آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

به وبلاگ آیلین جون،خیلی خوش آمدید. نظر یا یه یادگاری کوچولو یادتون نره.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 17:13 | نویسنده : مامان آیلین |
تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 | 15:14 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! وقتی میفهمی که کسی میخواد مهمون بیاد خونمون، خیلی خوشحال میشی و لحظه شماری می کنی. البته باید بگم که اونقدر از من سراغشون رو میگیری که بعضی وقتا دیگه کلافه میشم و به همین خاطر اغلب از ترسم تا آخرین لحظه بهت نمیگم. جالبه که یکبار خودت متوجه شدی که من کلافه شدم و خیلی بامزه پرسیدی " یعنی الان مخت رو خوردم؟ " اون لحظه نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم.

نفسم! چند روز پیش یه کرم کوچولو از توی میوه ها پیدا کردم و میخواستم بندازمش سطل آشغال که نذاشتی. برات توی یه ظرف گذاشتم تا بررسیهای لازم رو بکنی. از اینکه این کرم رو داشتی خیلی خوشحال بودی و کلی قربون صدقش میرفتی. براش کاهو و سیب گذاشتی و موقع خواب گذاشتی بالای تختت و خوابیدی. عزیزم! من و بابا عاشق این احساسات لطیفت هستیم.

دختر یکی یه دونه من! این روزا خیلی در مورد خواهر و برادر ازمون سوال میکنی. چند روز پیش گفتی " مامان! پس کی از شکمت، برام یه خواهر میاری؟ آخه حیفه من تنها بمونم. قول میدم تمام کتابا و اسباب بازیهامو بهش بدم ".

فرشته کوچولو! خیلی دختر صبوری هستی و میدونی چطوری سر خودت رو گرم کنی. به عنوان مثال چند روز پیش رفتیم دکتر و مجبور شدیم 2 ساعت منتظر بشیم. این مدت خیلی با حوصله، یکی یکی کتابهای مطب دکتر رو برام میاوردی و من یه نگاهی بهش مینداختم و بعدش میذاشتی سر جاش.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 25 دی 1395 | 14:43 | نویسنده : مامان آیلین |

ایندفعه دیگه آپارتمان کشیدی:

 

اینو کشیدی و گفتی " اینا من و توییم. بابا هم رفته سرکار "

 

اینا رو نوشتی و گفتی " ببین من نوشتن بلدم "




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 12:32 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازم! چند روز قبل از شب یلدا، مادر و دختر با هم رفتیم خونه مادر جون. چون قبل از شب یلدا باید بر میگشتیم، مادر جون زحمت کشید و بخاطر ما بساط شب یلدا رو آماده کرد و باعث شد یه شب یلدای به یاد موندنی در کنار خاله ها، دایی جعفر و دایی مسعود داشته باشیم.

جالبه که امسال علاقه خاصی به پشمک پیدا کرده بودی و از اینکه همه دور هم بودیم خیلی خوشحال بودی.

 

 

این هم سفره یلدایی که در مجتمع شمس خوی بر پا کرده بودند:

 

 

دلبندم! بعد از برگشتن از خوی هم، یه شب یلدا بخاطر بابا ایمان گرفتیم و بدین ترتیب امسال دوتا شب یلدا داشتیم.

 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 12:02 | نویسنده : مامان آیلین |

یه روز برفی خوب در تهران

 

 

برف بازی و درست کردن آدم برفی در خونه مادر جون

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 15:02 | نویسنده : مامان آیلین |

یه روز پاییزی زیبا به همراه دوستان خوبمون در پارک ملت

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 10:27 | نویسنده : مامان آیلین |

 یه پیاده روی عالی در یه روز پاییزی و بارونی در پل طبیعت

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 14:36 | نویسنده : مامان آیلین |

وقتی مادر و دختر خونه باشن و کیک درست کنن و برای دخترمون هم، هر کیکی کیک تولد باشه:

 

 

وقتی که داری با کامپیوتر کار میکنی و میبینی یه دختر ناز، یواشکی رفته زیر صندلیت:

 

 

وقتی که بری شهر بازی و از ذوق کردن دخترت لذت ببری:

 


 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 | 13:49 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم! اخيراً در مورد خدا خيلي سوال ميپرسي. بعنوان مثال ميپرسي: " خدا خانمه يا آقا؟ خدا از اون بالا مياد پايين يا هميشه اون بالاهاست؟ خدا عصباني هم ميشه؟ اگه من كار بدي بكنم ديگه خدا منو دوست نداره؟" من هم سعي ميكنم كه بهترين جواب رو بهت بدم تا بعداً به تناقض نخوري.

عزيزكم! علاقه زيادي به كارهاي خونه مثل آشپزي، گردگيري و ... داري و سعي مي كني بهم كمك كني. بخصوص ظرف شستن رو خيلي دوست داري و با اينكه ماشين ظرفشويي داريم ولي به محض ديدن ظرف كثيف صندليت رو مياري و شروع به شستن ظرفها ميكني. جالبه كه خيلي تميز هم ميشوري و ديگه لازم نيست من دوباره بشورم.

دختر گلم! يكي از تفريحاتت اينه كه از مابين سي دي هات يكي رو انتخاب كني و ببيني. آمار همشون رو هم داري و بخوبي مراقبشون هستي.

نفسم! خيلي دختر مهربوني هستي و محبت كسي رو فراموش نميكني. وقتي از كسي ياد مي كنم خيلي قشنگ يادت مياد كه چه لطفي بهت كرده.

 

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 12:46 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازم! در زمينه علاقه به برف بازي، زدي رو دست من و مدام دعا مي كني كه برف بباره و وقتي هم كه ميباره نميشه تو رو توي خونه نگه داشت. علاوه بر برف بازي، بايد حتما آدم برفي هم درست كنيم. بعضي وقتها برف اونقدر كمه كه نميشه آدم برفي درست كرد. اون موقع است كه دست به دامان برفهاي روي ماشينها ميشيم و آدم برفيمون رو درست مي كنيم.

جديداً هم اول سنگ پيدا ميكني و ميزاري روي هم و بعدش برف ميريزي و آدم برفي درست ميكني. اينطوري راحتتر و زودتر ميشه درستش كرد.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 21 آذر 1395 | 14:33 | نویسنده : مامان آیلین |

 آيلين جونم! جديدا يادگرفتي كه پروانه، خونه و گل بكشي و براي من و بابا اين نقاشيها، زيباترين نقاشيهاي دنيا هستن:

 

 

اينم كاردستي هاي آيلين كه توي خونه با هم درست كرديم:

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | 11:24 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر گلم!

  • میگی: برام لاک بزن.                        

  میگم: عزیزم لاک خوب نیست. دکترا میگن لاک برای بدنمون ضرر داره.

  میگی: من که نمیخوام بزنم به بدنم. فقط ميخوام به ناخنام بزنم. خنده

  • میگم: عزیزم لطفا صبح زود بیدار شو تا بتونم لباساتو عوض کنم.    

  میگی: مامان جون! لطفا یدونه خاله برای من بیار تا پیشم باشه و من صبح زود بیدار نشم. راضی

  • یکی از مواقعی که اومده بودی محل کار من، یکی از همکارام توی آزمایشگاه رنگرزی انجام میداد و تو هم علاقه زیادی به این کار پیدا کردی. نکته جالب اینجاست که از اون موقع اسم اون همکارمو " خاله آبرنگی " گذاشتی.
  • برات توی دستگاه سی دی گذاشتم ولی دستگاه نتونست سی دی رو بخونه. بهت میگم مثل اینکه این دستگاه اینو نمیشناسه. ببریم روی کامپیوتر امتحان کنیم.

خيلي متفكرانه میگی: مامان میدونی چرا؟ چون کامپیوتر یه برنامه داره که میتونه اینو بخونه ولی این دستگاه این برنامه رو نداره. تعجب

  • ميگم: برام يه قصه بگو                        

ميگي: يكي بود يكي نبود. يه شكارچي بود ميخواست يه پرنده رو شكار كنه. يكدفعه خدا از اون بالا اومد پايين و گفت اي شكارچي اين پرنده رو شكار نكن و بجاش شير بخور. شير خيلي مفيده.

 

آيلين اسماعيل پور

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : سه شنبه 2 آذر 1395 | 14:01 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! چند وقت پیش کارتون فروزن رو برات گذاشتم ببینی. از اون موقع عاشق شخصیتهای این کارتون، بخصوص السا شدی و میگی منو السا صدا کنید. الان یکی از بازیهامون هم اینه که تو السا میشی و ما رو منجمد میکنی. شعرهای انگلیسی این کارتون رو هم یاد گرفتی و با زبون شیرین خودت میخونی. حتی اصرار داری که موهاتو مثل السا ببافم.

جالبه که وقتی رفته بودیم گرجستان، برات یه پیرهن خریدم که عکس آنا و السا روش بود و اون موقع از دیدینش زیاد خوشحال نشدی. ولی الان این لباست رو خیلی دوست داری و هر از گاهی توی خونه میپوشی و یه چرخی باهاش میزنی.

جالبتر از همه اینه که از الان تمام برنامه ریزیهاتو برای تولدت کرده ای. به این صورت که میخوای این لباست رو بپوشی و با کیک تولد آنا و السا توی مهد کودک، جشن تولد بگیری. فقط بدیش اینه که خیلی تا اسفند ماه فاصله داریم و امیدوارم که بتونم تا اون موقع لباست رو از دست ورووجکی مثل شما سالم نگه دارم. چشمکچشمک
 

دختر گلم! فقط نمیدونم گوشیم چه مشکلی پیدا کرده که روی بعضی از عکسها یه نوار رنگی میندازه. ولی این عکست رو خیلی دوست داشتم و به همین خاطر دلم نیومد پاکش کنم.

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : يکشنبه 9 آبان 1395 | 15:31 | نویسنده : مامان آیلین |

آیلین جونم! برای تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفتیم مشهد و دیداری تازه کردیم. برای تو هم خیلی خوب شد چون اونجا با پارسا و پسر داییش همبازیهای خوبی بودین و کلی کیف کردین. جالبه که برنامه ریزیتو کرده بودی و از تهران وسایل شن بازیتو رو برداشته بودی و به همین خاطر یه روز هم بردیمتون پارک ملت و حدود 3 ساعت، اونجا مشغول شن بازی بودین و کلی لذت بردین.

 

 

عزیزم! این بار هم مامان مهین بخاطر شما یه کیک تولد خوشگل درست کرده بود و یه ماهگرد تولد برای تو و پارسا گرفتیم. حتی برای هر دوی شما هم ماشین کنترلی خریده بود و باعث شد که کلی خوشحال بشین و با هم بازی کنید. ضمنا اون شمع های روی کیک هم جزء هنرهای مامان مهین هستش.

 

 

اینم آیلین و عشق قطار

 




[ موضوع : خاطرات جالب]
تاريخ : شنبه 1 آبان 1395 | 13:15 | نویسنده : مامان آیلین |

دختر نازنینم! بعد از 11 روز با خاله پروانه برگشتی تهران و ما رو از دلتنگی درآوردی. این مدت اونقدر دلم برات تنگ شده بود که وقتی اومدین خونه، تو رو بغل کرده بودم و کلاً فراموشم شده بود که با خاله پروانه سلام و احوالپرسی کنم. خندونک خندونک

عزیزکم! به مناسبت سالگرد ازدواجمون هم، طبق رسم هر سال رفتیم درکه و دیزی خوردیم. خوشبختانه امسال خاله پروانه هم همراهمون بود و باعث شد که خیلی خیلی بهمون خوش بگذره.

 

 

نفسم! نکته جالب اینجا بود که چون گفتیم میخوایم بریم کوه، مدام میپرسیدی که پس چرا از کوه نمیریم بالا؟ و با وجود اینکه مسیر درکه از مابین کوهها رد میشه ولی بعنوان کوه قبولش نداشتی. تا اینکه یه کوه برات پیدا کردیم و با بابا ایمان رفتی بالا و بالاخره رضایت دادی که اومدی کوه.


 




[ موضوع : مناسبتهای خاص]
تاريخ : سه شنبه 27 مهر 1395 | 13:46 | نویسنده : مامان آیلین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد