آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

صحبت کردن آیلین با تلفن

دخترک با احساسم! یکی از کارهای بامزه ای که انجام میدی اینه که گوشی تلفن رو بر میداری و دقیقاً تمام کارهایی رو که ما موقع صحبت کردن با تلفن انجام میدیم، تقلید می کنی. به عنوان مثال به زبون خودت یه کم صحبت می کنی و بعد مکث می کنی و مابینش هم یه کم می خندی. نکته جالب اینجاست که خیلی قشنگ ژست میگیری و به مبل یا میز تکیه میدی و غرق صحبت کردن با تلفن میشی به طوریکه از اتفاقهای اطرافت غافل می مونی. ضمناً این اواخر به صدای زنگ تلفن حساس شدی و سریع توجهت بهش جلب میشه. حتی قبلاً موقع شیر خوردنت، اگه تلفن زنگ می خورد، بهش اعتنایی نمی کردم تا شیر خوردنت قطع نشه. ولی الان به محض شنیدن صدای زنگ تلفن، خودت شیر خوردن رو قطع میکنی و سریع پا میشی و با ا...
8 خرداد 1392

دومین روز پدر با آیلین

پدر یعنی پناه همه دردهای روزگار دخترک لطیفم! در جایی خواندم که نوشته بود " پدرم تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم می توانند مرد باشند " می تونم بگم به معنای واقعی همین طوره، پدرها با عشق و فداکاری تمام، از فرزندانشون محافظت می کنند و تنها آرزوشون کامیابی و موفقیت بچه هاشونه. حتی اگر پدرها، زباناً هم عشق درونیشون رو ابراز نکنند، محبت واقعی رو میشه توی چشمان پر مهرشون دید. پس یه هورا میگیم به افتخار همه پدرها، به ویژه آقاجون، پدر جون و بابای عزیزت. عزیزم! مهربانی را وقتی آموختم که کودکی، آسمان خانه اش را سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد!!! دلبندم! روز پدر با هم رفتیم پارک جمشیدیه و در این هوای بهاری ...
4 خرداد 1392

سرسره بازی آیلین

نازنین محبوبم! این روزها هر وقت لباسهایت رو عوض میکنم، فکر میکنی می خوای بری بیرون و خیلی با مزه، چشمات برق می زنه و با اون زبون شیرینت مدام میگی "دد". این آخر هفته هم با اینکه همگی مریض شده بودیم، ولی وقتی دیدیم دلت میخواد بری بیرون، سریع آماده شدیم و با بابا رفتیم پارک گلها تا تاب سواری و سرسره بازی کنی. دختر شیطونم! بابا از اینکه دید این همه از سرسره سواری خوشت میاد و حرفه ای هستی، تعجب کرده بود. چون دیگه الان وقتی تو رو بالای سرسره میزارم، خودت جلو میایی و قشنگ سر می خوری تا به پایین سرسره برسی. البته منم پایین سرسره منتظر میشینم تا بگیرمت. دخترم! وقتی از سرسره داری میای پایین، قیافت خیلی بامزه و دیدنیه، چون چ...
2 خرداد 1392

لغتنامه آیلین

دخترم! کم کم داری کلمات جدید رو یاد می گیری و ادا می کنی. البته بعضی از اونها به زبان خودت هست و وقتی برای موردی، چند بار بکار می بری می فهمیم که منظورت چیه. حالا خدا میدونه این کلماتی که میگی، چه ربطی به اون کلمه اصلی داره، . مثل مثالهای زیر: وقتی چیزی روی زمین میفته، بجای افتاد میگی " دا ". وقتی چیزی می ریزه، بجای ریخت میگی " جی ". وقتی چیزی تموم میشه، میگی " د ". وقتی می خوای چیزی بخوری میگی " هام " و بعدش دهنت رو باز می کنی. اینم عکست موقعی که در عرض چند ثانیه، محتویات کشوی کابینت رو ریختی بیرون:   ...
2 خرداد 1392

کمکهای آیلین توی خونه

دلبندم! ماشاالله دیگه برای خودت خانمی شدی و کم کم داری توی کارهای خونه بهم کمک می کنی. مثلاً وقتی می خوام ظرفهای داخل ماشین ظرفشویی رو خالی کنم، سریع خودت رو می رسونی و قاشق ها رو دونه دونه در میاری و میدی به من و بعدش هم میری سراغ بقیه ظرفها. یا وقتی روی میز رو تمیز می کنم، دستمال رو از من می گیری و می کشی روی میز. نازنینم! یکی از کمکهای دیگه ای که می کنی اینه که لباسهای شسته شده رو با زحمت از ماشین لباسشویی می کشی بیرون و میدی به ما. همچنین وقتی میگم دستهات رو بشور، به صابون اشاره می کنی و بعد از ریختن صابون توی دستت، اون دستهای نازت رو قشنگ بهم می مالی و از اینکه می بینی کف توی دستات جمع شده، هیجان زده می شی و سعی می کنی حبابها ...
30 ارديبهشت 1392

آیلین در باغ وحش ارم

دخترک مهربونم! روز جمعه با هم رفتیم باغ وحش ارم تا خیلی از حیواناتی رو که در تلویزیون می بینی و کلی هیجان از خودت نشون میدی، از نزدیک ببینی. به طور کلی از دیدن تمام حیوانات خوشحال می شدی و عکس العمل نشون میدادی. ولی از دیدن حیواناتی مثل شیر، شتر، اردک، ببر، سنجاب، اسب، گوره خر و گوزن بیشتر ذوق زده شدی و از اینکه به از اونها غذا میدادی و اونها هم با اشتها می خوردند، خوشحال بودی. دخترک ملیحم! ضمناً وقتی داشتیم اونجا بستنی می خوردیم فهمیدیم که دیگه در خوردن بستنی حرفه ای شده ای و سرد بودنش اذیتت نمی کنه. عزیزم! خیلی خیلی دوستت داریم. ...
21 ارديبهشت 1392

درد دلهای مادرانه

د خترکم! در سال جدید به خاطر اینکه بیشتر کنارت باشم، نرفتم سرکار و پیشت موندم تا کاملاً ازت مراقبت کنم و تمام تمرکزم روی بزرگ کردن تو باشه. در این مدت با هم همراه بودیم و با هم حرف می زدیم، بازی می کردیم، پارک می رفتیم ، تلویزیون می دیدیم و ... . در این فرصت هم سعی کردم کاری پیدا کنم که به خونه نزدیک باشه و رفت و آمد برای هر دومون راحتتر باشه. حتی یه کاری نزدیک بلوار فرحزاد پیدا کردم و نزدیکش یه مهد کودک مناسب گیر آوردم و با هم رفتیم دیدیمش. ولی به خاطر زیاد بودن ساعت کاریش و بیمه نکردن نرفتم. حتی خواستم یه مهد کودک نزدیک به خونه یا خارج از طرح پیدا کنم ولی اغلب زیر ٣ سال قبول نمی کردند. در عین حال هم از شرکت قبلی مدام تماس می گرفتند تا ...
20 ارديبهشت 1392