آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

نقاشیهای آیلین

دختر نازنینم! امسال من بهترین کادوی تولدم رو از تو گرفتم و اون نقاشی خوشگلی بود که برام کشیدی.     وقتی میگن " دختر داشتن یعنی آخر خوشبختی " واقعا راست میگن. وقتی فهمیدی که تولدمه گفتی " مامان فردانه! من برات یه نقاشی می کشم و بهت کادو میدم ". جالبه که در توضیح نقاشیت که یکسری ساقه بدون گل هستن میگی " چند تا بچه بد اومدن و گلهای اینا رو کندن ". عزیزم! یه بار هم دستبندم رو برداشتی و پرسیدی که گوشواره اون رو هم دارم یا نه. وقتی گفتم نه ندارم، خیلی ناز گفتی " اصلا غصه نخور. من خودم بزرگ میشم و برات میخرم ". من فدای این احساسات لطیف دختر گلم بشم.   ...
10 ارديبهشت 1396

علاقه به یادگیری ریاضی

آیلین جونم! دو ماه پیش کلاس چرتکه ثبت نامت کردم و خوشبختانه خیلی با اشتیاق شروع به یادگیری کردی. بطوریکه همان روز اول که از کلاس میومدی شروع به نوشتن مشقات میکردی و وقتی که بهت میگفتم باید کم کم انجام بدی، یواشکی می رفتی توی اتاق خودت و اونا رو می نوشتی. با وجود اینکه کوچکترین عضو کلاس هستی ولی در اولین امتحان ریاضی، نمره 19 رو آوردی و این در حالی بود که هیچ کس 20 نشده بود. من و بابا خیلی از این موضوع خوشحال شدیم. الان دیگه نوشتن اعداد از 1 تا 10 رو بلدی و تا 100 می شماری. البته شمردن اعداد تا 100 رو توی کلاس بهت یاد ندادن، بلکه خودت مدام در حال تجزیه و تحلیل اعداد بودی و تونستی ارتباط بین اونا رو پیدا کنی. جدیداً هم جم...
9 ارديبهشت 1396

نوروز 96

دختر عزیزم! امسال دیگه معنی سال نو و بهار رو خوب متوجه شده بودی و هیجان خاصی برای اومدن عید داشتی. طوریکه که با دیدن سبزه و ماهی و ... ذوق میکردی و بیصبرانه منتظر عید بودی. امسال برای جشن نوروز رفتیم خوی و اونجا دور هم جمع شدیم و لحظات خوبی رو کنار هم بودیم. خدا رو شکر هوا هم خیلی خوب بود و به همگی ما خیلی خوش گذشت.     خوشبختانه همونجا هم عروسی دعوت شدیم و باعث شد اولین مراسم حنابندان رو هم ببینی. جالبه که از دیدن این مراسم خیلی خوشحال شدی و با هیجان کامل شمع گرفتی دستت و کف دستت حنا گذاشتی.     نفسم! بالاخره راضی شدی که موهات رو کوتاه کنی و خاله الناز زحمت این کارو کشید....
27 فروردين 1396

اولین جشن تولد آیلین در مهد کودک

دختر گلم! همانطور که قبلاً هم گفتم امسال تم فروزن رو انتخاب کردی و از اول تصمیم گرفته بودی که جشن تولدت رو توی مهد بگیری و همچنان روی تصمیمت موندی. منم وقتی اشتیاق زیادت رو دیدم تدارکات لازم رو مهیا کردم. ایندفعه کیک تولدت رو با سلیقه خودت انتخاب کردی و خداییش هم خیلی قشنگ شد. خوشبختانه خاله افسانه و خاله مریم و آرال هم ما رو توی این جشن همراهی کردن. دلبندم! از اینکه در جمع دوستانت بودی، خیلی خوشحال بودی و شور و شوق از تمام وجودت می بارید. جالبه که بچه ها هم سر اینکه پیش تو وایستن با هم رقابت داشتن و کارهای بامزه ای میکردن.       ...
21 اسفند 1395

کلاس اسکیت

د ختر گلم! چند ماه پیش دفتر کارم عوض شد و مسیر رفت و آمدم کاملا تغییر کرد. به همین خاطر مهدت رو عوض کردم و مهد نزدیک خونه ثبت نامت کردم. خوشبختانه مهد جدیدت رو خیلی دوست داری و صبحا مشتاقانه میری مهد. ولی مشکلی که وجود داشت این بود که زودتر از مهد قبلیت تعطیل میشد و 2 روز در هفته که میخواستم برم کلاس زبان، مشکل داشتم. چند بار مجبور شدم که حدود نیم ساعت خونه تنهات بزارم تا بابا برسه ولی خیلی دل نگران میشدم. البته باید فدای دختر نازم بشم که برای اینکه من نگران نباشم میگفتی " مامان فردانه! نگران نشو. من میشینم کارتون نگاه کنم تا بابا بیاد ". بابا هم شماره تلفنشو برات روی کاغذ نوشته بود تا هر وقت خواستی باهاش تماس بگیری. تو...
10 اسفند 1395

جشن تولد آیلین عزیزم در مشهد

دختر نازنینم! از اونجایی که توی مشهد، همه بزرگترها جمع بودند، یه جشن تولد خودمونی برات تدارک دیدیم و به انتخاب خودت کیکت رو تم فروزن سفارش دادیم. البته بیشتر زحمات رو مامان مهین و آقاجون کشیده بودن و جا داره که ازشون تشکر کنیم. نفسم! از وقتی که فهمیدی میخوایم برات تولد بگیریم، چشمات از خوشحالی برق میزد و از تک تک مراحل تولد، از بادکردن بادکنکها گرفته تا لباس پوشیدن و آماده شدن، لذت می بردی و مدام میگفتی " امروز من سیکس سالم میشه ". وااای چقدر مشتاق بودی که هر چه زودتر کادوهات رو باز کنی!! بعدش هم بشینی و تک تکشون رو با دقت بررسی کنی. خوشبختانه پارسا جون هم اومد و تونستین کلی با هم بازی کنین.   عزیزم! برق چ...
9 اسفند 1395

مسافرت مشهد به همراه مادر جون

آ یلین جونم! اواخر بهمن ماه تصمیم گرفتیم که بریم مشهد. خوشبختانه ایندفعه مادر جون هم همراهمون اومد و باعث شد که به هممون خیلی خوش بگذره. البته به شما که خیلی بیشتر خوش گذشت چون دور و برت حسابی شلوغ بود و  این مدت نازت حسابی خریدار داشت. یکی از جاهایی که برای اولین بار توی مشهد رفتیم چالیدره بود و با وجود اینکه هوا سرد و مه آلود بود ولی خیلی بهمون خوش گذشت. اونجا سوار تله سیژ شدیم و رفتیم بالا و همونجا هم ناهار خوردیم.     خوشبختانه دیگه ترست از شخصیتهای کارتونی ریخته و الان خودت داوطلب میشی که باهاشون عکس بگیری.   قربون دختر نازم برم که با علاقه فراوان روی این م...
9 اسفند 1395

یه روز برفی زیبا با دوستان خوب

دختر گلم! صبح پنج شنبه برف خوبی بارید و همه جا رو سفید پوش کرد. طبق معمول توی این شرایط دیگه نمیشه تو رو توی خونه نگه داشت. قبل از رفتن پیشنهاد دادی که به آنوشا هم زنگ بزنیم تا بیاد. ولی متاسفانه بخاطر کاری بیرون رفته بودن و خونه نبودن. به همین خاطر خودمون دوتایی رفتیم. خوشبختانه همون میدون جلوی در خونمون، یکی از دوستای مهدت رو دیدی و یکم اونجا باهاش بازی کردی.   بمیرم برات که بخاطر نور زیاد نمیتونستی چشماتو خوب باز کنی.    بعدش رفتیم جای دیگه که برف بیشتری داشته باشه. جالبه که اونجا هم تازه داشتی بازی میکردی که یکی دیگه از دوستای مهدت، به اسم حسام اومد. از دیدنش خیلی خوشحال شدی و تازه شروع...
18 بهمن 1395