آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

تولد 3 سالگی آیلین جون

دختر نازم! تولد 3 سالگیت مبارک! دختر گلم! الان که میخوام این پست رو بنویسم حس خاصی دارم که اصلاً قابل توصیف نیست. بله سه سال پیش در چنین زمانی، فرشته کوچولوی ما پا به این دنیای خاکی گذاشت و با نگاه زیبایش، دلهای افراد زیادی رو شادمان کرد. اکنون هم به پاس این نعمت بیکران الهی، همگی دور هم جمع شدیم تا سالگرد تولد دختر نازم رو جشن بگیریم. عزیزتر از جانم! امسال تصمیم نداشتم که برات جشن تولد خاصی بگیرم. ولی وقتیکه شور و شوق فراوانت رو برای جشن تولد دیدم، دلم نیومد که دل کوچیکت رو بشکونم. به عنوان مثال مدام آهنگ تولد رو میخوندی و میگفتی "تولد منه" یا به محض اینکه سوار ماشین میشدی درخواست آهنگ تولد میکردی و خیلی کارهای دیگه. ...
11 اسفند 1393

حکایتهای پارسا و آیلین

دختر عزیزم! هفته پیش عمو بابک و زن عمو و پارسا جون از مالزی برگشتن و همگی از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم. شما هم طبق معمول خیلی زود با پارسا همبازی شدین و شروع به لگو بازی و بپر بپر و ... کردین. دلبندم! با وجود اینکه مدت زمان کوتاهی پیشمون بودن، ولی خیلی با هم اخت شدین. بعد از رفتنشون هم خیلی ناراحت شده بودی و فقط حرف زدن درباره تولدت بود که باعث شد از اون حال و هوا دربیایی. همچنین خانواده عمو بابک زحمت کشیدن و کادوهای تولدت رو هم پیشاپیش بهت دادن که از اینجا کمال تشکر و قدردانی رو از ایشان داریم.   ...
11 اسفند 1393

آیلین در پارک ژوراسیک تهران

دلبندم! چند وقت پیش عکسهای پارک ژوراسیک تهران رو توی اینترنت دیدم و تصمیم گرفتم که تو رو هم ببرم. بهمین خاطر بلیطش رو تهیه کردم و مادر و دختر با هم رفتیم. توی پارکش مجسمه های متحرک انواع دایناسورها بود که همزمان با حرکت، صدایی هم پخش میشد. این موضوع باعث شد که یکم ازشون بترسی و زیاد بهشون نزدیک نشی. به همین خاطر منم زیاد اصرار نکردم و با وجود اینکه بلیط سینمای سه بعدیش رو هم گرفته بودم، دیگه از رفتن منصرف شدم. خوشبختانه روبروی پارکش یه فضای بزرگی بود که برف زیادی داشت و چون این مدت برف درست و حسابی نیومده بود، از فرصت استفاده کردیم و رفتیم برف بازی.   ...
4 اسفند 1393

اولین سفر آیلین به یزد

دختر نازم! این مدت خیلی سرمون شلوغ بود و به همین خاطر زیاد نتونستم برات مطلب بزارم. ولی بدون که مشغول خونه تکونی و تدارک سفر به یزد بودیم تا بتونیم خاطرات خوبی برات ثبت کنیم. خلاصه دلم برات بگه که تعطیلی 22 بهمن رو با ماشین خودمون رفتیم یزد و مامان مهین و آقا جون هم از مشهد اومدن اونجا. عزیزم! اگر بخوام همه جزییات رو بگم خیلی مفصله و کلی عکس از این مسافرت داریم که از حوصله این وبلاگ خارجه. فقط می تونم بگم که خیلی بهمون خوش گذشت و تقریبا تمام نقاط دیدنی یزد از جمله باغ دولت آباد، آتشکده زرتشتیان، بازار سنتی، میدان چقماق، برج بارو، دخمه، زندان اسکندر و ... رو دیدیم و حتی تفت و مهریز هم رفتیم. شما هم خیلی دختر خوبی بودی و وجودت باعث شد خ...
4 اسفند 1393

تولد 35 ماهگی

تمام هستی من! تولد 35 ماهگیت مبارک! دختر عزیزم! به مناسبت ماهگرد تولدت رفتیم بیرون شام خوردیم. چون این روزا به پیتزا خیلی علاقه پیدا کردی، در حالی که قبلا اصلا هیچ تمایلی بهش نداشتی. ولی ایندفعه کلی ذوق کردی و مدام میگفتی " دیدی پیتزا خوردیم" و به هرکس هم میرسیدی تکرارش میکردی. عزیزم دیدن همین شور و شوقت برای من و بابا خیلی لذت بخشه.     نازگلم! یکی از دوستای خوبت، فاطمه جون هستش که با هم توی یک مهد هستین ولی از تو بزرگتره. باید بگم که خیلی دختر مهربونیه و تو هم خیلی باهاش جوری. اغلب بعد از مهد میریم پارک نزدیک اونجا و با هم مشغول بازی میشین.     دختر نازم! یکی از ...
14 بهمن 1393

رفتارهای جالب آیلین جونم

دختر نازنینم! دلم برات بگه که دیگه توی انجام خیلی از کارها مستقل شده ای و جالبه که وقتی میخوای کاری رو خودت انجام بدی میگی " آیلینم" و وقتی که می فهمی نمی تونی انجامش بدی میگی " من نیستم ". الان دیگه کفش و لباسهاتو خودت درمیاری و به غیر از بلوز که یکم برات سخته، بقیه رو خودت می تونی بپوشی. از همه جالبتر اینه که دو ماه پیش یکدفعه انقلاب کردی و تصمیم گرفتی که خودت بری دستشویی و اینطور عمل میکردی که بعد از اینکه اعلام میکردیش، خیلی با مزه میگفتی " برو بیشین اونجا " و روی مبل رو نشون میدادی و تا موقعی که مطمئن نمیشدی که نشستیم به اصرارت ادامه میدادی. بعد از رفتن و انجام دادن کارت صدام میکردی. عزیزم! هر چند به ...
30 دی 1393

تولد 34 ماهگی

دختر نازم! تولد 32 ماهگیت مبارک! نفسم! علاوه بر جشن یلداهایی که داشتیم، توی مهدتون هم جشن بزرگی براتون گرفتن و عکسهای خوشگلی هم ازتون گرفته بودند که دقیقا در ماهگرد تولدت بهمون دادن. قربون دخترم برم که اینقدر لباس سنتی بهش میاد. البته مجبور شدم از روي عكسهات، عكس بگيرم. اگه بي كيفيت بود ديگه ببخشيد. ايشالله بعدا اسكنشون مي كنم. عزیزم! از خداوند متعال استدعا دارم که همیشه تو رو در پناه خودش حفظ کنه و سعادت تجربه لحظات شیرین با تو بودن رو نصیبمون کنه.     ...
20 دی 1393

تولد آنوشا جون

دخترنازم! یکی از دوستان محبوبت آنوشا جون، دختر خاله سمانه هستش که رابطه دوستانه خیلی خوبی با هم دارین. چند بار با هم پارک و خانه کودک رفتیم. چون چند سالی هم از تو بزرگتره، خیلی خوب با هم بازی میکنید. جمعه هم به مناسبت جشن تولدش، خونشون دعوت بودیم و با وجود اینکه کوچکترین عضو این مهمونی بودی، کلی جشن رو مدیریت میکردی مثلاً تا بچه ها شیطونی و سر و صدا میکردن، میگفتی " بچه ها! بسه، سیس " یا یه اسباب بازی شبیه کنترل پیدا کرده بودی و سمت تلویزیون میگرفتی و به خیال خودت آهنگها رو عوض میکردی و رو به مهمونا میگفتی " بچه ها! نانای ". یه بادکنک هم برداشته بودی و سعی میکردی به بادکنکهایی که از سقف آویزون شده بودند، بزنی. در ضم...
20 دی 1393

حکایت روزهای زمستان

دخترنازم! در این روزهای سرد زمستون، دیگه خیلی نمی تونی توی پارک بازی کنی. به خصوص که اغلب مواقع هم پارک خلوته و خبری از بچه ها نیست. مگر اینکه سگی، گربه ای و ... باشه و تو باهاش سرگرم بشی. جالبه که اصلا از هيچ حيووني هم نمی ترسی. حتی اوندفعه یه سگ بزرگ توی پارک بود و من احساس کردم که خیلی گشنه است. همین که گفتم باید چیزی براش بیاریم بخوره، سریع دست منو گرفتی که بریم براش از نونوایی نزدیک اونجا نون بیاریم. بعد از اینکه نون هم آوردیم اصرار داشتی که با دست خودت بهش بدی و هر چقدر من میگفتم که بنداز جلوش تا خودش بخوره، رضایت نمیدادی. چیکار کنیم که دختر شجاع منی دیگه.     عزیزم! خدا رو شکر دوستان خوبی داری...
13 دی 1393

شب يلدا مبارك

دخترگلم! خوشبختانه امسال شب یلدای پرباری داشتیم. چون یه شب قبل از یلدا خونه دایی محمد دعوت بودیم که همه دور هم جمع بودند. به خصوص که دنیا, آرتین و آرمیتا هم اونجا حضور داشتن و همبازیهاي خوبي برات بودن و باعث شدن همش سرگرم بازی و شیطنت باشین و کمتر حوصله ات سر بره. به طوریکه یک لحظه حاضر نشدین وایستین تا ازتون عکس بگیرم.     نازنينم! شب یلدا هم خاله افسانه دعوت کرد و دستش درد نكنه خيلي بهمون خوش گذشت. اونجا هم با مرغ عشقهای نازی که جدیدا خاله گرفته بود، کلی سرت مشغول شد. مرغ بیچاره مدام از دست تو فرار می کرد و تا فرصت گیر میاورد میدوید ميرفت توی قفس.   ...
2 دی 1393