آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

کادوی تولد خاله نسیم

دلبندم! روز سه شنبه خاله نسیم عزیز خیلی سوپرایزمون کرد و علاوه بر یه دست لباس خوشگل، یه تقویم سال جدید بعنوان هدیه تولدت بهمون داد که عکسهای قشنگت توش بود. خیلی ایده جالبی بود و کلی از دیدنش ذوق کردم. عزیزم! از خاله نسیم که در تمام این مدت کلی برامون زحمت کشیدن و همیشه با راهنماییهاشون، کمکمون کردن کمال تشکر رو داریم و امیدواریم خداوند در تمام مراحل یار و یاور ایشون و امیرعلی کوچولو باشه.   ...
15 اسفند 1391

تولد یکسالگی

دختر نازنینم! تولد یکسالگیت مبارک! شب میلاد تو خورشید شکفت                         تو شکفتی و همان دم چون گل، همه لبخند زدند شاخه شادی میلاد تو را                                به دل غم زده پیوند زدند نازگلم! دستهایم نمی رسند تا ستاره آرزوهای محال را برایت بچینم، لکن آنچه از چیدن ستاره برایم مهمتر است تحقق رویای ناب آرامش توست که از صمیم قلب برایت آرزومندم. ...
14 اسفند 1391

جشن تولد آیلین

نازنین مادر! دیشب به مناسبت تولدت یه جشن کوچولو گرفتیم و مادر جون و خانواده دایی جعفر و خاله افسانه و خاله سمیرا ما رو در این جشن همراهی کردند. هر چند امسال به خاطر از دست دادن چند عزیز، نتونستیم جشن بزرگی برات بگیرم ولی همین جشن کوچیک هم خالی از لطف نشد و به خوبی برگزار شد. خدا رو شکر تو هم خیلی باهامون همکاری کردی و سر شب گرفتی خوابیدی و برای مراسم تولد سرحال شدی. فقط نمی دونم چرا هر چی گل سر برات میزدم سریع در میاوردی و نمیذاشتی روی سرت بمونه. دختر شیرین تر از عسلم! وقتی که به میز تکیه داده و ایستاده بودی، آهنگ تولد رو برات گذاشتیم و تو هم همون لحظه شروع به رقصیدن کردی و حرکات خیلی بامزه ای انجام میدادی. بیشتر کادوها ر...
12 اسفند 1391

آیلین و گوشی موبایل

دختر نفس طلای من! استعداد خاصی در باز کردن در وسایل و فهمیدن نحوه کاربرد آنها داری به عنوان مثال در باطری گوشی تلفنت رو خیلی راحت باز می کنی و باطریهاش رو بیرون میاری یا اینکه قفل موبایل ما رو باز می کنی و تغییراتی توی برنامه هاش ایجاد میکنی. چند روز پیش هم در دوربین گوشی بابا رو باز کردی و یه چند تا عکس انداختی که یکیش عکس زیر بود که از خودت انداختی.   عزیزم! امیدوارم خداوند همیشه پشت و پناهت باشه و زیر سایه الهی سعادتمند باشی. ...
10 اسفند 1391

غذا خوردن آیلین

نفسم! همانطور که قبلاً هم گفتم خیلی علاقه داری خودت غذا بخوری به همین خاطر دیروز برات یه زیر انداز انداختم و قاشق رو دادم دستت تا خودت غذا بخوری. البته یه کم به کثیف شدن دستات حساسی و سریع جلوی آدم میگیری تا پاک کنیم. دیروز هم از یه طرف دستت رو میبردی توی ظرف غذا و از طرف دیگه می خواستی که تمیزش کنم. وقتی غذا خوردنت تموم شد خیلی قیافت بامزه شده بود و مستقیم بردمت حموم.     ...
9 اسفند 1391

دختر جگر گوشه ام

نازگلم! هفته پیش عمو بابک اینا خونمون مهمون بودند که از بد شانسی اول بابا و بعد من شدیداً مریض شدیم و دعا دعا کردیم که حداقل به تو سرایت نکنه ولی متاسفانه مریض شدی و در تو هم به صورت اسهال و استفراغ ظاهر شد و با اینکه سریع بردیمت دکتر ولی پنج شنبه شب حالت خیلی بد شد و تمام طول شب بیدار بودیم تا اینکه مجبور شدیم ٦ صبح ببریمت بیمارستان و ناچاراً به زدن سرم رضایت بدیم. دخترکم! اونجا چقدر دلم برات سوخت و از اینکه در اون حال نمی تونستم برات کاری بکنم خیلی ناراحت بودم و حالم بدتر از تو بود. وای خدای من حتی نمی خوام به اون لحظه فکر کنم تا احساس اون موقع برام یادآوری بشه فقط از خدا میخوام دیگه هیچ وقت تکرار نشه. دلبندم! تو اونقدر عزیز...
5 اسفند 1391

دختر نازگلم

دختر ناز گلم! کم کم داری خیلی شیطون میشی و علاقه خاصی به دستگیره پیدا کردی، چون فهمیدی که هر دستگیره ایی رو که بکشی چیزهای زیادی هست که می تونی بیرون بریزی. البته منم از این موضوع استفاده میکنم و وسایلی رو که تو بیرون می ریزی، مرتب کرده و سر جاش میزارم یعنی یه جورایی توی خونه تکونی بهم کمک می کنی. بعضی وقتها هم شوخیت می گیره و دوست داری گازم بگیری و جالب اینجاست که اغلب بعد از شیر خوردن علاقمند به گاز گرفتن می شی و وقتی هم جلوت رو میگیرم عصبانی میشی. چه گازهای محکمی هم میگیری و معمولاً تا چند روز جاش می مونه. راستی دندون ششم از بالا سمت چپت هم داره در میاد که امیدوارم مبارکت باشه. نازنینم! این روزا دوست داری خودت غذا بخوری و به همین خاط...
1 اسفند 1391

شیر خواستن آیلین

دختر شیرین تر از عسلم! چند روز پیش وقتی صبح از خواب بیدار شدی، به سمت من اومدی و با اون دستای نازت زدی به دستم تا بیدارم کنی و وقتی دیدی چشام رو باز کردم خیلی ناز بهم نگاه کردی و گفتی شیر شیر. اون لحظه دوست داشتم با تمام وجود فریاد شادی بزنم و هزار تا ببوسمت. ولی چون احساس کردم خیلی دلت شیر می خواد، سریع گرفتم بهت شیر دادم. عزیزم با کلمات نمی تونم حسم درونیم رو بیان کنم فقط می تونم بگم حاضر نیستم احساس اون لحظه رو با چیزی عوض کنم. ...
30 بهمن 1391

آیلین و روز ولنتاین

دخترکم! روز ولنتاین، روز عشق و محبته و در اون روز با دادن کادو و گل یا گفتن یه جمله محبت آمیز، افراد احساس خودشون رو به همدیگه ابراز می کنند. از اونجایی که تو هم عشق ما و تمام وجود مایی پس این روز بر تو هم مبارک باشه و بدون که این عشق همیشه پایدار و جاویدانه و هیچ وقت از دلمون بیرون نمیره. به همین مناسبت چهارشنبه و جمعه شب رفتیم خرید و مامان و بابا برای همدیگه کادو خریدن و برای تو هم اسباب بازی و لباس خریدیم. البته قبلاً چند تا از اونها رو مامان مهین زحمت کشیدن و برات خریدن که ازشون خیلی ممنونیم. شام هم بیرون خوردیم و با اینکه خیلی شیطونی کردی و دوست داشتی به همه چیز دست بزنی ولی بهمون خیلی خوش گذشت و اون شب برای اولین بار ماهی خوردی که...
29 بهمن 1391

آیلین و مامان مهین مهربون

دختر نازنینم! جمعه شب مامان مهین جون از مشهد اومدن پیشمون و ما رو کلی خوشحال کردند و با وجود اینکه ساعت ٥/١١ شب رسیدند ولی بیدار موندی و نخوابیدی. ضمناً پیشاپیش کادوی تولدت رو هم که یه دست لباس خوشگل و یه سکه بود، دریافت کردی و از این بابت از مامان مهین و آقا جون کمال تشکر رو داریم که همیشه با وجود گرمشون، وجودمون رو سرشار از دلگرمی می کنند. نفسم! شنبه هم پیش مامان مهین موندی و دیگه مهد کودک نیومدی. خدا رو شکر شنیدم خیلی دختر خوبی بودی و اذیت نکردی ( البته همیشه دختر خوبی هستی ). عزیزم! جدیداً هم وقتی می شینی پاهات رو روی همدیگه میندازی و من عاشق این حرکتت هستم و توی عکس پایین هم معلومه. با این کارت من رو یاد مادر جون مهربونت میندازی چو...
23 بهمن 1391