آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

تولد آقاجون و بابا در مشهد

د ختر گلم! 17 تیرماه با قطار رفتیم مشهد و کلی از سوار شدن قطار ذوق کردی و خوشحال شدی. چون این تاریخ به تولد آقا جون و بابا نزدیک بود، مامان مهین زحمت کشیده بود و کیک خوشگل و خوشمزه درست کرده بود و همونجا براشون تولد گرفتیم. البته ناگفته نماند که همه کلی کادو با هم رد و بدل کردیم و کسی بی نصیب نموند. من به نوبه خودم از مامان و بابا تشکر میکنم و امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشن که سلامتیشون، بزرگترین هدیه به ماست.     دلبندم! یه شب هم رفتیم ویلای دایی فریدون و شب هم اونجا موندیم. اتفاق جالبی که اونجا افتاد این بود که نادیا جون پانتومیم اجرا میکرد و بقیه افراد منظورش رو حدس میزدن. یکدفعه دیدم تو هم اومدی و داری با پانت...
4 مرداد 1394

شروع آموزش زبان ترکی

دختر گلم! قبل از اینکه به دنیا بیایی قصد داشتم که باهات ترکی حرف بزنم. ولی بعد از به دنیا اومدنت و مشورت با چند نفر به این نتیجه رسیدم که بزارم اول زبان فارسی رو یاد بگیری و بعدش زبان دوم رو شروع کنم. به همین خاطر تقریبا از اوایل اردیبهشت ماه امسال شروع به صحبت به زبان ترکی کردم تا کم کم ترکی رو هم یاد بگیری. چون مطمئنم وقتی که بزرگ بشی، خیلی از این موضوع خوشحال و راضی خواهی بود. دلبندم! فکر میکردم اولش سخت باشه تا مفاهیم اولیه رو یاد بگیری ولی جالبه که دیدم خیلی چیزها رو متوجه میشی و نیاز به توضیح نیست. هر چقدر هم جلوتر میریم بیشتر متوجه میشی و حتی بعضی لغات رو تکرار میکنی. چند تا شعر کودکانه ترکی هم برات دانلود کردم و الان تیکه ه...
13 تير 1394

آموزش شنا (3)

آیلین جونم! جلسه هفتم آموزش شنا پا دوچرخه زدن و روی آب وایستادن رو تمرین کردی و ایندفعه با مهارت بیشتری حرکاتش رو انجام میدادی. مهمتر از همه اینه که با علاقه فراوان شنا رو یاد میگیری و توی آب که هستی کاملا خوشحال و پر انرژی هستی و این انرژیت رو بهم منتقل میکنی. البته یه موقعهایی از این علاقه زیادت نگران میشم. مثلا چند روز پیش یکدفعه دیدم رفتی مایوی شنات رو که انداخته بودم خشک بشه، برداشتی و از روی لباست تن کردی و حرکات شنا رو داری تمرین میکنی. نمیدونم وقتی که کلاس شناها تموم بشه باید چیکار کنیم؟   ...
9 تير 1394

آموزش شنا (2)

نازگلم! جلسه پنجم آموزش شنا، مربیت بازو بندهات رو درآورد و یه ابر پشتت گذاشت. اولش از اینکه بیشتر توی آب فرو میرفتی، یکم دستپاچه شدی ولی وقتی دیدی که با دست و پا زدن روی آب میمونی دیگه ترست ریخت. اولش کنار استخر ایستاده بودم و تشویقت میکردم ولی بعدش دیدم با حضور من حواست پرت میشه و به همین خاطر رفتم از دور نگاهت کردم. عزیزم! وقتی که از دور منو میدیدی با انرژی بیشتری شنا میکردی و با هیجان زیاد برام دست تکون میدادی. وای که عاشق این ذوق کردنتم  و با دیدنش خستگی از تنم در میره. چون علاقه زیادی به برچسب داری، به سفارش مربیت بهت استیکر جایزه دادم و تو هم از این موضوع خیلی خوشحال شدی. دختر دلبندم! جلسه ششم هم بعد از اینکه کمی به کم...
3 تير 1394

آموزش شنا (1)

آیلینم! جونم برات بگه که چند وقت پیش، باهمدیگه کلاس آموزش شنا ثبت نام کردیم و مادر و دختر با هم میریم استخر. البته فاطمه زهرا و مامانش هم با ما میان و شما بچه ها با یه مربی هستین و ما هم با یه مربی دیگه. مابین زمان استراحتمون میام پیشت و از دیدن خوشحالی و ذوقت، انرژی میگیرم. دختر عزیزم! همون جلسه اول حرکات پا دوچرخه رو یاد گرفتی و مدام شعرش رو میخوندی " سیب میکشم، پا میزنم ". جلسه دوم یاد گرفتی خیلی راحت به پشت روی آب بخوابی. به گفته مربیت، پیشرفتت خیلی خوب بود و سریع حرکات رو یاد میگرفتی. با اینکه فاطمه زهرا از تو بزرگتره ولی کاملا از آب میترسید و اصلا توی استخر بزرگترها نمیومد. جلسه سوم با کمک بازوبندهات، تونستی روی آب...
20 خرداد 1394

شیرین زبونی های آیلین

دختر نازنینم! هر روز بیشتر از روز قبل شیرین زبون تر میشی و بلبل زبونی میکنه. بطوریکه بعضی وقتها یه چیزایی میگی که من و بابا متعجب میشیم و خیلی مواقع هم میمیریم از خنده. مامانی! نمیدونم چی بگم از طعم شیرین شنیدن احساسات لطیفت. دنیای شما بچه ها خیلی پاک و معصومه و به همین خاطر وقتی که دنیا رو از دید خودتون وصف می کنید، آدم به وجد میاد و به زندگی امیدوار میشه. دلبندم! جالبه که از الان خاطرات بچگیت رو تعریف میکنی و بعضی وقتها از چیزهایی یاد میکنی که منو شگفت زده میکنی. بعنوان مثال یکدفعه بدون هیچ مناسبتی از رفتن به سینما و دیدن شهر موشها صحبت کردی و گفتی " مامان دادته رفتیم سینما و موشها رو دیدیم؟ آرال هم خوابیده بود ". این ...
19 خرداد 1394

خاطرات روزهای بهاری

دختر نازنینم! به مناسبت تولدم، شام رفتیم بیرون و پیتزا خوردیم. دختر گلم! دیدن شور و شوقت برای خوردن پیتزا بهم انرژی میداد. جا داره همین جا بگم که یکی از کارهای جالب این روزهات اینه که هر جا صحبت از تبریک و مبارکه میشه سریع موضع میگیری و شعر "تولدت مبارک" برای خودت میخونی. اون روز هم وقتی بابا بهت میگفت تولد مامان فردانه است و باید بهش تبریک بگی. میگفتی "نه تولد منه".    دلبندم! اینا هم عکسهای پارک نهج البلاغه است که در یک عصر روز جمعه بهاری رفتیم و همه چیز خیلی عالی بود. ضمناً این اسکوتر رو هم برای تولدت خریدیم و علاقه زیادی بهش داری و خیلی قشنگ اسکوترسواری میکنی و لذت میبری. ...
27 ارديبهشت 1394