آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

آیلین بربری خور

دختر نازم! دیروز موقع ناهار خوردن سعی میکردی به سمت غذا حمله کنی. ما هم برای مشغول شدنت یه تیکه بربری دستت دادیم، تو هم خیلی با علاقه گرفتی و تا مدتی مشغول شدی. عزیزم! نوش جونت. ...
9 شهريور 1391

اولین سوپ و اولین نشانه دندون

دختر نازنینم! دیروز برای اولین بار برات سوپ درست کردم و تو هم خیلی با اشتها خوردی. در ضمن وقتی داشتم بهت سوپ میدادم احساس کردم قاشق یه صدایی میده ولی نفهمیدم از چیه. بعد از مدتی که انگشتم رو گرفتی و بردی سمت دهنت، دستم چیز تیزی رو لمس کرد. وقتی به لثه ات نگاه کردم، دیدم داری کم کم دندون در میاری.  جیگرم! دندون در آوردنت مبارک! ...
8 شهريور 1391

آیلین ددری

دختر عزیزم! این روزا وقتی مانتو می پوشم، می فهمی که می خوام برم بیرون. امروز صبح هم که بیدار شدی و دیدی می خوام برم سر کار، پشت سرم گریه کردی و دوست داشتی تو رو هم با خودم ببرم ددر. وای که چقدر دلم برات سوخت و جیگرم کباب شد.   آیلین جونم! تو عشق مامانی. ...
5 شهريور 1391

تاب سواری آیلین

جیگرم! دیروز تا تو رو می گذاشتیم زمین، به شکم می چرخیدی و سعی میکردی به سمت جلو حرکت کنی. ضمناً عصر دیروز با خاله فرزانه رفتیم پارک گلها و اونجا تو رو سوار تابهایی که برای بچه های کوچولو بود، کردم. معلوم بود خیلی خوشت اومده، چون به اطراف نگاه میکردی و می خندیدی. امروز هم خاله اکرم اومد دیدنت و کلی باهات بازی کرد. از خاله اکرم به خاطر  اومدنش و هدیه خوبش تشکر می کنیم. عزیزم! این روزا وقتی خوابت میاد نق میزنی و تا لحظه ای که خوابت ببره، ادامه میدی. شاید این بخاطر اینه که دلت برای بابا تنگ شده و دوست داری مثل همیشه بابا تو رو بچرخونه تا بخوابی. باشه عزیزم بابا به زودی میاد پیشمون و از اینجا میگیم: بابا جون! بی صبرانه منت...
3 شهريور 1391

آیلین و بع بعی

ای دختر شیطونم! اون بع بعی که خاله ندا بهت هدیه داد، رو خیلی دوست داری و خیلی بامزه بغلش می کنی و باهاش کشتی میگیری. گاهی هم پشتش سوارت می کنم و پیتی کو پیتی کو می کنم و تو هم خیلی خوشت میاد. عزیزم! بهترین نعمت خدایی. ...
2 شهريور 1391

آیلین خوش قدم

نفسم! این چند روز اخیر حسابی سرم شلوغ بود و نتونستم به وبلاگت سر بزنم. به عنوان مثال صبح روز جمعه خاله فرزانه از خوی اومد خونمون و ما رو کلی خوشحال کرد. البته اونم از دیدنت خیلی متعجب شد و گفت خیلی تغییر کردی، چون تو رو از حدود ٥٠ روزگی به بعد ندیده بود. دیشب هم بابا برای ماموریت رفت کره و ما تنها موندیم. امیدواریم به سلامتی بره و برگرده. دیروز تو رو گذاشتم پیش خاله فرزانه و مهد کودک نبردم و فعلاً تا مدتی از مهد کودک رفتن خلاصی.  راستی عزیزم! از پا قدم پر برکتت، من برای اولین بار برنده یه گوشی موبایل از همراه اول شدم و دیروز تو و خاله از پستچی تحویل گرفتید. دخترم! نمی دونی چقدر دوست...
29 مرداد 1391

مکیدن انگشتهای پا

آیلین جونم! دیروز وقتی تو رو گذاشته بودم توی تختت و مشغول نوشتن وبلاگت بودم، یکدفعه برگشتم دیدم انگشتهای پات رو گذاشتی دهنت و داری مک میزنی. عزیزم! خیلی دختر با نمکی هستی. بابا هم بخاطر ما چند ساعتی بیشتر توی مشهد نموند و دیشب به خونه برگشت که اون موقع شما توی خواب ناز بودین. ...
23 مرداد 1391