آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

آیلین در کلاس باله

آیلین جونم! تا موقعی که خودت به یاد گرفتن چیزی علاقه نشون ندی، من هیچوقت اصراری به یاد گرفتنش نمی کنم. در مورد کلاس باله هم وقتی تمایل زیادت رو دیدم، ثبت نامت کردم و تا حالا دو جلسه رفتی. عزیزم! این اشتیاقت اونقدر زیاده که با وجود اینکه بین رسیدن من به مهد و شروع کلاس یه ساعت فاصله هست و بهت میگم که توی پارک بازی کن تا بعدش بریم کلاس، ولی تمایلی به بازی کردن نداری و اصرار داری که هر چه زودتر بریم باشگاه. اونجا هم سریع ازم میخوای که لباست رو تنت کنم و تا شروع کلاس، حرکاتش رو تمرین میکنی و از دیدن خودت توی آینه ذوق میکنی. همانطور که قبلا گفتم لباس باله رو مادر جون و خاله الناز زحمت کشیدن و برات دوختن. پنج شنبه هم با بابا جون رفتیم ک...
27 دی 1394

شرکت در برنامه جنگ شاد

نازنینم! سه شنبه شب گذشته بلیط یه برنامه جنگ شاد رو تهیه کردیم و با خانواده آرال رفتیم. قبل از شروع برنامه، از اونجا یه تل سر چراغدار خریدی و این باعث شد هیجانت چند برابر بشه. جالبه که در طول برنامه هم خودت مدیریتش میکردی، بطوریکه هر وقت موسیقی شروع میشد، چراغهاشو روشن و بعدش خاموشش میکردی. وقتی که سعی میکردی چراغهای بالای سرت رو ببینی، قیافت خیلی دیدنی میشد. خدا رو شکر برنامه اش خیلی جذاب بود و با اینکه حدود 3.5 ساعت طول کشید ولی تو و آرال همچنان پر انرژی و مشتاق بودین و خیلی بهتون خوش گذشت.       و اما بگم از اتفاق جالبی که اون شب افتاد و باعث شد یه خاطره فراموش نشدنی بشه. توی یه قسمت از بر...
27 دی 1394

تئاتر سلطان شکمو

دختر نازم! هفته پیش با آرال و خاله مریم رفتیم تئاتر " سلطان شکمو" در سینما کوروش. به جرات می تونم بگم که یکی از بهترین برنامه ها برای بچه ها بود که تا حالا دیده بودیم. یه حسن بزرگی هم که داشت این بود که از بچه های حاضر در سالن هم استفاده میکردن و در هر مرحله به یکسری از بچه ها میگفتن بیان بالا و همزمان با پخش شعر و موسیقی، شکلک حیوانات رو تکون بدن. بماند که تو و آرال تمام دفعات رفتین بالا و از اینکار کلی لذت بردین.   ...
26 دی 1394

چند رویداد اخیر

دختر گلم! هر روز بیشتر از روز قبل شیرین زبونتر میشی و در موقعیتهای مختلف شعرهای جدیدی میخونی و همه رو متعجب میکنی. هنوز هم یکسری حروف رو نمی تونی کامل تلفظ کنی و این باعث میشه خیلی بامزه حرف بزنی ولی من که عاشق اینطوری حرف زدنت هستم. بخصوص وقتی از فاصله دور صدای حرف زدنت رو می شنوم، دوست دارم بگیرم و بخورمت. از جمله این کلمات بامزه: حلوزن ( حلزون )، قرابب ( مراقب )، مهت توتک ( مهد کودک )، ممز (قرمز)، دیده (دیگه)، تفادص (تصادف)، الان تا 30 میتونی بشماری و چندتا شعر انگلیسی هم یاد گرفتی. بخصوص علاقه زیادی به آهنگهای انگلیسی شبکه جم داری و میدونی بعد از اخبار دیدن ما، این برنامه شروع میشه و کسی نمی تونه برنامه دیگه ای رو ببینه. به ق...
20 دی 1394

مسافرت زمستانه به خوی

دختر گلم! دوشنبه گذشته عزم سفر به خوی رو کردیم و با اینکه هوا سرد و برفی بود ولی خیلی بهمون خوش گذشت و علاوه بر اینکه مادر جون رو خوشحال کردیم، یه دل سیر هم برف بازی کردیم. فکر میکنم بهتره عکسها رو ببینیم تا توضیحات لازم رو در موردشون بدم.   صبح روز چهارشنبه برف نرمی شروع به باریدن کرد و ما هم سریع شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون.   اینم سگی که از اونجا داشت رد میشد و با خوردن کیک، دیگه پیش ما موندگار شد.   نمیدونم چرا یکدفعه هوس کردی بری صندوق عقب ماشین بشینی و جالبه که خیلی هم از این بابت خوشحال بودی.   پیک نیک روز پنج شنبه و روشن کردن آتیش. جمع شدن دور آتیش ...
14 دی 1394

تئاتر "فلفل نبین چه ریزه"

دختر گلم! همیشه اعتقاد دارم که تئاتر خیلی بهتر از فیلم و کارتون هستش و به همین دلیل وقتی علاقه ات به سینما رفتن رو دیدم، تصمیم گرفتم که هر از چند گاهی ببرمت تئاتر. به همین منظور چهارشنبه گذشته بردمت تئاتر "فلفل نبین چه ریزه" توی فرهنگسرای ابن سینا. خدا رو شکر داستان جالبی داشت و از تئاترش خیلی خوشت اومد. به همه دوستان هم پیشنهاد می کنیم که اگه براشون امکانپذیره، از دیدنش غافل نشن.   ...
6 دی 1394

شب یلدای 94 و جای خالی پدر جون

دختر عزیزم! از چند روز قبل از شب یلدا خیلی دلم گرفته بود و دلم برای پدر جون بی نهایت تنگ شده بود. متاسفانه یکبار هم پیش تو نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم و باعث شد که تو هم همراه من شروع به گریه کنی. ولی چه کنم که خیلی دوست داشتم برای یکبار هم که شده همگی دور هم جمع بشیم و شب بلند یلدا رو با گرمای وجود بزرگترها سپری بکنیم. اما هزاران افسوس که دیگه غیر ممکنه. یادش بخیر که چند سال پیش، پدر جون نزدیک شب یلدا اومده بود خونمون و برامون پشمک و حلوای مخصوص یلدا آورده بود. البته امسال هم مادر جون زخمت کشیده بود و با خاله پروانه پشمک و حلوا برامون فرستاده بود. باید بگم که پدر جون همیشه به این مناسبتها اهمیت میداد و این خیلی با ارزش بود. من هم...
6 دی 1394

سوپرایز خاله نسیم

دختر گلم! این علاقه تو نسبت به تولد اونقدر زیاده که دیگه همه متوجه این موضوع شدن. بطوریکه پنج شنبه گذشته که برای ناهار رفتیم خونه خاله نسیم، زخمت کشیده بود و یه کیک تولد خوشگل و خوشمزه برات درست کرده بود. تو هم از این موضوع خیلی خوشحال شدی و با امیرعلی کلی رقصیدین. خدا رو هزاران بار شکر می کنیم که چنین دوستان خوبی داریم که تمام تلاششون رو برای خوشحال کردنمون میکنن. واقعا نمی دونم اگر این دوستان رو هم نداشتیم، با تنهاییمون باید چیکار میکردیم. طبق گفته بزرگی: دوستان خوب کمک میکنند تا چیزهای مهمی که گم کرده اید را پیدا کنید.... لبخندتان، امیدتان و شجاعت تان.   ...
30 آذر 1394

خاطرات شیرین برف بازی

آیلین جونم! اواخر پاییز دوبار برف اومد و باعث شد خاطرات شیرینی برامون بجا بمونه. بار اول که صبح بیدار شدیم و دیدیم همه جا سفید پوش شده، بطوریکه تردد با ماشین غیر ممکن بود و به همین خاطر تا ساعت 10 صبح منتظر موندیم تا کمی راهها باز شده باشن. دختر گلم! خوشم میاد که مثل خودم برف رو دوست داری و از راه رفتن توی برفها واقعا لذت میبری. البته این بار زیاد نتونستیم برف بازی کنیم، به خاطر اینکه زیاد فرصت نداشتیم و میخواستم زودتر برم سر کار.     آیلین جونم! بار دوم هم خونه بودیم که بابا اومد و یکدفعه خبر داد که برف داره میاد. ما هم سریع شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون. این بار یه دل سیر برف بازی کردیم و آدم برف...
29 آذر 1394

آیلین در کاخ نیاوران و پل طبیعت

دختر گلم! خوشبختانه بعد از رفتن خاله پروانه و هنگامه، آقا جون هنوز پیشمون بود و باعث شد یکدفعه تنها نشیم و از همه مهمتر انگیزه ای شد که برای اولین بار با هم بریم کاخ نیاوران و پل طبیعت. خلاصه که با حضور مهمونهای عزیزمون، این چند روز تعطیل خیلی بهمون خوش گذشت و از همه بخاطر زحماتشون و کادوهاشون ممنونیم.   عکسهای کاخ نیاوران   عکسهای پل طبیعت   راستی گفتم کادو، یادم افتاد بگم که مادر جون و خاله الناز پیرهن مخصوص رقص باله برات دوخته بودن و خاله پروانه با خودش آورده بود. وقتی که تنت کردی دیگه حاضر نبودی درش بیاری و همش میگفتی آهنگ بزارید میخوام برقصم. خ...
29 آذر 1394