آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

آیلین در مهد کودک

دختر عزیزم! دیروز صبح بابا برای ماموریت راهی مشهد شد و ما با هم رفتیم مهد کودک تا کمی با محیطش آشنا بشی. توی مهد با علاقه و کنجکاوی به بچه ها نگاه میکردی. حتی با وجود اینکه خوابت میومد و گشنه بودی ولی حاضر نبودی شیر بخوری و بخوابی. بخاطر همین بردمت اتاق شیر و تونستم بهت شیر بدم و بخوابونمت. وقتی خوابیدی منم رفتم به شرکت سری بزنم ولی مثل اینکه قلبم رو اونجا جا گذاشته بودم و آروم و قرار نداشتم. بعد از مدتی از مهد تماس گرفتن که بیدار شدی. منم با عجله اومدم پیشت و گذاشتمت داخل تاب. به محض اولین تاب خوردن، غش کردی و خوابیدی. دلبندم! امیدوارم توی مهد دوستهای خوبی پیدا کنی و خاطرات به یاد ماندنی و شادی داشته باشی. موقع برگشتن به خونه ه...
19 تير 1391

124 روزگی آیلین

آیلین جونم! این چند روز اخیر زبونتو توی دهنت می چرخونی و صداهای نازی از خودت در میاری. دیروز عصر که رفته بودیم خونه دایی حسن جون، خیلی بامزه بودی، وقتی بزرگترها با هم حرف می زدند و به تو توجه نمی کردند، شاکی می شدی و از خودت صدا در می آوردی و با زبون خودت می گفتی که با من هم حرف بزنید. عزیزم! خیلی دختر شیرینی هستی. خیلی خیلی دوستت داریم. ...
17 تير 1391

آیلین در پارک جوانمردان

دختر عزیزم! عصر دیروز برای اولین بار با بابا رفتیم پارک جوانمردان ( دره کن ). این پارک، پارک جدیدیه که هنوز کامل درست نشده، ولی کلی وسایل بازی داره که بزرگتر شدی می تونی سوارشون بشی. ما که در کنار تو ازش لذت بردیم و امیدوارم به تو هم خوش گذشته باشه. ولی چون موقع غروب رسیدیم متاسفانه خیلی عکسهای خوبی نتونستیم بگیریم. ان شا الله دفعه بعد جبران می کنیم. ...
16 تير 1391

واکسن 4 ماهگی

عزیزم! دیروز صبح ساعت ٧ بیدار شدی و دیگه نخوابیدی، مثل اینکه بهت الهام شده بود می خواهیم با بابا ببریمت تا واکسن ٤ ماهگیت رو بزنی. خدا رو شکر این دفغه خیلی حالت بهتر بود و فقط یه کم تب کردی و شب هم بهتر خوابیدی. نفسم! امیدوارم هیچ وقت بی حالیت رو نبینم.  ...
15 تير 1391

آیلین و کامپیوتر

آیلین جان! دیروز پای کامپیوتر نشسته بودم که تو از خواب بیدار شدی. به همین خاطر تو رو هم آوردم بغلم و جلوی کامپیوتر نشوندم. تو هی سعی می کردی به سمت صفحه کلید بری و روی دکمه ها دست بزنی. من هم برات یه صفحه ورد باز کردم و تو این کلمات رو تایپ کردی. « خههههههههههههههههو.............ت7هاغر56یطططططططططططططسشی  ./ ..  ر ل قققظقققققققققققققققققق » عزیزم! به چه زبونی نوشتی؟ فکر کنم به زبون نی نی ها باشه.   ...
13 تير 1391

آیین در پارک آبشار تهران

عزیزتر از جانم! دیروز بعد از ظهر برای اولین بار با بابا رفتیم پارک آبشار تهران. به همین خاطر هم برای تو جدید بود و هم برای ما. پارک خوبی بود و چون فضای اطرافش باز بود، برای بادبادک هوا کردن خیلی مناسب بود. مطمئنم وقتی بزرگ بشی بیشتر ازش خوشت میاد، البته همین دیروز هم معلوم بود کلی داری لذت می بری. دلبندم! از شادی تو، ما هم شادیم. ...
10 تير 1391