آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

تقدیم به تمام کسانی که دلتنگ پدر هستند

به ياد بابای مهربونم ........ پدرم عشق به من معنا کرد                       هر چه دانست همان هجا کرد خواند در گوش که دنیا فانی است              چشم من باز به این دنیا کرد راه و بیراه به من فاش نمود                       دل و دستم به حقیقت وا کرد خشت خامی ببدم در اول                         با سخن هاش مرا خارا کر...
13 ارديبهشت 1394

سیزده بدر 94

دختر گلم! سیزده بدر رفتیم باغ عمو علی النقی. همون اول کار هم خاله الناز یه قورباغه پیدا کرد و باعث شد که سوژه سیزده بدرت جور بشه. وقتی که این قورباغه پرید توی حوض آب، مدام بالا سر حوض کشیک میدادی که بلکه بیاد بیرون. یه چوب هم برداشته بودی و میزدی توی آب و میگرفتی روی آتیش. یه سگ هم بود که همش دنبالش بودی تا به قول خودت " نازش بزنی " ولی سگه هم از دستت فرار میکرد. دلبندم! ایندفعه هم بخواست خودت و بدلیل اینکه چند روز بعدش میخواستیم برای مراسم چهلم برگردیم خوی، موندی پیش مادر جون و من خودم شب سیزده بدر، تنهایی برگشتم تهران.     ...
25 فروردين 1394

نوروز 94 و جای خالی پدر جون

آیلین جونم! مطلب خاصی نمیتونم بنویسم چون متاسفانه ما امسال دیگه عید نداشتیم و دیدن جای خالی پدر جون، برامون خیلی دردناک بود. فقط اینو بگم که برای سال نو، برنامه مشهدمون رو کنسل کردیم و راهی خوی شدیم. در طول مسیر هم خیلی برای دیدن مادر جون و خاله ها بیتابی میکردی و تا میخواستیم بایستیم میگفتی " اینجا که خونه مادر جون نیست، بریم خونه مادر جون ". وقتی هم که رسیدیم، با وجود اینکه چند روز بیشتر نبود که اونها رو ندیده بودیم، از دیدنشون خیلی ذوق کردی. خدا رو شکر می کنم که این مدت حداقل وجود تو باعث دلگرمی همه بود و با شیرین زبونیات همه رو به وجد میاوردی. ضمنا این علاقه شدیدت به مادرجون هم باعث شد مجبورش کنی باهامون بیاد بیرون و &nbs...
25 فروردين 1394

مامان! من دوستت دارم

نفسم! چند روز پیش شیرینی شنیدن جمله " مامان! من دوستت دارم " رو از زبون دختر نازم چشیدم و از اینکه این احساس غیر قابل وصف و لطیف رو تجربه کردم، بینهایت خوشحالم.     خدایا ممنونم که نعمت مادر شدن و فرصت لذت بردن و تجربه کردن این لحظات شیرین رو بهم بخشیدی.   ...
25 اسفند 1393

چند شگفتی از آیلین

ای آینه وجودم! اولین نقاشی مفهوم دارت رو توی خونه مادر جون به تصویر کشیدی و همه ما رو شگفت زده کردی. جالب اینجاست که چهره هایی رو که کشیدی، خیلی غمگین هستن و فکر می کنم این دقیقا حسی بوده که طی این چند روز از من و اطرافیانت درک کردی. این در حالیکه این مدت سعی کردم تا می تونم تو رو از این قضایای ختم و خاکسپاری دور نگه دارم ولی از اونجایی که خیلی دختر مهربون و با احساسی هستی، معلومه که همه چیز رو کاملا فهمیدی و وقتی میدیدی که من ناراحتم تو هم بغض میکردی و مدام چشمت به صورتم بود.     دختر نازم! وقتی که توی مراسم ختم پدر جون، خانمی که قرآن میخوند رو دیدی که میکروفن دستش گرفته، بهم گفتی که تو هم میخوای بسم الله بخونی...
25 اسفند 1393

وداع با پدر جون

دختر نازم !  وقتی که این وبلاگ رو برات درست کردم، تصمیم داشتم که به غیر از خاطرات خوب و لحظات شاد چیز دیگری در اینجا ننویسم . ولی چه کنیم که روزگار چهره تلخی هم داره که راه گریزی برای هیچ کس باقی نمی گذاره و دیر یا زود طعم تلخ جدایی رو به همه نشون میده و افراد رو مجبور میکنه که با عزیزترین نزدیکانشون خداحافظی کنند و هیچ امیدی برای دیدار مجددشون نداشته باشند .  حالا اگر این عزیز، پدر آدم باشه که جای خودش رو داره و همه ما می دونیم که هیچ کسی نمیتونه جای خالیش رو برامون پر کنه . دختر گلم !  متاسفانه صبح روز 12 اسفند بهمون خبر دادند که حال پدر جون خوب نیست و به همین خاطر سریع جمع شدیم و با مادر جون و خاله پروانه و خال...
22 اسفند 1393

تولد 3 سالگی آیلین جون

دختر نازم! تولد 3 سالگیت مبارک! دختر گلم! الان که میخوام این پست رو بنویسم حس خاصی دارم که اصلاً قابل توصیف نیست. بله سه سال پیش در چنین زمانی، فرشته کوچولوی ما پا به این دنیای خاکی گذاشت و با نگاه زیبایش، دلهای افراد زیادی رو شادمان کرد. اکنون هم به پاس این نعمت بیکران الهی، همگی دور هم جمع شدیم تا سالگرد تولد دختر نازم رو جشن بگیریم. عزیزتر از جانم! امسال تصمیم نداشتم که برات جشن تولد خاصی بگیرم. ولی وقتیکه شور و شوق فراوانت رو برای جشن تولد دیدم، دلم نیومد که دل کوچیکت رو بشکونم. به عنوان مثال مدام آهنگ تولد رو میخوندی و میگفتی "تولد منه" یا به محض اینکه سوار ماشین میشدی درخواست آهنگ تولد میکردی و خیلی کارهای دیگه. ...
11 اسفند 1393