آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

آیلین در کلاس باله

آیلین جونم! تا موقعی که خودت به یاد گرفتن چیزی علاقه نشون ندی، من هیچوقت اصراری به یاد گرفتنش نمی کنم. در مورد کلاس باله هم وقتی تمایل زیادت رو دیدم، ثبت نامت کردم و تا حالا دو جلسه رفتی. عزیزم! این اشتیاقت اونقدر زیاده که با وجود اینکه بین رسیدن من به مهد و شروع کلاس یه ساعت فاصله هست و بهت میگم که توی پارک بازی کن تا بعدش بریم کلاس، ولی تمایلی به بازی کردن نداری و اصرار داری که هر چه زودتر بریم باشگاه. اونجا هم سریع ازم میخوای که لباست رو تنت کنم و تا شروع کلاس، حرکاتش رو تمرین میکنی و از دیدن خودت توی آینه ذوق میکنی. همانطور که قبلا گفتم لباس باله رو مادر جون و خاله الناز زحمت کشیدن و برات دوختن. پنج شنبه هم با بابا جون رفتیم ک...
27 دی 1394

شرکت در برنامه جنگ شاد

نازنینم! سه شنبه شب گذشته بلیط یه برنامه جنگ شاد رو تهیه کردیم و با خانواده آرال رفتیم. قبل از شروع برنامه، از اونجا یه تل سر چراغدار خریدی و این باعث شد هیجانت چند برابر بشه. جالبه که در طول برنامه هم خودت مدیریتش میکردی، بطوریکه هر وقت موسیقی شروع میشد، چراغهاشو روشن و بعدش خاموشش میکردی. وقتی که سعی میکردی چراغهای بالای سرت رو ببینی، قیافت خیلی دیدنی میشد. خدا رو شکر برنامه اش خیلی جذاب بود و با اینکه حدود 3.5 ساعت طول کشید ولی تو و آرال همچنان پر انرژی و مشتاق بودین و خیلی بهتون خوش گذشت.       و اما بگم از اتفاق جالبی که اون شب افتاد و باعث شد یه خاطره فراموش نشدنی بشه. توی یه قسمت از بر...
27 دی 1394

تئاتر سلطان شکمو

دختر نازم! هفته پیش با آرال و خاله مریم رفتیم تئاتر " سلطان شکمو" در سینما کوروش. به جرات می تونم بگم که یکی از بهترین برنامه ها برای بچه ها بود که تا حالا دیده بودیم. یه حسن بزرگی هم که داشت این بود که از بچه های حاضر در سالن هم استفاده میکردن و در هر مرحله به یکسری از بچه ها میگفتن بیان بالا و همزمان با پخش شعر و موسیقی، شکلک حیوانات رو تکون بدن. بماند که تو و آرال تمام دفعات رفتین بالا و از اینکار کلی لذت بردین.   ...
26 دی 1394

چند رویداد اخیر

دختر گلم! هر روز بیشتر از روز قبل شیرین زبونتر میشی و در موقعیتهای مختلف شعرهای جدیدی میخونی و همه رو متعجب میکنی. هنوز هم یکسری حروف رو نمی تونی کامل تلفظ کنی و این باعث میشه خیلی بامزه حرف بزنی ولی من که عاشق اینطوری حرف زدنت هستم. بخصوص وقتی از فاصله دور صدای حرف زدنت رو می شنوم، دوست دارم بگیرم و بخورمت. از جمله این کلمات بامزه: حلوزن ( حلزون )، قرابب ( مراقب )، مهت توتک ( مهد کودک )، ممز (قرمز)، دیده (دیگه)، تفادص (تصادف)، الان تا 30 میتونی بشماری و چندتا شعر انگلیسی هم یاد گرفتی. بخصوص علاقه زیادی به آهنگهای انگلیسی شبکه جم داری و میدونی بعد از اخبار دیدن ما، این برنامه شروع میشه و کسی نمی تونه برنامه دیگه ای رو ببینه. به ق...
20 دی 1394

مسافرت زمستانه به خوی

دختر گلم! دوشنبه گذشته عزم سفر به خوی رو کردیم و با اینکه هوا سرد و برفی بود ولی خیلی بهمون خوش گذشت و علاوه بر اینکه مادر جون رو خوشحال کردیم، یه دل سیر هم برف بازی کردیم. فکر میکنم بهتره عکسها رو ببینیم تا توضیحات لازم رو در موردشون بدم.   صبح روز چهارشنبه برف نرمی شروع به باریدن کرد و ما هم سریع شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون.   اینم سگی که از اونجا داشت رد میشد و با خوردن کیک، دیگه پیش ما موندگار شد.   نمیدونم چرا یکدفعه هوس کردی بری صندوق عقب ماشین بشینی و جالبه که خیلی هم از این بابت خوشحال بودی.   پیک نیک روز پنج شنبه و روشن کردن آتیش. جمع شدن دور آتیش ...
14 دی 1394

تئاتر "فلفل نبین چه ریزه"

دختر گلم! همیشه اعتقاد دارم که تئاتر خیلی بهتر از فیلم و کارتون هستش و به همین دلیل وقتی علاقه ات به سینما رفتن رو دیدم، تصمیم گرفتم که هر از چند گاهی ببرمت تئاتر. به همین منظور چهارشنبه گذشته بردمت تئاتر "فلفل نبین چه ریزه" توی فرهنگسرای ابن سینا. خدا رو شکر داستان جالبی داشت و از تئاترش خیلی خوشت اومد. به همه دوستان هم پیشنهاد می کنیم که اگه براشون امکانپذیره، از دیدنش غافل نشن.   ...
6 دی 1394

شب یلدای 94 و جای خالی پدر جون

دختر عزیزم! از چند روز قبل از شب یلدا خیلی دلم گرفته بود و دلم برای پدر جون بی نهایت تنگ شده بود. متاسفانه یکبار هم پیش تو نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم و باعث شد که تو هم همراه من شروع به گریه کنی. ولی چه کنم که خیلی دوست داشتم برای یکبار هم که شده همگی دور هم جمع بشیم و شب بلند یلدا رو با گرمای وجود بزرگترها سپری بکنیم. اما هزاران افسوس که دیگه غیر ممکنه. یادش بخیر که چند سال پیش، پدر جون نزدیک شب یلدا اومده بود خونمون و برامون پشمک و حلوای مخصوص یلدا آورده بود. البته امسال هم مادر جون زخمت کشیده بود و با خاله پروانه پشمک و حلوا برامون فرستاده بود. باید بگم که پدر جون همیشه به این مناسبتها اهمیت میداد و این خیلی با ارزش بود. من هم...
6 دی 1394
1