آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

سیزده بدر 94

دختر گلم! سیزده بدر رفتیم باغ عمو علی النقی. همون اول کار هم خاله الناز یه قورباغه پیدا کرد و باعث شد که سوژه سیزده بدرت جور بشه. وقتی که این قورباغه پرید توی حوض آب، مدام بالا سر حوض کشیک میدادی که بلکه بیاد بیرون. یه چوب هم برداشته بودی و میزدی توی آب و میگرفتی روی آتیش. یه سگ هم بود که همش دنبالش بودی تا به قول خودت " نازش بزنی " ولی سگه هم از دستت فرار میکرد. دلبندم! ایندفعه هم بخواست خودت و بدلیل اینکه چند روز بعدش میخواستیم برای مراسم چهلم برگردیم خوی، موندی پیش مادر جون و من خودم شب سیزده بدر، تنهایی برگشتم تهران.     ...
25 فروردين 1394

نوروز 94 و جای خالی پدر جون

آیلین جونم! مطلب خاصی نمیتونم بنویسم چون متاسفانه ما امسال دیگه عید نداشتیم و دیدن جای خالی پدر جون، برامون خیلی دردناک بود. فقط اینو بگم که برای سال نو، برنامه مشهدمون رو کنسل کردیم و راهی خوی شدیم. در طول مسیر هم خیلی برای دیدن مادر جون و خاله ها بیتابی میکردی و تا میخواستیم بایستیم میگفتی " اینجا که خونه مادر جون نیست، بریم خونه مادر جون ". وقتی هم که رسیدیم، با وجود اینکه چند روز بیشتر نبود که اونها رو ندیده بودیم، از دیدنشون خیلی ذوق کردی. خدا رو شکر می کنم که این مدت حداقل وجود تو باعث دلگرمی همه بود و با شیرین زبونیات همه رو به وجد میاوردی. ضمنا این علاقه شدیدت به مادرجون هم باعث شد مجبورش کنی باهامون بیاد بیرون و &nbs...
25 فروردين 1394
1