خبرهای یه غیبت طولانی
دختر شیرینم! از اینکه یه مدت طولانی نتونستم به وبلاگت سر بزنم و مطالب خوندنی رو برات بنویسم، متاسفم. البته باید خاطر نشان کنم که این مدت خیلی سرمون شلوغ بود که به صورت خلاصه برات توضیح میدم. دلبندم! شنبه ٢٣ دی ماه خاله افسانه اومد پیشمون و یه چند روزی هم پیشمون بود. به همین خاطر تو رو هم میذاشتم پیشش و توی این هوای سرد مهد کودک نمی بردم. همچنین از این فرصت استفاده کردیم و با بابا رفتیم برات صندلی ماشین خریدیم. چون دیگه صندلی ماشین قبلی برات کوچیک شده بود و کم کم توش راحت نبودی. سه شنبه هم رفتیم خونه خاله افسانه تا صبح برای شرکت در مراسم چهلم دایی سیاوش بریم خوی. لذا به همراه عمو مسعود رفتیم خوی و یکشنبه هفته بعدش برگشتیم. دختر...












