آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون
X

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:13 | نویسنده : مامان آیلین |

نفسم! یکی از خصوصیات بارزت اینه که برای هر چیزی یه داستانی درست می کنی و این فقط به عروسکهات محدود نمیشه. مثلاً از طرف شکلات، قند، دکمه و هر چیزی که به ذهنت بیاد، حرف میزنی. از همه جالبتر اینه که توی اغلب داستانهات یه مامان، یه بابا و یه بچه وجود داره و به قول خودت یه خانواده هستن. البته جدیدا یه خواهر و برادر به داستانهات اضافه شدن.

 

دلبندم! خدارو شکر از هیچ حیوانی نمی ترسی و علاقه زیادی به اونها داری. اغلب اوقات هم دوست داری بغلت بگیری یا نازشون کنی.

 

 

دختر گلم! دیگه الان برات جا افتاده که برای تولد دیگران باید کادو ببریم و بهشون تولدشون رو تبریک بگیم. بطوریکه به محض دعوت شدن به تولدی، سریع فکر می کنی که کادو چی ببریم و خودت هم داوطلبانه کادو رو به صاحب تولد تقدیم می کنی. تمام پدر و مادرا میدونن که رسیدن به این مرحله، موفقیت بزرگی محسوب میشه.

اینم از عکسهای تولد بنیتا که هفته پیش رفتیم:

 

 

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | 15:14 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! الان دیگه ایام هفته رو بخوبی میدونی و هر روز صبح که بیدارت میکنم میدونی که چه روزیه و برنامه های اون روز رو با من مرور میکنی.

 

چند وقت پیش بخاطر وفات یکی از امامان، آهنگ یه کارتون رو تغییر داده بودن. خیلی با تعجب پرسیدی چرا آهنگ این عوض شده؟ منم گفتم بخاطر وفات یکی از اماما هستش. بعد از مدتها که تلویزیون رو روشن کردی و دوباره دیدی آهنگ برنامه ها عوض شده خیلی بامزه گفتی " فکر کنم بازم یکی از این خداها فوت کرده ".

 

اخیراً علاقه زیادی به گریم صورت پیدا کردی و هر جا ببینی، بی نصیب نمی مونی. جالبه که خیلی هم مراقبی که پاک نشه و مدام جلوی آینه چکش می کنی.

 

 

آیلین جونم! کلا مهمون رو دوست داری، ولی نکته ای که برات خیلی مهمه اینه که آیا بچه دارن یا نه. در صورت داشتن بچه، اشتیاق بیشتری برای دیدنشون نشون میدی.

اخیراً مادر جون چند بار اومد خونمون و بخاطر زانو دردش رفتیم دکتر. تو هم ارتباط خیلی جالبی باهاش برقرار کردی مثلاً:

  • یه جایی می رفتیم که یه کم پیاده روی داشت نگران بودی که مادر جون می تونه بیاد یا نه.
  • عینکش رو براش میاوردی تا برات کتاب بخونه و از اینکه توی اتاق تو میخوابید خیلی خوشحال بودی و دیگه سراغ ما رو نمی گرفتی.
  • زمان خوردن داروهاش رو یاد گرفته بودی و سریع دارو و آب میاوردی و اصرار هم داشتی که خودت بزاری دهنش.
  • یه روز هم از مادرجون خواستی که تو رو ببره مهد و بعدش بیاد مسجد نزدیک مهد نماز بخونه و با هم برگردین خونه. بنده خدا مادر جون هم دلت رو نشکوند و همه رو برات عملی کرد.
  • یه موقع میدیدی که مادر جون چیزی خرد میکنه، خیلی ناز میگفتی " عینک بزن که یه موقع دستت رو نبری ".

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 | 14:35 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازنینم! امسال من بهترین کادوی تولدم رو از تو گرفتم و اون نقاشی خوشگلی بود که برام کشیدی.

 

 

وقتی میگن " دختر داشتن یعنی آخر خوشبختی " واقعا راست میگن. وقتی فهمیدی که تولدمه گفتی " مامان فردانه! من برات یه نقاشی می کشم و بهت کادو میدم ". جالبه که در توضیح نقاشیت که یکسری ساقه بدون گل هستن میگی " چند تا بچه بد اومدن و گلهای اینا رو کندن ".

عزیزم! یه بار هم دستبندم رو برداشتی و پرسیدی که گوشواره اون رو هم دارم یا نه. وقتی گفتم نه ندارم، خیلی ناز گفتی " اصلا غصه نخور. من خودم بزرگ میشم و برات میخرم ". من فدای این احساسات لطیف دختر گلم بشم.

 

 

اینم امضای مختص آیلین که جدیدا بالای نقاشیهاش میندازه. 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 | 11:17 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! دو ماه پیش کلاس چرتکه ثبت نامت کردم و خوشبختانه خیلی با اشتیاق شروع به یادگیری کردی. بطوریکه همان روز اول که از کلاس میومدی شروع به نوشتن مشقات میکردی و وقتی که بهت میگفتم باید کم کم انجام بدی، یواشکی می رفتی توی اتاق خودت و اونا رو می نوشتی.

با وجود اینکه کوچکترین عضو کلاس هستی ولی در اولین امتحان ریاضی، نمره 19 رو آوردی و این در حالی بود که هیچ کس 20 نشده بود. من و بابا خیلی از این موضوع خوشحال شدیم.

الان دیگه نوشتن اعداد از 1 تا 10 رو بلدی و تا 100 می شماری. البته شمردن اعداد تا 100 رو توی کلاس بهت یاد ندادن، بلکه خودت مدام در حال تجزیه و تحلیل اعداد بودی و تونستی ارتباط بین اونا رو پیدا کنی.

جدیداً هم جمع و تفریق ساده رو بهتون یاد دادن. اوایل یکم برات سخت میومد ولی بعدش کاملا یاد گرفتی.

دختر گلم! جالبه که سن اطرافیانت رو ازشون میپرسی و بعدش مدام بهشون یادآوری می کنی. خانمها هم که به سنشون حساسن و باعث ایجاد سوژه ها و عکس العملهای خنده داری میشی.قه قهه

البته باید بگم که فقط به پرسیدن سن هم اکتفا نمی کنی و سن ها رو با هم مقایسه هم می کنی. به عنوان مثال قبلا میدونستی که من و بابا 36 سالمونه. روز تولدم فهمیدی که من 37 سالم شده و چپ میرفتی راست میومدی میگفتی " مامان فردانه الان 37 سالشه و بابا 36 سالشه. یعنی مامانم از بابا بزرگتره  ". یکی میخواست بگه که چند ماه بزرگتر بودن که این حرفا رو نداره دیگه. غمگینغمگین

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1396 | 11:54 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر عزیزم! امسال دیگه معنی سال نو و بهار رو خوب متوجه شده بودی و هیجان خاصی برای اومدن عید داشتی. طوریکه که با دیدن سبزه و ماهی و ... ذوق میکردی و بیصبرانه منتظر عید بودی.

امسال برای جشن نوروز رفتیم خوی و اونجا دور هم جمع شدیم و لحظات خوبی رو کنار هم بودیم. خدا رو شکر هوا هم خیلی خوب بود و به همگی ما خیلی خوش گذشت.

 

 

خوشبختانه همونجا هم عروسی دعوت شدیم و باعث شد اولین مراسم حنابندان رو هم ببینی. جالبه که از دیدن این مراسم خیلی خوشحال شدی و با هیجان کامل شمع گرفتی دستت و کف دستت حنا گذاشتی.

 

 

نفسم! بالاخره راضی شدی که موهات رو کوتاه کنی و خاله الناز زحمت این کارو کشید. خوبیش اینه که خودت هم حس خوبی داری و از طرفی موهای کوتاه هم خیلی بهت میاد و همه از دیدنت شگفت زده میشن.

 

 

بخاطر اینکه باید بعد از سیزده بدر میرفتیم سرکار، 12 فروردین رفتیم بیرون و روز سیزده بدر به سمت تهران حرکت کردیم. خوشبختانه مادر جون و خاله الناز هم همراهمون اومدن و باعث شدن که یکدفعه تنها نشیم.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1396 | 13:17 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! پیشاپیش نوروز 96 مبارک!

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 10:47 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین در نمایشگاه نوروزی آثار هنری خاله افسانه اینا

 

 

تولد دایی مسعود در نمایشگاه با کیکهای خوشمزه ای که خاله افسانه درست کرده بود.

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 10:42 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! همانطور که قبلاً هم گفتم امسال تم فروزن رو انتخاب کردی و از اول تصمیم گرفته بودی که جشن تولدت رو توی مهد بگیری و همچنان روی تصمیمت موندی. منم وقتی اشتیاق زیادت رو دیدم تدارکات لازم رو مهیا کردم.

ایندفعه کیک تولدت رو با سلیقه خودت انتخاب کردی و خداییش هم خیلی قشنگ شد. خوشبختانه خاله افسانه و خاله مریم و آرال هم ما رو توی این جشن همراهی کردن.

دلبندم! از اینکه در جمع دوستانت بودی، خیلی خوشحال بودی و شور و شوق از تمام وجودت می بارید. جالبه که بچه ها هم سر اینکه پیش تو وایستن با هم رقابت داشتن و کارهای بامزه ای میکردن.

 

 

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 12:12 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! چند ماه پیش دفتر کارم عوض شد و مسیر رفت و آمدم کاملا تغییر کرد. به همین خاطر مهدت رو عوض کردم و مهد نزدیک خونه ثبت نامت کردم. خوشبختانه مهد جدیدت رو خیلی دوست داری و صبحا مشتاقانه میری مهد.

ولی مشکلی که وجود داشت این بود که زودتر از مهد قبلیت تعطیل میشد و 2 روز در هفته که میخواستم برم کلاس زبان، مشکل داشتم. چند بار مجبور شدم که حدود نیم ساعت خونه تنهات بزارم تا بابا برسه ولی خیلی دل نگران میشدم. البته باید فدای دختر نازم بشم که برای اینکه من نگران نباشم میگفتی " مامان فردانه! نگران نشو. من میشینم کارتون نگاه کنم تا بابا بیاد ".

بابا هم شماره تلفنشو برات روی کاغذ نوشته بود تا هر وقت خواستی باهاش تماس بگیری. تو هم خیلی خوب میتونستی شماره ها رو تشخیص بدی و زنگ بزنی. این موضوع باعث شد که دیگه الان مستقل بشی و هر وقت دلت برای بابا تنگ بشه، سریع شماره رو بگیری و صحبت کنی.

نهایتا تصمیم گرفتم که همزمان با کلاس زبانم، تو رو هم کلاس اسکیت ثبت نام کنم تا من ببرم بزارمت کلاس و بعدش بابا بیاد اونجا دنبالت. خوشبختانه کلاس اسکیت رو هم دوست داری و با علاقه دنبالش میکنی.

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 | 14:12 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازنینم! از اونجایی که توی مشهد، همه بزرگترها جمع بودند، یه جشن تولد خودمونی برات تدارک دیدیم و به انتخاب خودت کیکت رو تم فروزن سفارش دادیم. البته بیشتر زحمات رو مامان مهین و آقاجون کشیده بودن و جا داره که ازشون تشکر کنیم.

نفسم! از وقتی که فهمیدی میخوایم برات تولد بگیریم، چشمات از خوشحالی برق میزد و از تک تک مراحل تولد، از بادکردن بادکنکها گرفته تا لباس پوشیدن و آماده شدن، لذت می بردی و مدام میگفتی " امروز من سیکس سالم میشه ".

وااای چقدر مشتاق بودی که هر چه زودتر کادوهات رو باز کنی!! بعدش هم بشینی و تک تکشون رو با دقت بررسی کنی. خوشبختانه پارسا جون هم اومد و تونستین کلی با هم بازی کنین.

 

عزیزم! برق چشمانت و لبخند لبانت،

بهترین هدیه ایست که خداوند با تولدت به ما عطا کرد.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 14:37 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! اواخر بهمن ماه تصمیم گرفتیم که بریم مشهد. خوشبختانه ایندفعه مادر جون هم همراهمون اومد و باعث شد که به هممون خیلی خوش بگذره. البته به شما که خیلی بیشتر خوش گذشت چون دور و برت حسابی شلوغ بود و  این مدت نازت حسابی خریدار داشت.

یکی از جاهایی که برای اولین بار توی مشهد رفتیم چالیدره بود و با وجود اینکه هوا سرد و مه آلود بود ولی خیلی بهمون خوش گذشت. اونجا سوار تله سیژ شدیم و رفتیم بالا و همونجا هم ناهار خوردیم.

 

 

خوشبختانه دیگه ترست از شخصیتهای کارتونی ریخته و الان خودت داوطلب میشی که باهاشون عکس بگیری.

 

قربون دختر نازم برم که با علاقه فراوان روی این میز تحریر نقاشی میکشید.




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 13:36 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! صبح پنج شنبه برف خوبی بارید و همه جا رو سفید پوش کرد. طبق معمول توی این شرایط دیگه نمیشه تو رو توی خونه نگه داشت.

قبل از رفتن پیشنهاد دادی که به آنوشا هم زنگ بزنیم تا بیاد. ولی متاسفانه بخاطر کاری بیرون رفته بودن و خونه نبودن. به همین خاطر خودمون دوتایی رفتیم. خوشبختانه همون میدون جلوی در خونمون، یکی از دوستای مهدت رو دیدی و یکم اونجا باهاش بازی کردی.

 

بمیرم برات که بخاطر نور زیاد نمیتونستی چشماتو خوب باز کنی.

 

 بعدش رفتیم جای دیگه که برف بیشتری داشته باشه. جالبه که اونجا هم تازه داشتی بازی میکردی که یکی دیگه از دوستای مهدت، به اسم حسام اومد. از دیدنش خیلی خوشحال شدی و تازه شروع به درست کردن آدم برفی کرده بودین که آنوشا هم سر رسید و اینطوری خوشحالیت چند برابر شد. دیگه به یدونه آدم برفی رضایت ندادین و دو تا درست کردین.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 11:03 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! اگرچه دفعه پیش نتونستیم بریم ایستگاه بالایی توچال و برف بازی کنیم، ولی چند روز بعدش برف خیلی خوبی شروع به باریدن کرد. وقتی که صبح بیدارت کردم، با وجود اینکه خیلی خواب آلو بودی ولی به محض اینکه از پنجره اتاقت برف رو دیدی، خواب از سرت پرید. مدام میگفتی " وای چقدر من خوشحالم که داره برف میاد ".

در حالیکه برف هنوز داشت می بارید، سریع آماده شدیم و قبل از مهد رفتنت، با هم یه کم برف بازی کردیم. بعدش تو رو گذاشتم مهد و خودم رفتم شرکت.

 

 

در طول روز هم با بچه های مهد رفته بودین برف بازی.

 

بعد از مهد هم بردمت کلاس اسکیت و بعدش که بابا ایمان اومده بود دنبالت، برای سومین بار رفته بودین برف بازی و آدم برفی درست کرده بودین. پس وقتی میگم عاشق برفی، بیجا نگفتم.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 10:01 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر عزیزم! به خاطر علاقه زیادی که به برف بازی داری، دو هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم سوار تله کابین توچال بشیم و کلی برف بازی کنیم. ولی قبل از تله کابین، سوار سورتمه شدیم و برات خیلی جالب و هیجان انگیز بود. بعدش هم بابا رفت سراغ عینکهای مجازی.

بدین ترتیب اونقدر مشغول سرگرمیهای اولیه شدیم که وقتی رسیدیم اونجا دیگه ظرفیت تکمیل شده بود. ولی خوشبختانه یه برف نرمی شروع به باریدن کرد و یه فضای خیلی خوبی ایجاد کرد. دیگه همونجا یه ناهار خوشمزه خوردیم و برگشتیم و یه روز خوب برای هممون به یادگار موند.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 17 بهمن 1395 | 9:59 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! یکی از چیزهایی که توی خوردنیها، خیلی دوست داری هویج هستش. هر وقت میریم خرید حتما باید هویج بخریم و همیشه سفارش میکنی که همراه میوه ها، هویج هم توی کیفت بزارم تا توی مهد بخوری.

چند وقت پیش خاله افسانه میخواست بیاد پیشمون و منم باید میرفتم کلاس. بهمین خاطر ازت خواستم که از مهمونمون پذیرایی کنی تا من برگردم. خیلی بامزه و با نگرانی گفتی" آخه مامان هویجمون تموم شده. الان چیکار کنیم؟ "

هنوز هم یکسری کلمات رو بامزه تلفظ میکنی و روزی که بتونی همه رو درست بگی دلم برای حرف زدنهای قبلیت تنگ میشه:

اسنک = اسکن

امیرملی = امیرعلی

پشرات = حشرات

توپبال = فوتبال

کمر = کرم

تفادص = تصادف

آبلالو = آلبالو

سوکس = سوسک

ممون = ممنون

پغتغال = پرتقال

 

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 11:36 | نویسنده : مامان آیلین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد