آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

فقط به عشق تو

آیلین عزیزم! باید بهت خبر بدم که یه نی نی توی راه داریم ولی هنوز نمیدونیم که دختره یا پسر. ولی هر کدوم هم باشن، مطمئنم که خیلی از بودنشون خوشحال میشی. البته هنوز این موضوع رو بهت نگفتیم چون 7 ماه صبر کردن خیلی برات سخته. به جرات میتونم بگم که تنها انگیزه ما از داشتن بچه دوم، فقط و فقط تو بودی و به عشق تو این تصمیم سخت رو گرفتیم. امیدوارم که بهترین تقدیرها براتون رقم بخوره و از وجود همدیگه نهایت لذت رو ببرید.   ...
30 مرداد 1396

شیرین زبونیهای آیلین

دختر گلم! در این روزهای گرم تابستون، هر روز عصر میریم پارک یا حیاط خونمون تا با دوستانت بازی کنی. بچه ها چه کوچکتر از خودت باشن و چه بزرگتر، خیلی خوب باهاشون کنار میایی و سریع یه بازی خوب پیدا می کنی و شروع به بازی می کنید. چند روز پیش داشتی تعریف میکردی که یکی از دوستات باهات دعوا کرده و منم گفتم که وقتی اون سرت داد میزنه،  تو هم داد بزن. یه کم فکر کردی و گفتی " آخه من دختر مهربونیم. نمی تونم داد بزنم ". یکی از حرفهای بامزه ای که میزنی اینه که بجای اینکه بگی منو دعوا می کنی، میگی " منو عصبانی میکنی " یکی دیگش هم اینه که میگی " حَسابم پرت شد ". خیلی خوب تمام احساساتت رو بیان می کنی و هیجانات...
18 تير 1396

تکیه کلام آیلین

آیلین جونم! یکی از خصوصیات جالبی که داری اینه که وقتی دلت برای چسب زخم تنگ میشه، الکی یه خراشی پیدا میکنی و چسب زخم میزنی. در حالیکه چند بار به شدت زخمی شدی و اصلاً به روی خودت نیاوردی. نفسم! برخلاف تصورم، تحملت در مقابل درد خوبه. به عنوان مثال چند وقت پیش چشمت حساسیت داد و کلی ورم کرد و تنها چیزی که گفتی این بود که " مامان فردانه! به این میکروبا بگو دخترمو اذیت نکنین ". درحالیکه بعدش خودم هم دقیقا به این مسئله مبتلا شدم و فهمیدم که چی کشیدی و چیزی نگفتی. جدیدا یه تکیه کلام بامزه بکار میبری و شروع هر صحبتی میگی " یه چیز میخوام بهت بگم، ولی ناراحت نشیا ".   ...
17 تير 1396

نقاشی آیلین با موضوع ماه رمضان

دختر گلم! چند وقت پیش از طرف شرکت بابا، برای افطاری دعوت شدیم. قبل از افطار چند تا غرفه سرگرمی برای بچه ها داشتن. یکی از غرفه ها اختصاص به نقاشی با موضوع ماه رمضان داشت. تو هم سریع رفتی و شروع به کشیدن نقاشی کردی و خیلی جالبه که توی نقاشیت علاوه بر درخت و آدم، یه سفره کشیدی با کلی بشقاب. خانمی که اونجا نقاشیها رو تحویل می گرفت با دیدن نقاشیت گفت " معلومه که دخترتون خیلی دست و دلبازه و همیشه هیئتی غذا میده ". اعلام کردن که بعد از افطار اسم 6 نفر رو بعنوان برنده اعلام می کنن. تو هم خیلی پیگیر موضوع بودی و در تمام طول افطار داشتی لحظه شماری میکردی. خوشبختانه دیدیم اسم تو رو هم روی تابلو زدن و یه MP3 player بهت جایزه دادن. دیگه...
3 تير 1396

اندر احوالات آیلین

نفسم! یکی از خصوصیات بارزت اینه که برای هر چیزی یه داستانی درست می کنی و این فقط به عروسکهات محدود نمیشه. مثلاً از طرف شکلات، قند، دکمه و هر چیزی که به ذهنت بیاد، حرف میزنی. از همه جالبتر اینه که توی اغلب داستانهات یه مامان، یه بابا و یه بچه وجود داره و به قول خودت یه خانواده هستن. البته جدیدا یه خواهر و برادر به داستانهات اضافه شدن.   دلبندم! خدارو شکر از هیچ حیوانی نمی ترسی و علاقه زیادی به اونها داری. اغلب اوقات هم دوست داری بغلت بگیری یا نازشون کنی.     دختر گلم! دیگه الان برات جا افتاده که برای تولد دیگران باید کادو ببریم و بهشون تولدشون رو تبریک بگیم. بطوریکه به محض دعوت شدن به تولدی، سریع فکر م...
31 ارديبهشت 1396

شیرین زبونیهای آیلین

دختر گلم! الان دیگه ایام هفته رو بخوبی میدونی و هر روز صبح که بیدارت میکنم میدونی که چه روزیه و برنامه های اون روز رو با من مرور میکنی.   چند وقت پیش بخاطر وفات یکی از امامان، آهنگ یه کارتون رو تغییر داده بودن. خیلی با تعجب پرسیدی چرا آهنگ این عوض شده؟ منم گفتم بخاطر وفات یکی از اماما هستش. بعد از مدتها که تلویزیون رو روشن کردی و دوباره دیدی آهنگ برنامه ها عوض شده خیلی بامزه گفتی " فکر کنم بازم یکی از این خداها فوت کرده ".   اخیراً علاقه زیادی به گریم صورت پیدا کردی و هر جا ببینی، بی نصیب نمی مونی. جالبه که خیلی هم مراقبی که پاک نشه و مدام جلوی آینه چکش می کنی.     آیلین جونم...
20 ارديبهشت 1396

نقاشیهای آیلین

دختر نازنینم! امسال من بهترین کادوی تولدم رو از تو گرفتم و اون نقاشی خوشگلی بود که برام کشیدی.     وقتی میگن " دختر داشتن یعنی آخر خوشبختی " واقعا راست میگن. وقتی فهمیدی که تولدمه گفتی " مامان فردانه! من برات یه نقاشی می کشم و بهت کادو میدم ". جالبه که در توضیح نقاشیت که یکسری ساقه بدون گل هستن میگی " چند تا بچه بد اومدن و گلهای اینا رو کندن ". عزیزم! یه بار هم دستبندم رو برداشتی و پرسیدی که گوشواره اون رو هم دارم یا نه. وقتی گفتم نه ندارم، خیلی ناز گفتی " اصلا غصه نخور. من خودم بزرگ میشم و برات میخرم ". من فدای این احساسات لطیف دختر گلم بشم.   ...
10 ارديبهشت 1396

علاقه به یادگیری ریاضی

آیلین جونم! دو ماه پیش کلاس چرتکه ثبت نامت کردم و خوشبختانه خیلی با اشتیاق شروع به یادگیری کردی. بطوریکه همان روز اول که از کلاس میومدی شروع به نوشتن مشقات میکردی و وقتی که بهت میگفتم باید کم کم انجام بدی، یواشکی می رفتی توی اتاق خودت و اونا رو می نوشتی. با وجود اینکه کوچکترین عضو کلاس هستی ولی در اولین امتحان ریاضی، نمره 19 رو آوردی و این در حالی بود که هیچ کس 20 نشده بود. من و بابا خیلی از این موضوع خوشحال شدیم. الان دیگه نوشتن اعداد از 1 تا 10 رو بلدی و تا 100 می شماری. البته شمردن اعداد تا 100 رو توی کلاس بهت یاد ندادن، بلکه خودت مدام در حال تجزیه و تحلیل اعداد بودی و تونستی ارتباط بین اونا رو پیدا کنی. جدیداً هم جم...
9 ارديبهشت 1396

کلاس اسکیت

د ختر گلم! چند ماه پیش دفتر کارم عوض شد و مسیر رفت و آمدم کاملا تغییر کرد. به همین خاطر مهدت رو عوض کردم و مهد نزدیک خونه ثبت نامت کردم. خوشبختانه مهد جدیدت رو خیلی دوست داری و صبحا مشتاقانه میری مهد. ولی مشکلی که وجود داشت این بود که زودتر از مهد قبلیت تعطیل میشد و 2 روز در هفته که میخواستم برم کلاس زبان، مشکل داشتم. چند بار مجبور شدم که حدود نیم ساعت خونه تنهات بزارم تا بابا برسه ولی خیلی دل نگران میشدم. البته باید فدای دختر نازم بشم که برای اینکه من نگران نباشم میگفتی " مامان فردانه! نگران نشو. من میشینم کارتون نگاه کنم تا بابا بیاد ". بابا هم شماره تلفنشو برات روی کاغذ نوشته بود تا هر وقت خواستی باهاش تماس بگیری. تو...
10 اسفند 1395

یه روز برفی زیبا با دوستان خوب

دختر گلم! صبح پنج شنبه برف خوبی بارید و همه جا رو سفید پوش کرد. طبق معمول توی این شرایط دیگه نمیشه تو رو توی خونه نگه داشت. قبل از رفتن پیشنهاد دادی که به آنوشا هم زنگ بزنیم تا بیاد. ولی متاسفانه بخاطر کاری بیرون رفته بودن و خونه نبودن. به همین خاطر خودمون دوتایی رفتیم. خوشبختانه همون میدون جلوی در خونمون، یکی از دوستای مهدت رو دیدی و یکم اونجا باهاش بازی کردی.   بمیرم برات که بخاطر نور زیاد نمیتونستی چشماتو خوب باز کنی.    بعدش رفتیم جای دیگه که برف بیشتری داشته باشه. جالبه که اونجا هم تازه داشتی بازی میکردی که یکی دیگه از دوستای مهدت، به اسم حسام اومد. از دیدنش خیلی خوشحال شدی و تازه شروع...
18 بهمن 1395