آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

آیلین و پیشرفتهایش

دختر نازنینم! از زمانی که رفتیم مسافرت تا بر گردیم کلی حرکات جدید انجام میدی و پیشرفتت کاملاً محسوسه. از جمله اینکه خیلی حرفه ای سینه خیز میری و شروع به چهاردست و پا رفتن هم کردی. از دیوارها و لبه ها می گیری و خودت رو به جایی که می خواهی می رسونی. ضمناًخیلی راحت از حالت خوابیده بلند میشی و میشینی. به قول بابا جون، مثل اینکه همه این کارها رو بلد بودی و یکدفعه رو کردی. نفسم! تقریباً می تونم بگم آینه تمام نمای ما شدی و هر کاری که اطرافیان انجام میدن سریع یاد می گیری و تکرار می کنی. از اونجایی هم که خیلی دختر باهوشی هستی، معمولاً با یکبار دیدن به نحوه کاربرد وسایل پی می بری. ووروجک من! علاقه خاصی هم به بستن در ظروف و بطری داری و تا...
9 فروردين 1392

اولین کوتاه کردن موهای آیلین

دختر عزیزم! از موقعی که به دنیا اومده بودی، اصلاً موهات رو کوتاه نکرده بودیم و کم کم داشت خیلی بلند میشد و جلوی چشمت می ریخت. برای همین خاله الناز زحمت کشید و برات موهات رو کوتاه کرد. خدا رو شکر تو هم خوب همکاری کردی و فقط توی جات می چرخیدی و خاله الناز بایستی مدام دورت می گشت تا بتونه موهات رو کوتاه کنه. وای که چقدر بعد از کوتاه کردن موهات قیافت تغییر کرد و ناز شدی و خیلی بهت میومد. البته برای ما در هر صورتی عزیزی. ...
6 فروردين 1392

آیلین دوستدار حیوانات

دختر نازنینم! یکی از ویژگیهای جالبی که داری اینه که علاقه خاصی به حیوانات داری و از هیچ حیوونی نمی ترسی و وقتی که موجود زنده ای رو می بینی، تلاش می کنی تا بری پیشش و بهش دست بزنی و از اونجایی که ناز کردن رو یاد گرفتی، دست روی حیوانات می کشی و خیلی شیرین میگی " نا نا ". توی این تعطیلات هم که شدیداً ددری شده بودی و همش دوست داشتی بری بیرون، ما هم از فرصت استفاده می کردیم و به دامان طبیعت می بردیمت تا انواع حیوانات رو ببینی. دختر شیرینم! برخوردت با تمام حیوانات جالب بود به خصوص وقتی بردیمت پیست اسب سواری با علاقه تمام رفتی پیش اسب و با انگشتت به سر اسب ضربه زدی و وقتی هم خاله الناز دستت رو عقب کشید، با پات زدی ب...
6 فروردين 1392

آیلین در روزهای پایانی سال

دختر گلم! این روزا همه جا و همه چیز بوی بهار و نو شدن میده و همه در تکاپوی آماده شدن برای این نوبهار هستند. ما هم بی صبرانه منتظر اومدن روزهای زیبای بهار و شکوفه کردن گلهای زیبا هستیم. خوشبختانه راه افتادنت هم در فصل بهار اتفاق می افته و می تونیم با خیال راحت ببریمت پارک تا از قدم برداشتن در دامان طبیعت لذت ببری. دلبندم! روز دوشنبه هم واکسن یکسالگیت رو زدی و خدا رو شکر مشکل خاصی برات ایجاد نشد و همچنان سر حال و شیطون بودی. در ضمن دندون هفتمت هم از پایین سمت چپ جوونه زده که مبارکت باشه. امیدوارم این چند روز آخر سال هم به خیر و خوشی تموم بشه و بتونیم در کنار خانوادمون سال جدید خوبی رو آغاز کنیم. هر چند که هنوز برنامه د...
28 اسفند 1391

دخترک شیطونم

دخترم! این روزها اونقدر کارهای جدیدت زیاد شده که مجال نوشتن پیدا نمی کنم. حالا سعی می کنم تا جایی که می تونم از حرکات بامزه و جالبت برات بنویسم. دلبندم! این روزا با تکیه دادن به لبه میز و مبل و ... راه میری و اولش هم خیلی آهسته و با احتیاط قدم بر می داشتی ولی الان حرفه ای شدی و با سرعت حرکت می کنی به خصوص اگر چیزی هم نظرت رو جلب کرده باشه و بخوای خودت رو بهش برسونی. این حرکت باعث شده که به راحتی خودت رو به کشوها و کابینها برسونی و وسایلشو بریزی بیرون و وقتی هم میخواهیم جلوت رو بگیریم دست و پاهات رو سریع حرکت میدی و توی بغلمون پیچ و تاب میخوری تا بزاریمت زمین. نفسم! بعضی وقتها روی پنجه پا بلند میشی و مدتی خودت رو به اون حالت نگه...
23 اسفند 1391

اولین قدم گذاشتن آیلین روی برف

رایحه معطر آسمانی من! پنج شنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدیم با کمال تعجب دیدیم همه جا رو برف پوشونده و همه جا سفید شده. به همین خاطر تو پیش بابا جون موندی و من رفتم سر کار. ولی منظره برفی بیرون اونقدر خوشگل بود که دلمون نیومد و بعد از ظهر کلی لباس تنت کردیم و کلاهی رو که مامان مهین زحمت کشیده و برات بافته بودند، روی سرت گذاشتیم و با هم رفتیم برف بازی و برای اولین بار بر روی برفها قدم گذاشتی و چند قدمی راه رفتی. دخترکم! از اینکه همه جا سفید شده بود متعجب بودی و معلوم بود که از برف بازی خیلی خوشت اومده. عزیزم! امیدوارم همیشه دلت به سفیدی و پاکی برف باشه و همچون برف، محبتت رو از کسی دریغ نکنی و بی ادعا بر سر همه بباری. ...
17 اسفند 1391

آیلین و گوشی موبایل

دختر نفس طلای من! استعداد خاصی در باز کردن در وسایل و فهمیدن نحوه کاربرد آنها داری به عنوان مثال در باطری گوشی تلفنت رو خیلی راحت باز می کنی و باطریهاش رو بیرون میاری یا اینکه قفل موبایل ما رو باز می کنی و تغییراتی توی برنامه هاش ایجاد میکنی. چند روز پیش هم در دوربین گوشی بابا رو باز کردی و یه چند تا عکس انداختی که یکیش عکس زیر بود که از خودت انداختی.   عزیزم! امیدوارم خداوند همیشه پشت و پناهت باشه و زیر سایه الهی سعادتمند باشی. ...
10 اسفند 1391

غذا خوردن آیلین

نفسم! همانطور که قبلاً هم گفتم خیلی علاقه داری خودت غذا بخوری به همین خاطر دیروز برات یه زیر انداز انداختم و قاشق رو دادم دستت تا خودت غذا بخوری. البته یه کم به کثیف شدن دستات حساسی و سریع جلوی آدم میگیری تا پاک کنیم. دیروز هم از یه طرف دستت رو میبردی توی ظرف غذا و از طرف دیگه می خواستی که تمیزش کنم. وقتی غذا خوردنت تموم شد خیلی قیافت بامزه شده بود و مستقیم بردمت حموم.     ...
9 اسفند 1391

دختر جگر گوشه ام

نازگلم! هفته پیش عمو بابک اینا خونمون مهمون بودند که از بد شانسی اول بابا و بعد من شدیداً مریض شدیم و دعا دعا کردیم که حداقل به تو سرایت نکنه ولی متاسفانه مریض شدی و در تو هم به صورت اسهال و استفراغ ظاهر شد و با اینکه سریع بردیمت دکتر ولی پنج شنبه شب حالت خیلی بد شد و تمام طول شب بیدار بودیم تا اینکه مجبور شدیم ٦ صبح ببریمت بیمارستان و ناچاراً به زدن سرم رضایت بدیم. دخترکم! اونجا چقدر دلم برات سوخت و از اینکه در اون حال نمی تونستم برات کاری بکنم خیلی ناراحت بودم و حالم بدتر از تو بود. وای خدای من حتی نمی خوام به اون لحظه فکر کنم تا احساس اون موقع برام یادآوری بشه فقط از خدا میخوام دیگه هیچ وقت تکرار نشه. دلبندم! تو اونقدر عزیز...
5 اسفند 1391