آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

نقاشی و کاردستی های خانواده آیلین

آیلین جونم! این روزها رنگ کردنت خیلی خوب شده و دقت میکنی که از خط بیرون نزنه. حتی بعضی وقتها از منم ایراد میگیری. بخاطر علاقه زیادی که به نقاشی و رنگ کردن داری، این نقاشیها رو به کمک همدیگه کشیدیم و رنگ کردیم. ایده خیلیهاش رو هم خودت دادی. مثلا وقتی دیدی درخت کشیدم، گفتی که سیب هم روش بکش یا اینکه اصرار میکردی حتما تو و بابا و خودم رو هم توی نقاشی بکشم. جالبه که بعد از تموم کردن نقاشی، سریع آماده عکس گرفتن شدی و ژستهای مختلفی گرفتی. در حالیکه همیشه از عکس گرفتن فراری هستی و علاقه زیادی نشون نمیدادی.   اینجا هم کمی خلاقیت به خرج دادم و برای یاد دادن شمارش اعداد یه شونه تخم مرغ رو برداشتیم و به تعداد...
20 آبان 1394

دوازدهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا

آیلین جونم! 19 مهرماه، دوازدهمین سالگرد ازدواج من و بابا جون بود. دوازده سال پیش، ما عاشقانه با هم عهد بستیم و سرنوشتمان به هم پیوند خورد و خدا رو هزاران بار شکر می کنیم که این عشق ما، ثمره خوبی به زیبایی تو داشت. دختر گلم! توی سالهای اخیر دیگه رسم بر این شده که برای سالگرد ازدواجمون بریم درکه و دیزی بخوریم. ولی چون امسال به وسط هفته افتاده بود، قرار شد که آخر هفته بریم. البته بابا جون ما رو با خریدن گل و شیرینی غافلگیر کرد و نذاشت که اون روزش خالی از لطف باشه.     روز جمعه راهی درکه شدیم و چند ایستگاه بالا رفتیم. خوبه که هوا هم با ما یار بود و یه هوای کاملا مساعدی رو برامون مهیا کرد. خوشبختانه تو هم خوب باه...
6 آبان 1394

جشن روز جهانی کودک

آیلین جونم! روز جهانی کودک مبارک! دختر گلم! به مناسبت روز جهانی کودک، به همراه فاطمه زهرا و مامانش و خاله فاطمه و هنگامه رفتیم سرزمین عجایب. اونجا علاوه بر امکان استفاده از تمام وسایل، نمایش عروسکی هم به این مناسبت، براتون داشتن که باعث شدن یه روز به یادموندنی برای همه ما بشه. در اصل ما هم به یاد دوران کودکیمون، از خیلی از وسایل بازی استفاده کردیم و کلی لذت بردیم.     اینجا هم خواستیم پیش خرس پو عکس بگیریم که ترسیدی و حتی حاضر نشدی بغل من وایستی.   ...
25 مهر 1394

دخترم، یگانه دلخوشی زندگیم.

دخترم، تمام هستی من! هر روز خدا رو هزاران بار شکر میکنم بخاطر وجود پرمهرت در زندگیمون. بعضی وقتها فکر میکنم که قبل از به دنیا اومدنت، دلخوشیمون چی بود؟ چطور لحظاتمون رو پر می کردیم؟ در حالیکه الان تمام شیرینی زندگیمون از وجود نازنینت نشات میگیره و شیرین زبونیات دلخوشمون میکنه و خنده بر لبهامون میاره.     عزیزم! هر روز بیشتر از قبل شعرهای جدید میخونی و جالبه که بعضی از شعرهای بزرگونه رو هم یاد گرفتی مثل شعر " دختری جون، بله، بیا بریم، من نمیام و ... " و خیلی با ناز و ادا هم اجراش میکنی. یکی از شعرهایی که خیلی بهش علاقه داری " حسنی نگو، بلا بگو " هستش که باعث شده منم ازش به نفع خودم ...
25 مهر 1394

تولد 3.5 سالگی

دختر گلم! از بس که در مورد تولد و کیک تولد صحبت کردی که نهایتا به مناسبت تولد 3.5 سالگیت، بابا جون زحمت کشید و برات کیک تولد خرید و یه کادو کوچولو هم برات تهیه کردیم تا حس جشن تولدت کامل بشه و خالی از لطف نباشه. البته بماند که بعدش میگفتی " پس چرا مهمونا نمومدن؟ ". نفسم! از دیدن کیک تولدت خیلی خوشحال شدی و دیدن همین خوشحالیت برای ما یه دنیا می ارزه. جالبه که بجای " کیک تولد " میگی " تولد " و این باعث میشه که جملاتت خیلی خنده دار بشه. عزیزم! امیدوارم جشن صد سالگیت رو کنار هم جشن بگیریم.   ...
12 مهر 1394

دلنوشته مادرانه

آیلین جونم! چند روز پیش این متن رو خوندم و فکر کردم که وقتی تو بزرگ بشی و نوشته های وبلاگت رو بخونی، من هم پیر شده ام و احتمالا اون موقع همین متن، دقیقا حرف دل من باشه. به همین خاطر دوست داشتم که اینجا بنویسمش. فرزندم : روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید...و در کارها یم غیر منطقی !! در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی . هنگامی که دستم می لرزد و غذایم بر روی لباسم می ریزد؛ هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛ پس صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم، به تو یاد میدادم. اگر دیگر جوان و زیبا نیستم؛ مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور، که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم ....
12 مهر 1394

خاطرات سفر به استامبول (4)

دختر نازنینم! روز پنجم هم به مرکز خرید IKEA رفتیم که برای تو خیلی جذاب بود. چون یه فضای بزرگی رو بهمراه کلی اسباب بازی، برای بازی بچه ها اختصاص داده بودند و تقریبا تمام اونها برات تازگی داشت و خیلی خوشت اومده بود. جالبه که وقتی بهت گفتیم دیگه باید بریم به بچه های دیگه سفارش کردی که "اینا برای منه هاا! بهشون دست نزنین" و بلند شدی و اومدی.     دختر عزیزم! شبها هم معمولاً می رفتیم میدان تقسیم و خیابان استقلال رو می گشتیم. اونجا گروههای مختلفی جمع میشدند و ساز می زدند و می خوندن و حال و هوای جالبی ایجاد میکردند. مابینش هم یه سری به فروشگاهها می زدیم و اگر چیز مناسبی پیدا میکردیم، میخر...
22 شهريور 1394