بگیرم. ولی بعداً مشابهش رو دوباره توی خونه کشیدی:

 

 

 

 

 

دلبندم! یکی از غرفه ها هم لباس آتش نشانی برای بچه ها داشت. با وجود اینکه فکر میکردم که دوست داشته باشی که لباس آتش نشانی بپوشی ولی تمایلی نشون ندادی و فقط به گذاشتن کلاه بسنده کردی.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 3 تير 1396 | 14:36 | نویسنده : مامان آیلین |

مسجد جامع بروجرد

 

 

قلعه فلک الافلاک در خرم آباد

 

 

پارک فدک در بروجرد

 

آبشار بیشه

 

رودخونه گلرود

 
تپه چغا در بروجرد



[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | 9:59 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! تعطیلات خرداد ماه عزم سفر به شهرهای بروجرد و خرم آباد کردیم. خوشبختانه خاله پروانه هم همراهمون اومد و باعث شد خوشحالیت چند برابر بشه.

توی بروجرد در منطقه گلدشت یه خونه گرفتیم. وقتی وارد خونه شدیم خیلی ازش خوشت اومد و خیلی با هیجان گفتی " وااای این بهترین خونه ای که تا حالا من دیدم " و تا چند ساعت داشتی میدویدی و ملق میزدی.

طی این چند روز تپه چغا، رودخونه گلرود، پارک فدک، مسجد جامع، بازار سنتی و منطقه نارون رو در بروجرد گشتیم. بطور کلی همه جا سر سبز و باطراوت بود.

یه سفر یه روزه هم به خرم آباد رفتیم و از قلعه فلک الافلاک، پل شکسته و آبشار بیشه دیدن کردیم. یه موضوعی که باعث شد که خاطره به یادموندنی از خرم آباد داشته باشیم وجود ملخها در آبشار بیشه بود. با وجود اینکه معمولا از این چیزها نمیترسی، ولی اونقدر تعدادشون زیاد بود که نتونستیم تحملشون کنیم. بطوریکه بیخیال بساط پهن کردن شدیم و رفتیم رستوران ناهار خوردیم. البته بعد از ناهار از سمت دیگه آبشار رفتیم و اونجا دیگه خبری از ملخها نبود. اینجوری تونستیم از زیبایی آبشار، نهایت لذت رو ببریم.

جالب بود که تا مدتها میگفتی " مامان فردانه! تو نمیدونستی اونجا ملخ داره که ما رو بردی؟"

 

 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 | 13:46 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! الان علاوه براینکه شعر الفبای انگلیسی رو بلدی، دیدم که خودت تمام حروف رو هم به ترتیب نوشتی. این در حالیه که اصلا آموزشی در این زمینه ندیدی و به علاقه خودت یاد گرفتی.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 12:54 | نویسنده : مامان آیلین |

نفسم! یکی از خصوصیات بارزت اینه که برای هر چیزی یه داستانی درست می کنی و این فقط به عروسکهات محدود نمیشه. مثلاً از طرف شکلات، قند، دکمه و هر چیزی که به ذهنت بیاد، حرف میزنی. از همه جالبتر اینه که توی اغلب داستانهات یه مامان، یه بابا و یه بچه وجود داره و به قول خودت یه خانواده هستن. البته جدیدا یه خواهر و برادر به داستانهات اضافه شدن.

 

دلبندم! خدارو شکر از هیچ حیوانی نمی ترسی و علاقه زیادی به اونها داری. اغلب اوقات هم دوست داری بغلت بگیری یا نازشون کنی.

 

 

دختر گلم! دیگه الان برات جا افتاده که برای تولد دیگران باید کادو ببریم و بهشون تولدشون رو تبریک بگیم. بطوریکه به محض دعوت شدن به تولدی، سریع فکر می کنی که کادو چی ببریم و خودت هم داوطلبانه کادو رو به صاحب تولد تقدیم می کنی. تمام پدر و مادرا میدونن که رسیدن به این مرحله، موفقیت بزرگی محسوب میشه.

اینم از عکسهای تولد بنیتا که هفته پیش رفتیم:

 

 

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | 15:14 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! الان دیگه ایام هفته رو بخوبی میدونی و هر روز صبح که بیدارت میکنم میدونی که چه روزیه و برنامه های اون روز رو با من مرور میکنی.

 

چند وقت پیش بخاطر وفات یکی از امامان، آهنگ یه کارتون رو تغییر داده بودن. خیلی با تعجب پرسیدی چرا آهنگ این عوض شده؟ منم گفتم بخاطر وفات یکی از اماما هستش. بعد از مدتها که تلویزیون رو روشن کردی و دوباره دیدی آهنگ برنامه ها عوض شده خیلی بامزه گفتی " فکر کنم بازم یکی از این خداها فوت کرده ".

 

اخیراً علاقه زیادی به گریم صورت پیدا کردی و هر جا ببینی، بی نصیب نمی مونی. جالبه که خیلی هم مراقبی که پاک نشه و مدام جلوی آینه چکش می کنی.

 

 

آیلین جونم! کلا مهمون رو دوست داری، ولی نکته ای که برات خیلی مهمه اینه که آیا بچه دارن یا نه. در صورت داشتن بچه، اشتیاق بیشتری برای دیدنشون نشون میدی.

اخیراً مادر جون چند بار اومد خونمون و بخاطر زانو دردش رفتیم دکتر. تو هم ارتباط خیلی جالبی باهاش برقرار کردی مثلاً:

  • یه جایی می رفتیم که یه کم پیاده روی داشت نگران بودی که مادر جون می تونه بیاد یا نه.
  • عینکش رو براش میاوردی تا برات کتاب بخونه و از اینکه توی اتاق تو میخوابید خیلی خوشحال بودی و دیگه سراغ ما رو نمی گرفتی.
  • زمان خوردن داروهاش رو یاد گرفته بودی و سریع دارو و آب میاوردی و اصرار هم داشتی که خودت بزاری دهنش.
  • یه روز هم از مادرجون خواستی که تو رو ببره مهد و بعدش بیاد مسجد نزدیک مهد نماز بخونه و با هم برگردین خونه. بنده خدا مادر جون هم دلت رو نشکوند و همه رو برات عملی کرد.
  • یه موقع میدیدی که مادر جون چیزی خرد میکنه، خیلی ناز میگفتی " عینک بزن که یه موقع دستت رو نبری ".

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 | 14:35 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازنینم! امسال من بهترین کادوی تولدم رو از تو گرفتم و اون نقاشی خوشگلی بود که برام کشیدی.

 

 

وقتی میگن " دختر داشتن یعنی آخر خوشبختی " واقعا راست میگن. وقتی فهمیدی که تولدمه گفتی " مامان فردانه! من برات یه نقاشی می کشم و بهت کادو میدم ". جالبه که در توضیح نقاشیت که یکسری ساقه بدون گل هستن میگی " چند تا بچه بد اومدن و گلهای اینا رو کندن ".

عزیزم! یه بار هم دستبندم رو برداشتی و پرسیدی که گوشواره اون رو هم دارم یا نه. وقتی گفتم نه ندارم، خیلی ناز گفتی " اصلا غصه نخور. من خودم بزرگ میشم و برات میخرم ". من فدای این احساسات لطیف دختر گلم بشم.

 

 

اینم امضای مختص آیلین که جدیدا بالای نقاشیهاش میندازه. 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:17 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! دو ماه پیش کلاس چرتکه ثبت نامت کردم و خوشبختانه خیلی با اشتیاق شروع به یادگیری کردی. بطوریکه همان روز اول که از کلاس میومدی شروع به نوشتن مشقات میکردی و وقتی که بهت میگفتم باید کم کم انجام بدی، یواشکی می رفتی توی اتاق خودت و اونا رو می نوشتی.

با وجود اینکه کوچکترین عضو کلاس هستی ولی در اولین امتحان ریاضی، نمره 19 رو آوردی و این در حالی بود که هیچ کس 20 نشده بود. من و بابا خیلی از این موضوع خوشحال شدیم.

الان دیگه نوشتن اعداد از 1 تا 10 رو بلدی و تا 100 می شماری. البته شمردن اعداد تا 100 رو توی کلاس بهت یاد ندادن، بلکه خودت مدام در حال تجزیه و تحلیل اعداد بودی و تونستی ارتباط بین اونا رو پیدا کنی.

جدیداً هم جمع و تفریق ساده رو بهتون یاد دادن. اوایل یکم برات سخت میومد ولی بعدش کاملا یاد گرفتی.

دختر گلم! جالبه که سن اطرافیانت رو ازشون میپرسی و بعدش مدام بهشون یادآوری می کنی. خانمها هم که به سنشون حساسن و باعث ایجاد سوژه ها و عکس العملهای خنده داری میشی.قه قهه

البته باید بگم که فقط به پرسیدن سن هم اکتفا نمی کنی و سن ها رو با هم مقایسه هم می کنی. به عنوان مثال قبلا میدونستی که من و بابا 36 سالمونه. روز تولدم فهمیدی که من 37 سالم شده و چپ میرفتی راست میومدی میگفتی " مامان فردانه الان 37 سالشه و بابا 36 سالشه. یعنی مامانم از بابا بزرگتره  ". یکی میخواست بگه که چند ماه بزرگتر بودن که این حرفا رو نداره دیگه. غمگینغمگین

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1396 | 11:54 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر عزیزم! امسال دیگه معنی سال نو و بهار رو خوب متوجه شده بودی و هیجان خاصی برای اومدن عید داشتی. طوریکه که با دیدن سبزه و ماهی و ... ذوق میکردی و بیصبرانه منتظر عید بودی.

امسال برای جشن نوروز رفتیم خوی و اونجا دور هم جمع شدیم و لحظات خوبی رو کنار هم بودیم. خدا رو شکر هوا هم خیلی خوب بود و به همگی ما خیلی خوش گذشت.

 

 

خوشبختانه همونجا هم عروسی دعوت شدیم و باعث شد اولین مراسم حنابندان رو هم ببینی. جالبه که از دیدن این مراسم خیلی خوشحال شدی و با هیجان کامل شمع گرفتی دستت و کف دستت حنا گذاشتی.

 

 

نفسم! بالاخره راضی شدی که موهات رو کوتاه کنی و خاله الناز زحمت این کارو کشید. خوبیش اینه که خودت هم حس خوبی داری و از طرفی موهای کوتاه هم خیلی بهت میاد و همه از دیدنت شگفت زده میشن.

 

 

بخاطر اینکه باید بعد از سیزده بدر میرفتیم سرکار، 12 فروردین رفتیم بیرون و روز سیزده بدر به سمت تهران حرکت کردیم. خوشبختانه مادر جون و خاله الناز هم همراهمون اومدن و باعث شدن که یکدفعه تنها نشیم.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1396 | 13:17 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! پیشاپیش نوروز 96 مبارک!

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 10:47 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین در نمایشگاه نوروزی آثار هنری خاله افسانه اینا

 

 

تولد دایی مسعود در نمایشگاه با کیکهای خوشمزه ای که خاله افسانه درست کرده بود.

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 10:42 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! همانطور که قبلاً هم گفتم امسال تم فروزن رو انتخاب کردی و از اول تصمیم گرفته بودی که جشن تولدت رو توی مهد بگیری و همچنان روی تصمیمت موندی. منم وقتی اشتیاق زیادت رو دیدم تدارکات لازم رو مهیا کردم.

ایندفعه کیک تولدت رو با سلیقه خودت انتخاب کردی و خداییش هم خیلی قشنگ شد. خوشبختانه خاله افسانه و خاله مریم و آرال هم ما رو توی این جشن همراهی کردن.

دلبندم! از اینکه در جمع دوستانت بودی، خیلی خوشحال بودی و شور و شوق از تمام وجودت می بارید. جالبه که بچه ها هم سر اینکه پیش تو وایستن با هم رقابت داشتن و کارهای بامزه ای میکردن.

 

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 12:12 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! چند ماه پیش دفتر کارم عوض شد و مسیر رفت و آمدم کاملا تغییر کرد. به همین خاطر مهدت رو عوض کردم و مهد نزدیک خونه ثبت نامت کردم. خوشبختانه مهد جدیدت رو خیلی دوست داری و صبحا مشتاقانه میری مهد.

ولی مشکلی که وجود داشت این بود که زودتر از مهد قبلیت تعطیل میشد و 2 روز در هفته که میخواستم برم کلاس زبان، مشکل داشتم. چند بار مجبور شدم که حدود نیم ساعت خونه تنهات بزارم تا بابا برسه ولی خیلی دل نگران میشدم. البته باید فدای دختر نازم بشم که برای اینکه من نگران نباشم میگفتی " مامان فردانه! نگران نشو. من میشینم کارتون نگاه کنم تا بابا بیاد ".

بابا هم شماره تلفنشو برات روی کاغذ نوشته بود تا هر وقت خواستی باهاش تماس بگیری. تو هم خیلی خوب میتونستی شماره ها رو تشخیص بدی و زنگ بزنی. این موضوع باعث شد که دیگه الان مستقل بشی و هر وقت دلت برای بابا تنگ بشه، سریع شماره رو بگیری و صحبت کنی.

نهایتا تصمیم گرفتم که همزمان با کلاس زبانم، تو رو هم کلاس اسکیت ثبت نام کنم تا من ببرم بزارمت کلاس و بعدش بابا بیاد اونجا دنبالت. خوشبختانه کلاس اسکیت رو هم دوست داری و با علاقه دنبالش میکنی.

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 | 14:12 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازنینم! از اونجایی که توی مشهد، همه بزرگترها جمع بودند، یه جشن تولد خودمونی برات تدارک دیدیم و به انتخاب خودت کیکت رو تم فروزن سفارش دادیم. البته بیشتر زحمات رو مامان مهین و آقاجون کشیده بودن و جا داره که ازشون تشکر کنیم.

نفسم! از وقتی که فهمیدی میخوایم برات تولد بگیریم، چشمات از خوشحالی برق میزد و از تک تک مراحل تولد، از بادکردن بادکنکها گرفته تا لباس پوشیدن و آماده شدن، لذت می بردی و مدام میگفتی " امروز من سیکس سالم میشه ".

وااای چقدر مشتاق بودی که هر چه زودتر کادوهات رو باز کنی!! بعدش هم بشینی و تک تکشون رو با دقت بررسی کنی. خوشبختانه پارسا جون هم اومد و تونستین کلی با هم بازی کنین.

 

عزیزم! برق چشمانت و لبخند لبانت،

بهترین هدیه ایست که خداوند با تولدت به ما عطا کرد.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 14:37 | نویسنده : مامان آیلین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد