آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

آموزش شنا (2)

نازگلم! جلسه پنجم آموزش شنا، مربیت بازو بندهات رو درآورد و یه ابر پشتت گذاشت. اولش از اینکه بیشتر توی آب فرو میرفتی، یکم دستپاچه شدی ولی وقتی دیدی که با دست و پا زدن روی آب میمونی دیگه ترست ریخت. اولش کنار استخر ایستاده بودم و تشویقت میکردم ولی بعدش دیدم با حضور من حواست پرت میشه و به همین خاطر رفتم از دور نگاهت کردم. عزیزم! وقتی که از دور منو میدیدی با انرژی بیشتری شنا میکردی و با هیجان زیاد برام دست تکون میدادی. وای که عاشق این ذوق کردنتم  و با دیدنش خستگی از تنم در میره. چون علاقه زیادی به برچسب داری، به سفارش مربیت بهت استیکر جایزه دادم و تو هم از این موضوع خیلی خوشحال شدی. دختر دلبندم! جلسه ششم هم بعد از اینکه کمی به کم...
3 تير 1394

آموزش شنا (1)

آیلینم! جونم برات بگه که چند وقت پیش، باهمدیگه کلاس آموزش شنا ثبت نام کردیم و مادر و دختر با هم میریم استخر. البته فاطمه زهرا و مامانش هم با ما میان و شما بچه ها با یه مربی هستین و ما هم با یه مربی دیگه. مابین زمان استراحتمون میام پیشت و از دیدن خوشحالی و ذوقت، انرژی میگیرم. دختر عزیزم! همون جلسه اول حرکات پا دوچرخه رو یاد گرفتی و مدام شعرش رو میخوندی " سیب میکشم، پا میزنم ". جلسه دوم یاد گرفتی خیلی راحت به پشت روی آب بخوابی. به گفته مربیت، پیشرفتت خیلی خوب بود و سریع حرکات رو یاد میگرفتی. با اینکه فاطمه زهرا از تو بزرگتره ولی کاملا از آب میترسید و اصلا توی استخر بزرگترها نمیومد. جلسه سوم با کمک بازوبندهات، تونستی روی آب...
20 خرداد 1394

شیرین زبونی های آیلین

دختر نازنینم! هر روز بیشتر از روز قبل شیرین زبون تر میشی و بلبل زبونی میکنه. بطوریکه بعضی وقتها یه چیزایی میگی که من و بابا متعجب میشیم و خیلی مواقع هم میمیریم از خنده. مامانی! نمیدونم چی بگم از طعم شیرین شنیدن احساسات لطیفت. دنیای شما بچه ها خیلی پاک و معصومه و به همین خاطر وقتی که دنیا رو از دید خودتون وصف می کنید، آدم به وجد میاد و به زندگی امیدوار میشه. دلبندم! جالبه که از الان خاطرات بچگیت رو تعریف میکنی و بعضی وقتها از چیزهایی یاد میکنی که منو شگفت زده میکنی. بعنوان مثال یکدفعه بدون هیچ مناسبتی از رفتن به سینما و دیدن شهر موشها صحبت کردی و گفتی " مامان دادته رفتیم سینما و موشها رو دیدیم؟ آرال هم خوابیده بود ". این ...
19 خرداد 1394

خاطرات روزهای بهاری

دختر نازنینم! به مناسبت تولدم، شام رفتیم بیرون و پیتزا خوردیم. دختر گلم! دیدن شور و شوقت برای خوردن پیتزا بهم انرژی میداد. جا داره همین جا بگم که یکی از کارهای جالب این روزهات اینه که هر جا صحبت از تبریک و مبارکه میشه سریع موضع میگیری و شعر "تولدت مبارک" برای خودت میخونی. اون روز هم وقتی بابا بهت میگفت تولد مامان فردانه است و باید بهش تبریک بگی. میگفتی "نه تولد منه".    دلبندم! اینا هم عکسهای پارک نهج البلاغه است که در یک عصر روز جمعه بهاری رفتیم و همه چیز خیلی عالی بود. ضمناً این اسکوتر رو هم برای تولدت خریدیم و علاقه زیادی بهش داری و خیلی قشنگ اسکوترسواری میکنی و لذت میبری. ...
27 ارديبهشت 1394

تقدیم به تمام کسانی که دلتنگ پدر هستند

به ياد بابای مهربونم ........ پدرم عشق به من معنا کرد                       هر چه دانست همان هجا کرد خواند در گوش که دنیا فانی است              چشم من باز به این دنیا کرد راه و بیراه به من فاش نمود                       دل و دستم به حقیقت وا کرد خشت خامی ببدم در اول                         با سخن هاش مرا خارا کر...
13 ارديبهشت 1394

سیزده بدر 94

دختر گلم! سیزده بدر رفتیم باغ عمو علی النقی. همون اول کار هم خاله الناز یه قورباغه پیدا کرد و باعث شد که سوژه سیزده بدرت جور بشه. وقتی که این قورباغه پرید توی حوض آب، مدام بالا سر حوض کشیک میدادی که بلکه بیاد بیرون. یه چوب هم برداشته بودی و میزدی توی آب و میگرفتی روی آتیش. یه سگ هم بود که همش دنبالش بودی تا به قول خودت " نازش بزنی " ولی سگه هم از دستت فرار میکرد. دلبندم! ایندفعه هم بخواست خودت و بدلیل اینکه چند روز بعدش میخواستیم برای مراسم چهلم برگردیم خوی، موندی پیش مادر جون و من خودم شب سیزده بدر، تنهایی برگشتم تهران.     ...
25 فروردين 1394

نوروز 94 و جای خالی پدر جون

آیلین جونم! مطلب خاصی نمیتونم بنویسم چون متاسفانه ما امسال دیگه عید نداشتیم و دیدن جای خالی پدر جون، برامون خیلی دردناک بود. فقط اینو بگم که برای سال نو، برنامه مشهدمون رو کنسل کردیم و راهی خوی شدیم. در طول مسیر هم خیلی برای دیدن مادر جون و خاله ها بیتابی میکردی و تا میخواستیم بایستیم میگفتی " اینجا که خونه مادر جون نیست، بریم خونه مادر جون ". وقتی هم که رسیدیم، با وجود اینکه چند روز بیشتر نبود که اونها رو ندیده بودیم، از دیدنشون خیلی ذوق کردی. خدا رو شکر می کنم که این مدت حداقل وجود تو باعث دلگرمی همه بود و با شیرین زبونیات همه رو به وجد میاوردی. ضمنا این علاقه شدیدت به مادرجون هم باعث شد مجبورش کنی باهامون بیاد بیرون و &nbs...
25 فروردين 1394

مامان! من دوستت دارم

نفسم! چند روز پیش شیرینی شنیدن جمله " مامان! من دوستت دارم " رو از زبون دختر نازم چشیدم و از اینکه این احساس غیر قابل وصف و لطیف رو تجربه کردم، بینهایت خوشحالم.     خدایا ممنونم که نعمت مادر شدن و فرصت لذت بردن و تجربه کردن این لحظات شیرین رو بهم بخشیدی.   ...
25 اسفند 1393

چند شگفتی از آیلین

ای آینه وجودم! اولین نقاشی مفهوم دارت رو توی خونه مادر جون به تصویر کشیدی و همه ما رو شگفت زده کردی. جالب اینجاست که چهره هایی رو که کشیدی، خیلی غمگین هستن و فکر می کنم این دقیقا حسی بوده که طی این چند روز از من و اطرافیانت درک کردی. این در حالیکه این مدت سعی کردم تا می تونم تو رو از این قضایای ختم و خاکسپاری دور نگه دارم ولی از اونجایی که خیلی دختر مهربون و با احساسی هستی، معلومه که همه چیز رو کاملا فهمیدی و وقتی میدیدی که من ناراحتم تو هم بغض میکردی و مدام چشمت به صورتم بود.     دختر نازم! وقتی که توی مراسم ختم پدر جون، خانمی که قرآن میخوند رو دیدی که میکروفن دستش گرفته، بهم گفتی که تو هم میخوای بسم الله بخونی...
25 اسفند 1393

وداع با پدر جون

دختر نازم !  وقتی که این وبلاگ رو برات درست کردم، تصمیم داشتم که به غیر از خاطرات خوب و لحظات شاد چیز دیگری در اینجا ننویسم . ولی چه کنیم که روزگار چهره تلخی هم داره که راه گریزی برای هیچ کس باقی نمی گذاره و دیر یا زود طعم تلخ جدایی رو به همه نشون میده و افراد رو مجبور میکنه که با عزیزترین نزدیکانشون خداحافظی کنند و هیچ امیدی برای دیدار مجددشون نداشته باشند .  حالا اگر این عزیز، پدر آدم باشه که جای خودش رو داره و همه ما می دونیم که هیچ کسی نمیتونه جای خالیش رو برامون پر کنه . دختر گلم !  متاسفانه صبح روز 12 اسفند بهمون خبر دادند که حال پدر جون خوب نیست و به همین خاطر سریع جمع شدیم و با مادر جون و خاله پروانه و خال...
22 اسفند 1393