آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

آیلین در خانه کودک خوی

د ختر شیرینتر از عسلم!  یه روز توی خوی بردمت خانه کودکی که کلی اسباب بازی و وسایل سرگرمی مثل تاب، سرسره، تشک بادی و سه چرخه و ... داشت و خوشبختانه همشون رو دوست داشتی و از همشون لذت بردی. مثلاً از اینکه با سرسره وارد استخر توپ میشدی و توپها رو مینداختی بالا خوشت میومد. ضمناً دوست داشتی روی تشک بادی بپر بپر کنی و اولش خیلی با احتیاط پا میشدی و بعدش بالا و پایین میکردی. عزیزم! امیدوارم لحظه لحظه زندگیت پر از شور و هیجان باشه و نهایت لذت رو از زندگی ببری . ...
10 آذر 1392

ماجراهای آیلین و پیشی

دختر نازنینم! از قضای روزگار وقتی اومدیم خوی، خاله الناز یه گربه کوچولو پیدا کرد و بخاطر تو نگهش داشت و اینجوری باعث شد یه همبازی خوب پیدا کنی. فقط وقتی فیلمهایی رو که ازت گرفتم رو ببینی، می فهمی که چه بلاهایی سر این پیشی درآوردی ولی بنده خدا اصلا صداش درنیومد. به عنوان مثال علاقه زیادی داشتی که بغلش کنی و خیلی قشنگ گردنش رو میگرفتی و بلندش میکردی یا اینکه دستت رو میکردی تو چشمش. خلاصه اینطوری بگم که هر وقت میخواستیم سرگرمت کنیم تا من به کارام برسم، خونه خاله الناز میبردیمت و اینطوری یه مدتی مشغول بازی میشدی. ضمناً همش دنبالش میکردی و از زیر میز و صندلیها فراریش میدادی و خیلی بامزه صداش میکردی و میگفتی " پیشی ". ...
6 آذر 1392

لغتنامه آیلین

دخترم، شیرینتر از جانم! این مدت یاد گرفتی صدای کلاغ رو دربیاری و به صورت "غو غو" تلفظ میکنی. همچنین برای تشکر کردن از کسی میگی "مرس" (مرسی). چندباری هم خیلی قشنگ گفتی "رفت". همچنین موقع خداحافظی کردن از کسی، دستت رو به نشانه بای بای تکون میدی و خیلی ناز میگی " بای ". وقتی هم شروع به دویدن میکنی میگی " بدو بدو بدو ". ...
6 آذر 1392

آیلین در پیست اسب سواری

آیلین جونم! موقعی که بابا جون پیشمون بود، فقط فرصت کردیم بریم پیست اسب سواری و خیلی بهمون خوش گذشت. تو هم از دیدن اسب و سگ و ... کلی ذوف کردی و اصلاً ازشون نمیترسیدی. اونجا هم حال و هوای پاییزی داشت و بسیار زیبا شده بود. عزیزم! امیدوارم همیشه خوش و خرم باشی. ...
25 آبان 1392

مسافرت آیلین به خوی

دختر نازم! بعد از مدتها بالاخره برناممون جور شد و صبح پنج شنبه عازم خوی شدیم تا یه نفسی تازه کنیم و از طبیعت پاییزی اونجا نهایت استفاده رو بکنیم. موقع جمع کردن وسایل هم خیلی با مزه بود و یه دفعه اومدیم دیدیم نشستی توی چمدون و برای خودت کیف میکنی. توی خوی هم همه چشم انتظارت بودن و برای دیدنت لحظه شماری میکردن. تو هم که دختر خیلی مهربونی هستی، خیلی خوب با همه ارتباط برقرار کردی و از اینکه باهات بازی میکردن خوشت میومد. البته بابا مجبور شد زودتر برگرده ولی ما اونجا موندیم.  امسال مراسم تاسوعا و عاشورا رو هم کنار پدر جون و مادر جون و خاله ها، مهمون عمه فاطمه بودیم و بهمون خیلی خوش گذشت. بابا جون هم رفت مشهد تا به آقا جون و ...
25 آبان 1392

خوابیدن آیلین در اتاق خودش

دختر نازم! چند وقتی هست که دیگه مستقل شدی و توی اتاق خودت می خوابی. البته اولش تند تند بیدار میشدی. ولی الان دیگه عادت کردی و تا 4 یا 5 صبح یکسره می خوابی. یه چند باری هم تا خود صبح خوابیدی و من یکدفعه چشمم رو باز کردم و دیدم هوا روشن شده و تو هنوز در خواب نازی.  برای خودم هم سخت بود چون خیلی نگرانت میشدم و مدام بیدار میشدم و میومدم چکت میکردم تا نکنه ملافه ات رو پس زده باشی یا سرت بد افتاده باشه. ولی خدا رو شکر زود به به اتاق خودت عادت کردی. دلبندم! ضمناً وقتی بیدار میشی بدون اینکه گریه کنی، خیلی قشنگ منو صدا میکنی و منتظر رفتنم میشی و با دیدن من خیالت راحت میشه و دوباره سرت رو میزاری و میخوابی.      عزیزم! ...
5 آبان 1392

آیلین و مهرسا جون

دختر نازم! خوشبختانه دختر کوچولو و ناز خاله فرنوش به اسم مهرسا، به سلامتی به دنیا اومد و تقریبا 20 روزه بود که رفتیم دیدنش. وقتی که اولین بار دیدیش، با تعجب نگاش کردی و بعدش با هیجان گفتی " نی نی ". ضمناً از اتاقش هم خیلی خوشت اومده بود و دوته دونه وسایل رو بر میداشتی و بررسی میکردی. امیدواریم مهرسا جون، هر روز بزرگ و بزرگتر بشه تا در آینده همبازیهای خوبی برای هم باشید. عزیزم! گذشت زمان طوریه که آدم فراموش میکنه که تو هم روزی اینقدر کوچیک و ظریف بودی و چه خاطرات لطیفی برامون به جا گذاشتی. ...
25 مهر 1392

شیرین کاری و لغتنامه

آیلینم! دلم برات بگه از شیرین کاریهای جدیدت: - وقتی بهت میگم بیا بریم ددر، سریع میگی " دوپ دوپ " و دنبال توپت میگردی و بعد از پیدا کردنش میزنی زیر بغلت و پشت در خونه آماده و حاضر منتظر میشی. - وقتی عکسای عروسیمون رو که به دیوار زدیم، می بینی مدام تکرار میکنی " ماما، بابا ". - خیلی از چیزها مثل سوئیچ، عروسک و ... رو میبری میندازی توی ماشین لباسشویی و برای همین وقتی دنبال چیزی میگردیم اول به ماشین لباسشویی سر میزنیم. - از تاریکی اصلاً نمی ترسی به طوریکه دیروز دیدم رفتی توی حموم و در رو هم بستی و توی تاریکی داری با تشت و ... بازی میکنی یا اینکه چند شب پیش همه چراغها رو خاموش کردیم تا بلکه دست از شیطنت برداری و بخوابی. ولی هیچ ف...
7 شهريور 1392