آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

اندر حكايت اين روزهاي آيلين

دختر نازم! ديگه روزهاي گرم تابستوني شروع شد و بساط بازي كردن در حياط و پارك فراهم شد. اين روزها بعد از ظهر كه از مهد كودك برميگردي، بعد از كمي استراحت، ميري توي حياط مجتمع و با بچه ها مشغول بازي ميشي. چند تا دوست خوب هم پيدا كردي كه بعضي وقتها ميان دنبالت تا با خودشون ببرن توي حياط. تو هم از بازي كردن باهاشون خوشت مياد و با اينكه ازت بزرگتر هستن، ولي راه بازي كردن با اونا رو پيدا ميكني. البته يه روزايي هم به حياط رفتن رضايت نميدي و قشنگ دستمون رو ميگيري و ميبري سمت پارك و اونجا كلي سرسره سواري ميكني. امسال به بستني خوردن هم خيلي علاقه مند شدي و معمولاً مابين بازي كردنت، ما رو ميبري سمت سوپر تا يه خوردني برات بگيريم. عزيزم! نوش جونت. ...
7 تير 1393

استخر رفتن آيلين

آیلین جونم! بالاخره دیروز طلسم رو شکستیم و موفق شدیم بعد از سه سال، بریم استخر نزدیک خونمون. البته خوب دلیلش اینه که این مدت، همش درگیر مسایل بارداری و بچه داری بودم و تقریباً امسال اولین سالیه که می تونم به همراه دختر خوشگلم برم استخر. دلبندم! نمی تونم هیجان زدگی و خوشحالیت از آب بازی کردن و بالا و پایین پریدن توی آب رو بطور کامل توصیف کنم. فقط اینو بگم که وقتی برده بودمت دستشویی، یکدفعه پام سر خورد و قوزک پام خیلی درد گرفت و تو برای اینکه زودتر برگردیم توی آب، تند تند منو ناز و بوس میکردی و میگفتی " مامان ناز ". دخترکم! خوشبختانه اونجا یه استخر کوچیک هم مخصوص بچه ها داشت که آبش گرمتر بود. جالبه که توی آب، مثل یه ش...
27 خرداد 1393

تولد 27 ماهگی

دخترم، جگر گوشه من! تولد 27 ماهگیت مبارک! لا به لای گل سرخ                در میان کوچه سبز خیال شادیت حس قشنگیست که من مشتاقانه می طلبم. آیلین جونم! خوشبختانه صبح روز ماهگرد تولدت، آقا جون و مامان مهین اومدن پیشمون و باعث شدن این چند روز تعطیلی، دور هم باشیم و بتونیم روزهای خوبی رو کنار هم سپری کنیم. همچنین همراه هدایای قشنگ دیگه، مامان مهین دو تا پیراهن قرمز خوشگل برات دوخته بود که وقتی می پوشی خیلی ناز میشی (به خاطر همه چی، ازشون ممنون و سپاسگزاریم). البته تو هم دو تا نقاشی براشون آماده کرده بودی که پر از تکنیک بود و از قطره چکان، نی و .....
19 خرداد 1393

خاله شادونه در مهد کودک آیلین

نازنینم! شنبه گذشته خاله شادونه اومده بود مهد کودکتون و یه نمایش عروسکی به همراه موسیقی، براتون اجرا کرده بودند. اینطوری که معلومه خیلی بهتون خوش گذشته بود و تونسته بودند یه برنامه خوب براتون مهیا کنند. ولی عزیزم متاسفانه هنوز عکساتون آماده نشده تا بتونم برات بزارم.   ...
10 خرداد 1393

شیرین کاری و لغتنامه

آیلین جونم! باز هم میخوام از شیرین کاریهات بگم. امیدوارم بتونم شیرینی و جذابیت کارهات رو به طور جامع و کامل بهت منتقل کنم. به امید روزی که این مطالب رو بخونی و به اندازه ما ازشون لذت ببری.   _ صداهای جدیدی که یاد گرفتی: آمبولانس : " ببو ببو "، زنبور : " زیییییییی "، دو دو : " بیب بیب "، الاغ : " آی آی ".   _ وقتی که میخوای از ما سوال بپرسی، خیلی قشنگ میگی : " این چیه؟ " و هر وقت میخوای چیزی بهمون نشون بدی میگی " اینه ".   _ تا یه جایی ماهی میبینی، ادای باز و بسته کردن دهنش رو خیلی بامزه در میاری.   _ اغلب...
10 خرداد 1393

يه عصر جمعه خاطره انگیز

دخترم، تمام هستی من! عصر جمعه رفتیم پارک آبشار تهران و چون دفعه پیش که اونجا رفته بودیم، تو خیلی کوچولو بودی، تا بالا نرفتیم و همه جای پارک رو ندیدیم. برای همین ایندفعه تصمیم گرفتیم تا چشمه بریم و از اونجایی که عشق بالا رفتن رو داری، از اینکه داشتیم بالا می رفتیم و می تونستی تمام شهر رو از اون بالا ببینی، خیلی خوشحال بودی. دختر گلم! وقتیکه به چشمه رسیدیم، با دیدن آب خواستی که داخل آب بری. ما هم گذاشتیم تا پاهاتو به آب بزنی. اونقدر از اینکار خوشحال بودی که مثل اینکه تمام دنیا رو بهت داده بودند. ولی متاسفانه یه رعد و برق، باد و بارونی شروع شد که نگو. یه کم صبر کردیم تا بلکه آروم تر بشه لکن همچنان ادامه داشت. به همین خاطر ما هم مجبور...
6 خرداد 1393