آیلین اسماعیل پورآیلین اسماعیل پور، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
راشینراشین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

آیلین و راشین، شمعهای روشنی بخش زندگیمون

تولد 3.5 سالگی

دختر گلم! از بس که در مورد تولد و کیک تولد صحبت کردی که نهایتا به مناسبت تولد 3.5 سالگیت، بابا جون زحمت کشید و برات کیک تولد خرید و یه کادو کوچولو هم برات تهیه کردیم تا حس جشن تولدت کامل بشه و خالی از لطف نباشه. البته بماند که بعدش میگفتی " پس چرا مهمونا نمومدن؟ ". نفسم! از دیدن کیک تولدت خیلی خوشحال شدی و دیدن همین خوشحالیت برای ما یه دنیا می ارزه. جالبه که بجای " کیک تولد " میگی " تولد " و این باعث میشه که جملاتت خیلی خنده دار بشه. عزیزم! امیدوارم جشن صد سالگیت رو کنار هم جشن بگیریم.   ...
12 مهر 1394

دلنوشته مادرانه

آیلین جونم! چند روز پیش این متن رو خوندم و فکر کردم که وقتی تو بزرگ بشی و نوشته های وبلاگت رو بخونی، من هم پیر شده ام و احتمالا اون موقع همین متن، دقیقا حرف دل من باشه. به همین خاطر دوست داشتم که اینجا بنویسمش. فرزندم : روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید...و در کارها یم غیر منطقی !! در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی . هنگامی که دستم می لرزد و غذایم بر روی لباسم می ریزد؛ هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛ پس صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم، به تو یاد میدادم. اگر دیگر جوان و زیبا نیستم؛ مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور، که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم ....
12 مهر 1394

خاطرات سفر به استامبول (4)

دختر نازنینم! روز پنجم هم به مرکز خرید IKEA رفتیم که برای تو خیلی جذاب بود. چون یه فضای بزرگی رو بهمراه کلی اسباب بازی، برای بازی بچه ها اختصاص داده بودند و تقریبا تمام اونها برات تازگی داشت و خیلی خوشت اومده بود. جالبه که وقتی بهت گفتیم دیگه باید بریم به بچه های دیگه سفارش کردی که "اینا برای منه هاا! بهشون دست نزنین" و بلند شدی و اومدی.     دختر عزیزم! شبها هم معمولاً می رفتیم میدان تقسیم و خیابان استقلال رو می گشتیم. اونجا گروههای مختلفی جمع میشدند و ساز می زدند و می خوندن و حال و هوای جالبی ایجاد میکردند. مابینش هم یه سری به فروشگاهها می زدیم و اگر چیز مناسبی پیدا میکردیم، میخر...
22 شهريور 1394

خاطرات سفر به استامبول (3)

دختر گلم! روز سوم هم بارون ادامه داشت ولی خوشبختانه اون روز ما گشت شهری داشتیم و از طرف تور، ماشین اومد دنبالمون و جاهای دیدنی استامبول رو بهمون نشون داد و به چند مرکز خرید بزرگ برد و بعد از ناهار هم که برگشتیم هتل دیگه بارون قطع شده بود. از اونجایی که داخل هتل استخر داشت و تو هم عاشق استخر هستی، فرصت رو غنیمت شمردیم و بردیمت استخر. اونقدر این علاقه ات زیاده که اصلا به سرد بودن آبش توجه نکردی و کلی از بودن در استخرخوشحال بودی.   دختر عزیزم! روز چهارم هم از موزه و کاخ معروف " توپ قاپی " و مسجد سلطان احمد دیدن کردیم و همونجا هم ناهار خوردیم. موقع ناهار خوردن هم چند تا گربه دورمون جمع شده بودند و...
22 شهريور 1394

خاطرات سفر به استامبول (2)

دختر دلبندم! روز دوم هم عازم جزیره بیوک آدا شدیم. اون روز هم ذوق کشتی سوار شدن رو داشتی و از دیدن اونهمه کشتی شگفت زده شده بودی. بعد از اینکه سوار کشتی شدیم دیدیم که کلی ماهی و عروس دریایی دور کشتی دارن شنا میکنن که صحنه بسیار دل انگیزی بود. کشتی برای رسیدن به جزیره بیوک آدا، باید از مابین چند جزیره سرسبز و زیبا رد میشد. در حین حرکت کشتی مرغ های دریایی کنارمون پرواز میکردند و خوردنیهایی رو که مسافرها براشون می انداختند رو روی هوا می گرفتند. بعد از رسیدن به جزیره هم سوار کالسکه شدیم و تمام دور جزیره رو گشتیم. گلهای زیبا و خانه های ویلایی کنار ساحل منظره فوق العاده ای رو ایجاد کرده بودند. برای ناهار هم یه رستوران کنار ...
21 شهريور 1394

خاطرات سفر به استامبول (1)

دختر نازنینم! همیشه وقتی اسم تعطیلات تابستانی میاد، آدم یاد خاطرات خوش سفر و مسافرت میفته. به نظر من بهترین خاطرات زندگی آدمها طی سفر رقم میخوره، خاطراتی که به هیچ وجه از ذهنها پاک نمیشه و برای همیشه در خاطرها نقش می بنده. دختر گلم! ما هم تصمیم گرفتیم تابستون یه مسافرت خوب بریم و ایندفعه قرعه بنام استامبول ترکیه افتاد و خوشبختانه مامان مهین هم در این سفر ما رو همراهی کردند. تو هم از اینکه میخواستی سوار هواپیما بشی خیلی خوشحال بودی و با وجود اینکه صبح زود روز جمعه پرواز داشتیم, ولی از 3 صبح همراه ما بیدار شدی و دیگه نخوابیدی. البته قبلش هم چند بار سوار هواپیما شده بودی ولی چون اون موقع کوچولو بودی بخاطر نمیاوردی و ایندفعه برات تازگی داش...
21 شهريور 1394

کاردستی

دختر شیرین تر از عسلم! یکی از کارهایی که از خیلی وقت پیش دلم میخواست با هم انجام بدیم درست کردن کاردستی بود. تا اینکه یه فرصتی پیدا کردم و به کمک خودت یه موش با کمترین امکانات درست کردیم. با اینکه کار اولمون بود و خیلی تمیز درنیومد ولی تو خیلی ازش خوشت اومد. بطوریکه وقتی میخواستیم بریم حیاط با خودت آوردی و هر کس رو که میدیدی، سریع بهش نشون میدادی و کلی با ذوق باهاش بازی میکردی. حتی روز بعدش هم دوباره دوست داشتی با هم موش درست کنیم و ایندفعه به کمک بابا تونستیم یه موش قشنگتر و یه جوجه تیغی بامزه درست کنیم. دختر نازنینم! این روزها چیزهای جدید و قشنگی با لگو درست میکنی و معلومه که قدرت تخیلت خیلی قوی شده. عسلم! یه بعد ا...
10 شهريور 1394

رویدادهای اخیر

آیلین جونم! چند وقت پیش با خاله مریم و امل رفتیم باغ وحش تا تو و آرال و یوسف با حیوانات بیشتر آشنا بشین. ولی متاسفانه یوسف اونجا تب کرد و مجبور شدیم بعد از باغ وحش، ببریمش دکتر. البته به تو و آرال خوش گذشت و کلی با هم بازی کردین. از بس که شیطونی کردین نتونستیم شما سه تا رو یه جا جمع کنیم و یه عکس سه تا یی از شما بگیریم.     دلبندم! 6 مرداد مصادف بود با دهمین سالگرد عروسی من و بابا. به همین مناسبت با هم رفتیم بیرون و شام خوردیم.     دختر عزیزم! چند روز پیش یه ماسک کیتی توی مهدتون به تو و فاطمه زهرا داده بودن و بخاطر علاقه زیادی که به کیتی داری، خیلی خوشحال بودی و با اینکه گرم بود...
17 مرداد 1394

آموزش شنا (4)

دختر گلم! در جلسه هشتم و نهم آموزش شنا، بیشتر از قبل مهارت شنا کردن پیدا کردی و بدون هیچ کمکی شنا میکردی و خودت رو به اشیا مورد نظر میرسوندی. البته بعضی وقتها هم دوست داشتی بری توی استخر قسمت بچه ها و برای خودت بازی کنی. مربیت هم سعی میکرد خیلی سخت گیری نکنه تا خدای نکرده از شنا کردن زده نشی و علاقه ات  به استخر از بین نره. نازنینم! جلسه دهم و یازدهم هم کرال پشت رو یاد گرفتی و تمرین کردی. بطوریکه جلسه دوازدهم وقتی احساس خستگی میکردی، به پشت روی آب میخوابیدی و شنا میکردی. به این ترتیب این دوره از آموزش شنا با موفقیت تموم شد و باید به فکر دوره های بعدی باشیم. همانطور که قبلا هم گفتم معمولا به عنوان جایزه بهت برچسب میدادم و...
17 مرداد 1394