آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا با آیلین جون

آیلین، شمع روشنی بخش زندگی مامان و بابا

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 17:13 ] [ مامان آیلین ] [ ]
شيرين زبونيهاي آيلين

دختر گلم!

  • میگی: برام لاک بزن.                        

  میگم: عزیزم لاک خوب نیست. دکترا میگن لاک برای بدنمون ضرر داره.

  میگی: من که نمیخوام بزنم به بدنم. فقط ميخوام به ناخنام بزنم. خنده

  • میگم: عزیزم لطفا صبح زود بیدار شو تا بتونم لباساتو عوض کنم.    

  میگی: مامان جون! لطفا یدونه خاله برای من بیار تا پیشم باشه و من صبح زود بیدار نشم. راضی

  • یکی از مواقعی که اومده بودی محل کار من، یکی از همکارام توی آزمایشگاه رنگرزی انجام میداد و تو هم علاقه زیادی به این کار پیدا کردی. نکته جالب اینجاست که از اون موقع اسم اون همکارمو " خاله آبرنگی " گذاشتی.
  • برات توی دستگاه سی دی گذاشتم ولی دستگاه نتونست سی دی رو بخونه. بهت میگم مثل اینکه این دستگاه اینو نمیشناسه. ببریم روی کامپیوتر امتحان کنیم.

خيلي متفكرانه میگی: مامان میدونی چرا؟ چون کامپیوتر یه برنامه داره که میتونه اینو بخونه ولی این دستگاه این برنامه رو نداره. تعجب

  • ميگم: برام يه قصه بگو                        

ميگي: يكي بود يكي نبود. يه شكارچي بود ميخواست يه پرنده رو شكار كنه. يكدفعه خدا از اون بالا اومد پايين و گفت اي شكارچي اين پرنده رو شكار نكن و بجاش شير بخور. شير خيلي مفيده.

 

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ سه شنبه 2 آذر 1395 ] [ 14:01 ] [ مامان آیلین ] [ ]
آیلین و کارتون فروزن

آیلین جونم! چند وقت پیش کارتون فروزن رو برات گذاشتم ببینی. از اون موقع عاشق شخصیتهای این کارتون، بخصوص السا شدی و میگی منو السا صدا کنید. الان یکی از بازیهامون هم اینه که تو السا میشی و ما رو منجمد میکنی. شعرهای انگلیسی این کارتون رو هم یاد گرفتی و با زبون شیرین خودت میخونی. حتی اصرار داری که موهاتو مثل السا ببافم.

جالبه که وقتی رفته بودیم گرجستان، برات یه پیرهن خریدم که عکس آنا و السا روش بود و اون موقع از دیدینش زیاد خوشحال نشدی. ولی الان این لباست رو خیلی دوست داری و هر از گاهی توی خونه میپوشی و یه چرخی باهاش میزنی.

جالبتر از همه اینه که از الان تمام برنامه ریزیهاتو برای تولدت کرده ای. به این صورت که میخوای این لباست رو بپوشی و با کیک تولد آنا و السا توی مهد کودک، جشن تولد بگیری. فقط بدیش اینه که خیلی تا اسفند ماه فاصله داریم و امیدوارم که بتونم تا اون موقع لباست رو از دست ورووجکی مثل شما سالم نگه دارم. چشمکچشمک
 

دختر گلم! فقط نمیدونم گوشیم چه مشکلی پیدا کرده که روی بعضی از عکسها یه نوار رنگی میندازه. ولی این عکست رو خیلی دوست داشتم و به همین خاطر دلم نیومد پاکش کنم.

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ يکشنبه 9 آبان 1395 ] [ 15:31 ] [ مامان آیلین ] [ ]
تاسوعا و عاشورا در مشهد

آیلین جونم! برای تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفتیم مشهد و دیداری تازه کردیم. برای تو هم خیلی خوب شد چون اونجا با پارسا و پسر داییش همبازیهای خوبی بودین و کلی کیف کردین. جالبه که برنامه ریزیتو کرده بودی و از تهران وسایل شن بازیتو رو برداشته بودی و به همین خاطر یه روز هم بردیمتون پارک ملت و حدود 3 ساعت، اونجا مشغول شن بازی بودین و کلی لذت بردین.

 

 

عزیزم! این بار هم مامان مهین بخاطر شما یه کیک تولد خوشگل درست کرده بود و یه ماهگرد تولد برای تو و پارسا گرفتیم. حتی برای هر دوی شما هم ماشین کنترلی خریده بود و باعث شد که کلی خوشحال بشین و با هم بازی کنید. ضمنا اون شمع های روی کیک هم جزء هنرهای مامان مهین هستش.

 

 

اینم آیلین و عشق قطار

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ شنبه 1 آبان 1395 ] [ 13:15 ] [ مامان آیلین ] [ ]
برگشتن آیلین و سالگرد ازدواجمون

دختر نازنینم! بعد از 11 روز با خاله پروانه برگشتی تهران و ما رو از دلتنگی درآوردی. این مدت اونقدر دلم برات تنگ شده بود که وقتی اومدین خونه، تو رو بغل کرده بودم و کلاً فراموشم شده بود که با خاله پروانه سلام و احوالپرسی کنم. خندونک خندونک

عزیزکم! به مناسبت سالگرد ازدواجمون هم، طبق رسم هر سال رفتیم درکه و دیزی خوردیم. خوشبختانه امسال خاله پروانه هم همراهمون بود و باعث شد که خیلی خیلی بهمون خوش بگذره.

 

 

نفسم! نکته جالب اینجا بود که چون گفتیم میخوایم بریم کوه، مدام میپرسیدی که پس چرا از کوه نمیریم بالا؟ و با وجود اینکه مسیر درکه از مابین کوهها رد میشه ولی بعنوان کوه قبولش نداشتی. تا اینکه یه کوه برات پیدا کردیم و با بابا ایمان رفتی بالا و بالاخره رضایت دادی که اومدی کوه.


 



[موضوع : مناسبتهای خاص]
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ 13:46 ] [ مامان آیلین ] [ ]
عکسهای آیلین در خوی

عکسهای آیلین جون که خاله الناز برام فرستاده:

 

 

تولد مادر جون



[موضوع : خاطرات جالب]
[ چهارشنبه 14 مهر 1395 ] [ 9:46 ] [ مامان آیلین ] [ ]
جای آیلین جون سبز

آیلین جونم! هفته پیش خاله الناز اومد پیشمون و چند روزی خونمون بود. بماند که خیلی از این موضوع خوشحال شدی و این چند روز با خاله جونت خوش بودی. ولی از همون اول میگفتی که دوست دارم با خاله الناز برم خونشون. وقتی هم فهمیدی که خاله میخواد برگرده خوی، از من و بابا اجازه خواستی که بزاریم با خاله الناز بری خونه مادر جون. با اینکه اصلا دلمون نمیومد که از ما دور بشی، ولی وقتی اشتیاقت رو برای رفتن دیدیم، رضایت دادیم که بری.

الان که دارم این مطلب رو می نویسم یک هفته است که ندیدمت و خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. دختر گلم! خونه بدون تو خیلی ساکته و کسی نیست که هر لحظه یه نمایشنامه جدید درست کنه و از ما بخواد که اجراش کنیم.

عزیزم! بی نهایت دوستت داریم.

 

اونجا یه عروسی هم رفتی و اینم عکس قشنگت:



[موضوع : خاطرات جالب]
[ شنبه 10 مهر 1395 ] [ 11:43 ] [ مامان آیلین ] [ ]
نقاشیهای آیلین

بابا ایمان در حال طناب بازی ( فقط ریش و سبیل رو داشته باشید )

 

مامان فردانه در حال طناب بازی

 

آیلین در حال طناب بازی ( میگی من فرشته هستم و بهمین خاطر پا ندارم )

 

آرال در حال طناب بازی

 

آدم برفی

 

بچه با شیشه شیر



[موضوع : خاطرات جالب]
[ پنجشنبه 8 مهر 1395 ] [ 10:58 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه گرجستان- باتومی (4)

نفسم! روز جمعه آخرین روزی بود که باتومی بودیم و باید اتاقمون رو تحویل میدادیم. وقتی که دیدی وسایلمون رو داریم جمع می کنیم خیلی ناراحت شدی و همش میگفتی " من دوست دارم برای همیشه اینجا بمونم. اینجا خیلی خوبه، استخر داره، بیلیارد داره ".

البته بلیط برگشتمون برای آخر شب بود و به همین خاطر بعد از تحویل دادن اتاقمون، رفتیم بیرون و سوار تله کابین شدیم. بالای تله کابین، زیبایی مناظر چند برابر شده بود و واقعاً وصف نشدنی.

 

 

بعد از ظهر هم رفتیم کنار ساحل تا از دریا خداخافظی کنیم. با وجود اینکه قصد توی آب رفتن نداشتیم، ولی وقتی دیدیم که خیلی دوست داری بری توی آب، بهت اجازه دادیم که برای اخرین بار بری توی دریا و بازی کنی.

بدین ترتیب یه مسافرت به یادموندنی به پایان رسید و با کوله باری از خاطرات قشنگ برگشتیم خونه. جای همه عزیزان سبز.

 



[موضوع : سفرنامه]
[ دوشنبه 29 شهريور 1395 ] [ 12:27 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه گرجستان- باتومی (3)

ناز گلم! روز پنج شنبه هم بارون نم نم داشت می بارید، ولی ما بعد از صبحانه رفتیم بیرون و از این هوای لطیف لذت بردیم و توی شهر گشتیم.

 

 

نزدیک ظهر هم یه ماشین دربست گرفتیم و رفتیم به بیرون از شهر باتومی و از تمام مناظر طبیعی و آبشارهای زیبای اونجا دیدن کردیم. برای ناهار هم رفتیم به یه رستوران خیلی زیبا با مناظر بسیار قشنگ و رمانتیک ترین ناهار عمرمون رو اونجا خوردیم.

 

 



[موضوع : سفرنامه]
[ دوشنبه 29 شهريور 1395 ] [ 11:36 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه گرجستان- باتومی (2)

دختر نازم! صبح روز چهارشنبه اول از همه رفتی استخر و گفتی که دوست نداری بری دریا. ولی بعدش که رفتیم کنار دریا دلت طاقت نیاورد و توی دریا هم رفتی و حسابی آب بازی کردی. 

 

 

عزیزم! بعد از ظهر هم رفتیم پارک دلفینها و نمایش دلفینها رو دیدیم. چقدر هم از دیدن دلفینها و حرکاتشون خوشت اومد و لذت بردی. قبل از رفتن به پارک دلفینها هم بارون شدیدی شروع به باریدن گرفت و تا آخر اون روز ادامه پیدا کرد. خدا رو شکر طبق پیش بینی قبلی، چتر همراهمون بود و با خیال راحت دور شهر باتومی گشت زدیم.

 

 

نوار ساحلی دریا



[موضوع : سفرنامه]
[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 12:30 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه گرجستان- باتومی (1)

نفسم! صبح روز دوشنبه به سمت شهر باتومی راه افتادیم و ناهار رو مابین راه خوردیم تا اینکه عصر به مقصد رسیدیم. در طول مسیر شاهد مناظر بسیار زیبای طبیعی بودیم و نزدیکای باتومی هم منظره دریای سیاه این زیباییها رو چند برابر کرد.

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : سفرنامه]
[ چهارشنبه 24 شهريور 1395 ] [ 11:53 ] [ مامان آیلین ] [ ]
سفرنامه گرجستان- تفلیس (1)

دختر گلم! امسال تعطیلات تابستون، قرعه بنام گرجستان افتاد و تور ترکیبی تفلیس و باتومی رو گرفتیم. بدین ترتیب جمعه شب با هواپیما رفتیم تفلیس و آخر شب رسیدیم. با اینکه طول مسیر رو خواب بودی ولی وقتی رسیدیم هتل، سریع بیدار شدی و با کلی هیجان، تک تک وسایل اتاقمون رو بررسی کردی.

صبح روز بعد گشت شهری داشتیم و بیشتر جاهای دیدنی تفلیس مثل کلیسا، تله کابین، مجسمه مادر گرجستان، حمامهای شاه عباس و غیره رو دیدیم. خوشبختانه هر جا میرسیدیم یه دوست برای خودت پیدا میکردی. یکی از همسفرامون پسری به اسم آرشا داشت که خیلی با هم صمیمی شده بودید و خیلی خوب با هم بازی میکردید.

 

 

عصر هم تور شب گرجی رو گرفتیم و به یه رستوران قشنگ با انواع غذاهای محلی گرجی رفتیم. ضمناً اونجا موسیقی و رقص گرجی هم داشتند که خیلی جذاب بود.

 

 

عزیزکم! روز دوم هم رفتیم به مرکز خرید تفلیس و همونجا ناهار خوردیم. بعد از ناهار هم رفتیم پارک آبی و خیلی خیلی بهت خوش گذشت.

 



[موضوع : سفرنامه]
[ چهارشنبه 24 شهريور 1395 ] [ 11:45 ] [ مامان آیلین ] [ ]
اسکی رفتن آیلین

دختر نازم! توی سفری که به کرمانشاه رفته بودیم، دیدم دیگه موقع خواب زیاد غلت نمیخوری و حواست هست که از تخت نیفتی. به همین خاطر دو هفته پیش به بابا گفتم که دیگه نرده های تختت رو دربیاره و خوشبختانه حس بزرگ شدن خوبی از اینکار بهت دست داد و چندین بار از بابا بابت اینکارش تشکر کردی.

یک هفته بعدش هم پاتختی های تختت رو آوردیم پایین و تختت رو بزرگ کردیم. وقتیکه ما مشغول کار بودیم یکدفعه دیدم با دو تا تخته و دو تا نرده تخت برای خودت چوب اسکی درست کردی و روی سرامیکها داری اسکیت میری. کلی از دیدن این صحنه ذوق کردم و برام خیلی جالب بود. وقتی هم میخواستیم چوبا رو جمع کنیم میگفتی " اونارو نزارین بالا. من میخوام برم روی برفها سر بخورم ".
 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ سه شنبه 2 شهريور 1395 ] [ 13:25 ] [ مامان آیلین ] [ ]
روز دختر 95

آیلین جونم! روزت مبارک دختر گلم!

عزیزم! امسال به مناسبت روز دختر، بردمت شهر کتاب تا چند تا کتاب انتخاب کنی. وقتی فهمیدی که میخوام برات کتاب بخرم خیلی خوشحال شدی و چند بار دستم رو گرفتی و بوسیدی. این ابراز احساساتت رو خیلی دوست دارم و از دیدن خوشحالی تو، منم خوشحال میشم.

جالبه که همونجا نشستی پشت میز تحریر و شروع کردی به خوندن کتابهات. چقدر هم از میز تحریره خوشت اومده بود و دوست داشتی برات بخرم. ولی بهت گفتم باید دعا کنی که اتاقت بزرگتر بشه تا برات بخریم. تو هم همونجا دستاتو بالا گرفتی و گفتی " خدایا! خدایا! اتاقم بزرگتر بشه، آمین یا رب العالمین "

 

 

وقتی بهت گفتم " عزیزم! روزت مبارک! با تعجب پرسیدی " یعنی تولدمه؟ پس چرا برام کیک تولد نخریدی؟ " از نظر تو همه جشنها باید کیک تولد داشته باشن و این حست اونقدر قوی بود که منو مجبور کرد که یه کیک موزی برات درست کنم و نمیتونم توصیف کنم که حین درست کردن این کیک، چقدر هیجان داشتی و خوشحال بودی.

 



[موضوع : مناسبتهای خاص]
[ دوشنبه 1 شهريور 1395 ] [ 13:41 ] [ مامان آیلین ] [ ]
اولین عروسی رفتن آیلین

دختر گلم! متاسفانه تا حالا قسمت نشده بود ببریمت عروسی و به همین خاطر وقتی عروسی سپیده جون دعوت شدیم، طوری برنامه ریزی کردیم که بتونیم بریم خوی و توی این مراسم شرکت کنیم.

شب عروسی اولش یکم از زیاد بودن سر و صدا ناراحت بودی ولی بعدش از دیدن عروس خانم ذوق کردی و تا آخر شب خوشحال بودی.

 

 

روز بعد از عروسی هم با خاله پروانه یه تولد خیلی مجلل رفتی و کلی بهت خوش گذشته بود.

 

خوشبختانه این چند روزی که خوی بودیم هر روز عصرا، یه نم بارون میزد و هوا رو خیلی مطبوع میکرد و نمیدونی باغ رفتن توی اون هوا چه حالی میداد. ضمنا من عاشق این ژست گرفتنتم.

 

 

برای برگشت هم اومدیم تبریز تا با هواپیما برگردیم و به همین خاطر خیلی خوشحال بودی که سوار هواپیما میشی و توی فرودگاه از اینکه روی چمدانها بشینی خوشت میومد.

 

 



[موضوع : خاطرات جالب]
[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 12:40 ] [ مامان آیلین ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد