حکایت روزهای زمستان
دخترنازم! در این روزهای سرد زمستون، دیگه خیلی نمی تونی توی پارک بازی کنی. به خصوص که اغلب مواقع هم پارک خلوته و خبری از بچه ها نیست. مگر اینکه سگی، گربه ای و ... باشه و تو باهاش سرگرم بشی. جالبه که اصلا از هيچ حيووني هم نمی ترسی. حتی اوندفعه یه سگ بزرگ توی پارک بود و من احساس کردم که خیلی گشنه است. همین که گفتم باید چیزی براش بیاریم بخوره، سریع دست منو گرفتی که بریم براش از نونوایی نزدیک اونجا نون بیاریم. بعد از اینکه نون هم آوردیم اصرار داشتی که با دست خودت بهش بدی و هر چقدر من میگفتم که بنداز جلوش تا خودش بخوره، رضایت نمیدادی. چیکار کنیم که دختر شجاع منی دیگه. عزیزم! خدا رو شکر دوستان خوبی داری...










