آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

جشن تولد آیلین عزیزم در مشهد

دختر نازنینم! از اونجایی که توی مشهد، همه بزرگترها جمع بودند، یه جشن تولد خودمونی برات تدارک دیدیم و به انتخاب خودت کیکت رو تم فروزن سفارش دادیم. البته بیشتر زحمات رو مامان مهین و آقاجون کشیده بودن و جا داره که ازشون تشکر کنیم. نفسم! از وقتی که فهمیدی میخوایم برات تولد بگیریم، چشمات از خوشحالی برق میزد و از تک تک مراحل تولد، از بادکردن بادکنکها گرفته تا لباس پوشیدن و آماده شدن، لذت می بردی و مدام میگفتی " امروز من سیکس سالم میشه ". وااای چقدر مشتاق بودی که هر چه زودتر کادوهات رو باز کنی!! بعدش هم بشینی و تک تکشون رو با دقت بررسی کنی. خوشبختانه پارسا جون هم اومد و تونستین کلی با هم بازی کنین.   عزیزم! برق چ...
9 اسفند 1395

مسافرت مشهد به همراه مادر جون

آ یلین جونم! اواخر بهمن ماه تصمیم گرفتیم که بریم مشهد. خوشبختانه ایندفعه مادر جون هم همراهمون اومد و باعث شد که به هممون خیلی خوش بگذره. البته به شما که خیلی بیشتر خوش گذشت چون دور و برت حسابی شلوغ بود و  این مدت نازت حسابی خریدار داشت. یکی از جاهایی که برای اولین بار توی مشهد رفتیم چالیدره بود و با وجود اینکه هوا سرد و مه آلود بود ولی خیلی بهمون خوش گذشت. اونجا سوار تله سیژ شدیم و رفتیم بالا و همونجا هم ناهار خوردیم.     خوشبختانه دیگه ترست از شخصیتهای کارتونی ریخته و الان خودت داوطلب میشی که باهاشون عکس بگیری.   قربون دختر نازم برم که با علاقه فراوان روی این م...
9 اسفند 1395

یه روز برفی زیبا با دوستان خوب

دختر گلم! صبح پنج شنبه برف خوبی بارید و همه جا رو سفید پوش کرد. طبق معمول توی این شرایط دیگه نمیشه تو رو توی خونه نگه داشت. قبل از رفتن پیشنهاد دادی که به آنوشا هم زنگ بزنیم تا بیاد. ولی متاسفانه بخاطر کاری بیرون رفته بودن و خونه نبودن. به همین خاطر خودمون دوتایی رفتیم. خوشبختانه همون میدون جلوی در خونمون، یکی از دوستای مهدت رو دیدی و یکم اونجا باهاش بازی کردی.   بمیرم برات که بخاطر نور زیاد نمیتونستی چشماتو خوب باز کنی.    بعدش رفتیم جای دیگه که برف بیشتری داشته باشه. جالبه که اونجا هم تازه داشتی بازی میکردی که یکی دیگه از دوستای مهدت، به اسم حسام اومد. از دیدنش خیلی خوشحال شدی و تازه شروع...
18 بهمن 1395

آیلین و عشق برف بازی

آیلین جونم! اگرچه دفعه پیش نتونستیم بریم ایستگاه بالایی توچال و برف بازی کنیم، ولی چند روز بعدش برف خیلی خوبی شروع به باریدن کرد. وقتی که صبح بیدارت کردم، با وجود اینکه خیلی خواب آلو بودی ولی به محض اینکه از پنجره اتاقت برف رو دیدی، خواب از سرت پرید. مدام میگفتی " وای چقدر من خوشحالم که داره برف میاد ". در حالیکه برف هنوز داشت می بارید، سریع آماده شدیم و قبل از مهد رفتنت، با هم یه کم برف بازی کردیم. بعدش تو رو گذاشتم مهد و خودم رفتم شرکت.     در طول روز هم با بچه های مهد رفته بودین برف بازی.   بعد از مهد هم بردمت کلاس اسکیت و بعدش که بابا ایمان اومده بود دنبالت، برای سومی...
18 بهمن 1395

یه روز به یادموندنی در توچال

دختر عزیزم! به خاطر علاقه زیادی که به برف بازی داری، دو هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم سوار تله کابین توچال بشیم و کلی برف بازی کنیم. ولی قبل از تله کابین، سوار سورتمه شدیم و برات خیلی جالب و هیجان انگیز بود. بعدش هم بابا رفت سراغ عینکهای مجازی. بدین ترتیب اونقدر مشغول سرگرمیهای اولیه شدیم که وقتی رسیدیم اونجا دیگه ظرفیت تکمیل شده بود. ولی خوشبختانه یه برف نرمی شروع به باریدن کرد و یه فضای خیلی خوبی ایجاد کرد. دیگه همونجا یه ناهار خوشمزه خوردیم و برگشتیم و یه روز خوب برای هممون به یادگار موند.     ...
17 بهمن 1395

شیرین زبونیهای آیلین

آیلین جونم! یکی از چیزهایی که توی خوردنیها، خیلی دوست داری هویج هستش. هر وقت میریم خرید حتما باید هویج بخریم و همیشه سفارش میکنی که همراه میوه ها، هویج هم توی کیفت بزارم تا توی مهد بخوری. چند وقت پیش خاله افسانه میخواست بیاد پیشمون و منم باید میرفتم کلاس. بهمین خاطر ازت خواستم که از مهمونمون پذیرایی کنی تا من برگردم. خیلی بامزه و با نگرانی گفتی" آخه مامان هویجمون تموم شده. الان چیکار کنیم؟ " هنوز هم یکسری کلمات رو بامزه تلفظ میکنی و روزی که بتونی همه رو درست بگی دلم برای حرف زدنهای قبلیت تنگ میشه: اسنک = اسکن امیرملی = امیرعلی پشرات = حشرات توپبال = فوتبال کمر = کرم تفادص = تصادف آبلالو...
11 بهمن 1395

آیلین صبورم

آیلین جونم! وقتی میفهمی که کسی میخواد مهمون بیاد خونمون، خیلی خوشحال میشی و لحظه شماری می کنی. البته باید بگم که اونقدر از من سراغشون رو میگیری که بعضی وقتا دیگه کلافه میشم و به همین خاطر اغلب از ترسم تا آخرین لحظه بهت نمیگم. جالبه که یکبار خودت متوجه شدی که من کلافه شدم و خیلی بامزه پرسیدی " یعنی الان مخت رو خوردم؟ " اون لحظه نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم. نفسم! چند روز پیش یه کرم کوچولو از توی میوه ها پیدا کردم و میخواستم بندازمش سطل آشغال که نذاشتی. برات توی یه ظرف گذاشتم تا بررسیهای لازم رو بکنی. از اینکه این کرم رو داشتی خیلی خوشحال بودی و کلی قربون صدقش میرفتی. براش کاهو و سیب گذاشتی و موقع خواب گذاشتی بالای تختت و خوا...
25 دی 1395

شب یلدای 95

دختر نازم! چند روز قبل از شب یلدا، مادر و دختر با هم رفتیم خونه مادر جون. چون قبل از شب یلدا باید بر میگشتیم، مادر جون زحمت کشید و بخاطر ما بساط شب یلدا رو آماده کرد و باعث شد یه شب یلدای به یاد موندنی در کنار خاله ها، دایی جعفر و دایی مسعود داشته باشیم. جالبه که امسال علاقه خاصی به پشمک پیدا کرده بودی و از اینکه همه دور هم بودیم خیلی خوشحال بودی.     این هم سفره یلدایی که در مجتمع شمس خوی بر پا کرده بودند:     دلبندم! بعد از برگشتن از خوی هم، یه شب یلدا بخاطر بابا ایمان گرفتیم و بدین ترتیب امسال دوتا شب یلدا داشتیم.   ...
18 دی 1395