آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

دلنوشته های مادرانه

دخترم، پاره تنم! چه بنویسم که کلمات از بیان احساس درونیم نسبت به تو عاجز و ناتوان هستند. تنها می توانم بگویم که تک تک وجودت رو می پرستم و از صمیم قلب، تمام کارها و رفتارهایت را تحسین میکنم. دلبندم! من عاشق آن لبخند زیبایت هستم که به محض بیدار شدن از خواب و باز کردن چشمانت، نثارم میکنی و یک انرژی ماورایی در کالبدم میدمی. نازنینم! من دیگر فراموش کرده ام که قبل از پا گذاشتنت به این دنیای خاکی، چگونه لذت زندگی را تجربه میکردم. زیرا که اکنون تصور زندگی بدون عطر وجودت، برایم امکانپذیر نیست و بدون تو، سرگردانی در بیابان زندگی، بیش نیستم. نفسم! این عین حقیقت است که تو را " نفسم " خطاب میکنم چون لحظه ای بی تو، نفسم میگیرد و زندگی برایم ...
6 بهمن 1392

آیلین در تولد خاله افسانه

دختر نازنینم! دوشنبه به مناسبت تولد خاله افسانه، رفتیم خونشون. توی خونه هم یه بادکنک بهت دادم که از شدت ذوقت، اونو زمین نمیذاشتی. حتی در طول مسیر رفت با اینکه خوابت برد، ولی ولش نکردی و هر از گاهی تکونش میدادی و دوباره میخوابیدی. خاله افسانه هم یه کیک خیلی خوشمزه و خوشگل درست کرده بود و تو هم خیلی دوست داشتی کنارش عکس بندازی. ضمناً با روشن شدن شمعها، همش سعی میکردی فوتشون کنی و اونجا فهمیدم که به شمع میگی " فوت ". با آهنگ تولد هم خیلی خوب و بامزه می رقصیدی.  عزیزم! آرزو دارم که همیشه توی شادیهای دیگران سهیم باشی و هیچ وقت خبری از غم و غصه نباشه. ...
25 دی 1392

خاله بازی کردن آیلین

ای نفس زندگیم! دلم برات بگه که وقتی خوی بودیم، مادر جون زحمت کشید و روکش رختخوابهای کوچولویی که مختص خاله بازی هستن رو عوض کرد تا لوازم خاله بازیت جور باشه و بتونی براحتی باهاشون بازی کنی. تو هم خیلی خوب باهاشون خاله بازی میکنی. به طور مثال بالش رو میزاری روی پاهات و عروسکت رو می خوابونی و خیلی بامزه پاهات رو تکون میدی و میگی "لالالا ". بعد از مدتی هم عروسک رو کنار میزاری و سر خودت رو میزاری روی بالش و سعی میکنی لحاف کوچولو رو روی خودت بکشی. البته باید بگم که این رختخوابها مربوط به دوران کودکی من و خاله های عزیزت هستن و نسل به نسل دست بچه های فامیل گشته تا اینکه الان به دست تو رسیده. عزیزم! امیدوارم بتونی تجربه های خوب و شیرینی با ...
23 دی 1392

آیلین در خانه کودک بوستان

دختر عزیزم! چند روز پیش وقتی برای خرید رفته بودیم مجتمع بوستان، با دیدن خانه کودک، سریع خواستی که از کالسکه بیایی پایین و یکسره هم رفتی جلوش ایستادی. خوشبختانه ایندفعه خلوت بود و برای اولین بار تونستیم ببریمت داخل. دختر نازنینم! از استخر توپ خیلی خوشت میومد و از هیجان همش جیغ میزدی و توپها رو مینداختی بالا و توی توپها شیرجه میزدی. البته از تاب، سرسره، ماشین سواری و بپر بپر روی تشک بادی هم کلی لذت بردی. عزیزم! امیدوارم هیچ وقت خنده از لبانت پاک نشه. ...
19 دی 1392

تولد 22 ماهگی

ای شمع حیاتم! تولد 22 ماهگیت مبارک! آیلین جونم! به مناسبت ماهگرد تولدت، رفتیم سرزمین عجایب تیراژه. اونجا سوار قطار، اسب، هواپیما و چرخ فلک شدی و از تک تک اونها خوشت اومد و کلی ذوق کردی و جیغ کشیدی. فقط طاقت صف ایستادن نداشتی و دوست داشتی هر چه زودتر بری و سوار بشی. ولی بازم خیلی خوب صبوری کردی تا اینکه نوبتت می رسید و سوار میشدی. دختر عزیزم! قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت، جوهرش شیشه ذات، کاغذ از صفحه دل، نور از شمع حیات، تا نویسم همه جا: " نازنینم! روزگارت خوش باد " ...
15 دی 1392

آیلین در یک روز برفی

دختر نازم! چند روز پیش برف خوبی اومد و به همین خاطر ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم برف بازی. البته اولش دوست نداشتی روی برفها راه بری ولی بعدش کم کم خوشت اومد و شروع به پرت کردن برف به من و بابا کردی و کلی بهت خوش گذشت.   ...
14 دی 1392

شیرین کاری و لغتنامه

دلبندم! یکی از چیزهایی که این مدت فراموش کرده بودم برات بنویسم این بود که " کلاغ پر " رو مدتهاست که یاد گرفتی و وقتی که اسم کلاغ، جوجه، گنجشک و پرنده رو میگیم، انگشتت رو به نشانه پر میبری بالا و جالبه که اونقدر دقیق هستی که وقتی میگم " آیلین نپر" دیگه دستت رو نمیبری بالا و بعدش هم برای خودت دست میزنی. ای گل زیبای من! جدیداً کلمه افتاد رو یاد گرفتی . البته اولش " افت افت " میگفتی ولی الان قشنگ میگی " افتاد ".همچنین الان دیگه صدای قورباغه رو بلدی و هر جا قورباغه میبینی، خیلی ناز میگی "قو قو" (قور قور). نازنینم! یاد گرفتی که صدای بوق زدن رو دربیاری و میگی " بیب بیب". دختر عزیزم! از عکس گرفتن خوشت میاد. به خصوص وقتی که چند روز پیش دور...
14 دی 1392

آیلین در شب یلدای 92

دلبندم! عمرت یلدایی، دلت دریایی و روزگارت بهاری باد. ای تمام وجودم! یادت نره که اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز، برات آرزوهای خوب خوب داره. عزیزم! امسال شب یلدا، خاله افسانه اینا اومدن پیشمون و باعث شدن یه شب شاد و به یاد موندنی داشته باشیم.  تو هم از این موضوع خوشحال بودی و از بس ذوق کرده بودی که تا 1.5 شب نخوابیدی و بیدار موندی. به خصوص از قسمت عکس گرفتن خیلی خوشت میومد و کاملاً هیجان زده میشدی. ضمناً اون شب برای اولین بار لباسی رو که مادر جون برات بافته بود، تنت کرده بودم و کاملاً معلوم بود که خیلی خوشت اومده. چون مدام میرفتی جلوی آینه و موقع راه رفتن به خودت نگاه میکردی. دختر نازنینم! سفیدی برف...
5 دی 1392

خرید رفتن آیلین

آیلین جونم! اخیراً روش خرید از فروشگاههای بزرگ رو یاد گرفتی. به عنوان مثال توی فروشگاه هایپر استار میرفتی از قفسه ها چیزی رو انتخاب میکردی و برمیداشتی و مینداختی توی چرخ دستیمون یا اینکه لباسهای روی رگال رو یکی یکی کنار میزدی و به مارکشون نگاه میکردی. البته گاهی وقتها هم شیطنتت میگرفت و پشت لباسها قایم میشدی تا ما پیدات کنیم. دیروز هم توی فروشگاه هایپرمی، با دیدن چرخ دستیهای ماشین دار، خواستی که سوارشون بشی و بابا جون هم با زحمت زیاد یه دونه برات پیدا کرد. ولی بعد از سوار شدنش خیلی خوشحال و راضی بودی و سریع هم بوقش رو پیدا کردی و از اینکه صدای بوقش رو دربیاری خوشت میومد. ...
3 دی 1392