آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

سیزده بدر 95

آیلین جونم! امسال اولین سالی بود که سیزده بدر تهران بودیم و متاسفانه از شب قبل سیزده بدر بارون شروع شد و تا صبح ادامه داشت. ما هم از روز قبل برای سیزده بدر تدارک دیده بودیم و قصد داشتیم بریم پارک چیتگر و جوجه کباب درست کنیم. به همین خاطر دنبال یه فرصت بودیم که بارون قطع بشه ولی بارون همچنان ادامه داشت. در نهایت تصمیم گرفتیم که وسایل رو برداریم و بریم بیرون تا شرایط رو بررسی کنیم. وقتی به پارک چیتگر رسیدیم بارون آرومتر شده بود. با وجود اینکه چادر مسافرتی همراه خودمون نبرده بودیم، بساطمون رو پهن کردیم و در مقابل بارون کم نیاوردیم. بارون هم نامردی نکرد و از وقتی که شروع به آماده کردن ناهار کردیم،  شدیدتر شد و تا ناهار بخوریم، کلا خیس...
29 فروردين 1395

پارک موجهای آبی در نوروز 95

دختر گلم! همانطور که قبلا هم گفته ام به استخر و آب علاقه زیادی داری و از قضای روزگار، ایام عید یه برگه تبلیغاتی پارک آبی به دستمون رسید و این شد که اصرار کردی بریم. چون از اول عید هم من شدیدا سرماخورده بودم، برنامه رو به هفته دوم سال موکول کردیم تا یکم حالم بهتر بشه. فدای دختر مهربونم بشم که مدام حال منو میپرسید که ببینه حالم برای رفتن به پارک آبی مساعد شده یا نه. بالاخره اولین شنبه سال، بعد از خوردن ناهار به همراه مامان مهین راهی پارک موجهای آبی شدیم. باید بگم که این اولین پارک آبی من و تو بود و برای هر دوی ما تازگی داشت. جالبه که علاقه زیادی به ساحل موجدارش داشتی و از پریدن روی موجها نهایت لذت رو میبردی و از بس به شکم روی موجها...
29 فروردين 1395

نوروز 95

نازنینم! چند روز قبل از شروع سال نو رفتیم مشهد و ایندفعه رکورد زدیم و حدود دو هفته اونجا بودیم. باید بگم که این مدت به همه ما، بویژه تو خیلی خوش گذشت. چون این مدت بساط رفتن به پارک، باغ و شهربازی به راه بود و از طرفی امسال پارسا جون هم مشهد بود و با همدیگه کلی بازی و شیطونی کردین. البته باید بگم که مامان مهین و آقاجون خیلی این مدت زحمت کشیدن و از اینجا ازشون کمال تشکر و قدردانی رو داریم و امیدواریم همیشه خوش و سلامت باشند. عزیزم! فکر میکنم بهتر باشه همراه عکسها توضیحات لازم رو بدم و از نوشتن زیاد اجتناب کنم.   آخرین شهربازی سال 94   بعد از سال تحویل عیدیاتون رو گرفتین و منم بر...
16 فروردين 1395

چهارشنبه سوری 94

دختر نازنینم! برخلاف اینکه پارسال علاقه زیادی به ترقه نداشتی و از صدای انفجارش میترسیدی، خوشبختانه امسال وقتی که صدای ترقه ها رو میشنیدی، دوست داشتی بری بیرون و از نزدیک ببینی. ما هم عصر چهارشنبه سوری رفتیم بیرون و از دیدن منورها، بالن آرزوها و آتیش ذوق زده شدی. به همین خاطر چندتا منور برات خریدیم تا خاطره خوبی برات بمونه. ولی از همه بیشتر، علاقه زیادی به پریدن از روی آتیش داشتی. طوریکه از اول تا آخر تو در حال پریدن از روی آتیش بودی و با وجود اینکه دیگه همه داشتن می رفتن و آتیش به خاکستر تبدیل شده بود، ولی بازم رضایت نمیدادی. نتیجه اونم این بود که ته کفشت کلاً سوراخ سوراخ شد.     ...
16 فروردين 1395

تولد چهارسالگی فرشته کوچولوی ما

فرشته کوچولوی ما!   ای تنها دليل رد کردن هر دليل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه ديوانه ی مهربانی تؤام .... ای بهترين! چه خوب شد که به دنيا آمدی و چه خوبتر شد که دنيای من شدی پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی تولد چهار سالگیت مبارک!   دختر گلم! متاسفانه امسال مراسم اولین سالگرد فوت پدر جون، یکروز قبل از تولدت بود و به همین مناسبت رفتیم خوی تا یاد و نام پدر جون رو گرامی بداریم.     آیلین جونم! از اونجایی که خاطرت پیش همه عزیزه و میدونن که چقدر تولد دوست داری، کسی دلش نیومد دل کوچولوت رو بشکونه. لذا یه مراسم تولد کوچیک برات تدارک دیدیم و سالرو...
16 اسفند 1394

یکسال از آسمانی شدن پدر جون گذشت

یکسال از شکسته شدن این دل گذشته ، هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ، حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام ، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای ز ندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ، نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم  من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود، همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود، من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمر عبادت نوشت ب...
11 اسفند 1394

حس بزرگ شدن آیلین

د ختر نازم! روز به روز که جلوتر میریم تو هم بزرگتر و خانم تر میشی و وقتیکه به عقب برمی گردیم، باور نمی کنیم که تو همون نی نی کوچولوی نازی هستی که حتی قادر نبودی درست و حسابی شیر بخوری. بعضی وقتها خیلی دلتنگ اون روزها میشم و دوست دارم که بازم دختر کوچولوم رو محکم بغل کنم و دوباره اون احساس مادرانه غیر قابل توصیف رو تجربه کنم.     آیلین جونم! رنگ آمیزیت خیلی خوبه و خیلی با دقت انجام میدی و به قول خودت از خط بیرون نمیزنی. ولی بندرت خودت نقاشی میکشی و هر موقع خودت بخواهی اینکار رو انجام میدی. مثلاً چند وقت پیش یه رنگین کمان و یه سنگ کشیدی.     عزیزم! این روزها حس بزرگ بودن بهت دست داده و سع...
4 اسفند 1394

تولد 47 ماهگی

دختر گلم! تولد 47 ماهگیت مبارک! عزیزم! کمتر از یکماه تا تولد چهارسالگیت زمان داریم، ولی یک ماه برای تو خیلی زیاده و طاقت تحمل این مدت رو نداشتی. لذا به خاطر اصرار زیادی که برای تولد داشتی، بابا جون زحمت کشید و یه کیک تولد خوشگل به مناسبت 47 ماهگیت خرید و تو هم که عاشق تولد و کیک هستی، کلی ذوق کردی.     ...
25 بهمن 1394

آیلین نگو، شیطون بلا بگو

آیلین جونم! دلم میخواد چند تا خاطره جالب برات اینجا ثبت کنم تا بعدها خودت هم اینا رو بخونی و ببینی که چه دختر شیرینی بودی عزیزم. آیلین: مامان فردانه! بیا بریم پارک.             مامان: عزیزم الان ماشین نداریم. بعدا می برمت. آیلین: خوب بیا راه راه بریم. رفتیم کنسرت و داریم از سالن خارج میشیم، خیلی بامزه میگی " مامان! خانم دکترم گفته بچه ها رو سینما هم ببرید ". رفتیم خونه خاله افسانه و هر چقدر بهت میگم بیا بریم خونه، راضی نمیشی. ولی به محض اینکه میگم میخواهیم فردا با بابا دیوارهای خونه رو بشوریم، سریع وسایلت رو جمع میکنی و عجله داری که برگردیم خونه. حتی اصرار میکنی ...
11 بهمن 1394