آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

خاطرات سفر به استامبول (3)

دختر گلم! روز سوم هم بارون ادامه داشت ولی خوشبختانه اون روز ما گشت شهری داشتیم و از طرف تور، ماشین اومد دنبالمون و جاهای دیدنی استامبول رو بهمون نشون داد و به چند مرکز خرید بزرگ برد و بعد از ناهار هم که برگشتیم هتل دیگه بارون قطع شده بود. از اونجایی که داخل هتل استخر داشت و تو هم عاشق استخر هستی، فرصت رو غنیمت شمردیم و بردیمت استخر. اونقدر این علاقه ات زیاده که اصلا به سرد بودن آبش توجه نکردی و کلی از بودن در استخرخوشحال بودی.   دختر عزیزم! روز چهارم هم از موزه و کاخ معروف " توپ قاپی " و مسجد سلطان احمد دیدن کردیم و همونجا هم ناهار خوردیم. موقع ناهار خوردن هم چند تا گربه دورمون جمع شده بودند و...
22 شهريور 1394

خاطرات سفر به استامبول (2)

دختر دلبندم! روز دوم هم عازم جزیره بیوک آدا شدیم. اون روز هم ذوق کشتی سوار شدن رو داشتی و از دیدن اونهمه کشتی شگفت زده شده بودی. بعد از اینکه سوار کشتی شدیم دیدیم که کلی ماهی و عروس دریایی دور کشتی دارن شنا میکنن که صحنه بسیار دل انگیزی بود. کشتی برای رسیدن به جزیره بیوک آدا، باید از مابین چند جزیره سرسبز و زیبا رد میشد. در حین حرکت کشتی مرغ های دریایی کنارمون پرواز میکردند و خوردنیهایی رو که مسافرها براشون می انداختند رو روی هوا می گرفتند. بعد از رسیدن به جزیره هم سوار کالسکه شدیم و تمام دور جزیره رو گشتیم. گلهای زیبا و خانه های ویلایی کنار ساحل منظره فوق العاده ای رو ایجاد کرده بودند. برای ناهار هم یه رستوران کنار ...
21 شهريور 1394

خاطرات سفر به استامبول (1)

دختر نازنینم! همیشه وقتی اسم تعطیلات تابستانی میاد، آدم یاد خاطرات خوش سفر و مسافرت میفته. به نظر من بهترین خاطرات زندگی آدمها طی سفر رقم میخوره، خاطراتی که به هیچ وجه از ذهنها پاک نمیشه و برای همیشه در خاطرها نقش می بنده. دختر گلم! ما هم تصمیم گرفتیم تابستون یه مسافرت خوب بریم و ایندفعه قرعه بنام استامبول ترکیه افتاد و خوشبختانه مامان مهین هم در این سفر ما رو همراهی کردند. تو هم از اینکه میخواستی سوار هواپیما بشی خیلی خوشحال بودی و با وجود اینکه صبح زود روز جمعه پرواز داشتیم, ولی از 3 صبح همراه ما بیدار شدی و دیگه نخوابیدی. البته قبلش هم چند بار سوار هواپیما شده بودی ولی چون اون موقع کوچولو بودی بخاطر نمیاوردی و ایندفعه برات تازگی داش...
21 شهريور 1394

کاردستی

دختر شیرین تر از عسلم! یکی از کارهایی که از خیلی وقت پیش دلم میخواست با هم انجام بدیم درست کردن کاردستی بود. تا اینکه یه فرصتی پیدا کردم و به کمک خودت یه موش با کمترین امکانات درست کردیم. با اینکه کار اولمون بود و خیلی تمیز درنیومد ولی تو خیلی ازش خوشت اومد. بطوریکه وقتی میخواستیم بریم حیاط با خودت آوردی و هر کس رو که میدیدی، سریع بهش نشون میدادی و کلی با ذوق باهاش بازی میکردی. حتی روز بعدش هم دوباره دوست داشتی با هم موش درست کنیم و ایندفعه به کمک بابا تونستیم یه موش قشنگتر و یه جوجه تیغی بامزه درست کنیم. دختر نازنینم! این روزها چیزهای جدید و قشنگی با لگو درست میکنی و معلومه که قدرت تخیلت خیلی قوی شده. عسلم! یه بعد ا...
10 شهريور 1394

رویدادهای اخیر

آیلین جونم! چند وقت پیش با خاله مریم و امل رفتیم باغ وحش تا تو و آرال و یوسف با حیوانات بیشتر آشنا بشین. ولی متاسفانه یوسف اونجا تب کرد و مجبور شدیم بعد از باغ وحش، ببریمش دکتر. البته به تو و آرال خوش گذشت و کلی با هم بازی کردین. از بس که شیطونی کردین نتونستیم شما سه تا رو یه جا جمع کنیم و یه عکس سه تا یی از شما بگیریم.     دلبندم! 6 مرداد مصادف بود با دهمین سالگرد عروسی من و بابا. به همین مناسبت با هم رفتیم بیرون و شام خوردیم.     دختر عزیزم! چند روز پیش یه ماسک کیتی توی مهدتون به تو و فاطمه زهرا داده بودن و بخاطر علاقه زیادی که به کیتی داری، خیلی خوشحال بودی و با اینکه گرم بود...
17 مرداد 1394

آموزش شنا (4)

دختر گلم! در جلسه هشتم و نهم آموزش شنا، بیشتر از قبل مهارت شنا کردن پیدا کردی و بدون هیچ کمکی شنا میکردی و خودت رو به اشیا مورد نظر میرسوندی. البته بعضی وقتها هم دوست داشتی بری توی استخر قسمت بچه ها و برای خودت بازی کنی. مربیت هم سعی میکرد خیلی سخت گیری نکنه تا خدای نکرده از شنا کردن زده نشی و علاقه ات  به استخر از بین نره. نازنینم! جلسه دهم و یازدهم هم کرال پشت رو یاد گرفتی و تمرین کردی. بطوریکه جلسه دوازدهم وقتی احساس خستگی میکردی، به پشت روی آب میخوابیدی و شنا میکردی. به این ترتیب این دوره از آموزش شنا با موفقیت تموم شد و باید به فکر دوره های بعدی باشیم. همانطور که قبلا هم گفتم معمولا به عنوان جایزه بهت برچسب میدادم و...
17 مرداد 1394

جای خالی پدر جون در عید فطر

دختر شیرین تر از عسلم! نمیدونی چقدر دلم برای پدر جون تنگ شده و هنوز به نبودنش عادت نکردم و باور اینکه دیگه نمیتونم ببینمش برام سخته. هر چند پدر جون خیلی آروم و ساکت بود ولی همین بودنش، برامون یه دنیا دلگرمی بود. هر وقت یادش میفتم، بی اختیار اشکام سرازیر میشه ولی از ترس تو سریع پاکش میکنم. البته بعضی وقتها هم متوجه میشی و با مهربونی تمام بهم میگی " مامان! داری گریه میکنی؟ گریه نکنی هااا ". عزیزم! بخاطر اینکه عید فطر، اولین عید پدر جون بود، من و تو و خاله افسانه رفتیم خوی تا همگی سر مزار پدر جون جمع بشیم و بگیم که هرگز فراموشش نمکنیم و توی اعماق دلمون جاودانیه. نفسم! می تونم بگم که به شما خیلی خوش گذشت چون که مادر جون و خ...
5 مرداد 1394