آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

روزهای برفی

دختر گلم! امسال کلا یکبار برف خوبی اومد و باعث کلی شادی شد و بعد از مدتها لذت برف بازی رو تجربه کردی. دیگه تا حدود 2 هفته این برف بازی ادامه داشت. روزهای برفی...
18 اسفند 1396

شب یلدای 96

آیلین جونم! یکی از تحولات بزرگی که این مدت انجام شد, عوض کردن خونمون بود. خدا رو شکر تونستیم خونه بزرگتری بخریم. ولی فروش خونه قبلی و اسباب کشی به خونه جدید در دوران بارداریم خیلی سخت بود. البته جا داره از مادر جون و خاله فرزانه بینهایت تشکر کنیم که توی تمام کارها بهمون کمک کردن. چند روز قبل از شب یلدا به خونه جدیدمون نقل مکان کردیم و توی جشن یلدای مدرسه و پسر دایی بابا شرکت کردی. چند تا هم نقاشی به مناسبت شب یلدا کشیدی که جالب بودن: ...
9 اسفند 1396

نقاشیهای آیلین

دلبندم! از موقعی که فهمیدی قراره خواهردار بشی, توی تمام نقاشیهات خواهرت رو هم میکشی. حتی توی کتاب مدرسه که گفته بودن خانوادتون رو نقاشی کنید یه نی نی توی شکمم نقاشی کرده بودی و گفته بودی که ما یه خانواده 4 نفره هستیم. ...
9 اسفند 1396

پاییز زیبا در شمال

دختر نازم! یکی دیگر از سفرهای خاطره انگیز پاییزی ما, سفر شمال بود. خوشبختانه هوا بسیار عالی بود و همکاری خوبی باهامون کرد. بطوریکه شبا بارون میومد و روزا هوا بسیار لطیف میشد. دیدن پرتقال و نارنگی روی درختا برات جالب بود. اونجا هم پیگیر ماهیگیری بودی و فکر میکردی مثل کارتونها تا قلاب رو انداختی میتونی ماهی بگیری. ولی دریغ از یه ماهی کوچیک. جالبه که ماهیها میومدن طعمه رو میخوردن ولی به قلاب گیر نمیکردن. البته خود این موضوع سوژه خنده و خاطره شد. ...
8 اسفند 1396

اولین تجربه ماهیگیری

دختر گلم! آبان ماه که توی ماه پنجم بارداری بودم, رفتیم خوی و یه هوایی عوض کردیم. باید بگم که زندگی توی تهران باعث شده بود که زیباییهای پاییز رو فراموش کنم و چیزی جز آلودگی و روزهای دلگیر به یادم نیاد. ولی خوشبختانه اونجا یه پاییز زیبا رو در کنار خانواده مهربونم تجربه کردیم. یه روز هم رفتیم ویلای دایی جعفر که توی جلفا و کنار رود ارس هستش. یه خاطره به یاد موندی که اونجا داشتیم این بود که وقتی کنار رود ارس چند نفر داشتن ماهیگیری میکردن تو هم اصرار داشتی که قلاب دستت بگیری و ماهیگیری کنی. نهایتا هم مجبور شدیم از یکیشون قلابش رو امانت بگیریم تا یکم ماهیگیری کنی. ...
8 اسفند 1396

احساسات خواهرانه آیلین

آیلین عزیزم! بالاخره بعد از مدتها فرصت کردم که توی وبلاگت مطلب بنویسم. البته این مدت واقعا سرم شلوغ بود و اصلا تقصیر نداشتم. حالا سعی میکنم همه رو یکی یکی برات تعریف کنم. نفسم! اول از همه باید بگم که قراره خواهردار بشی. وقتی که این موضوع رو فهمیدی اولش باورت نمیشد و خیلی بامزه گفتی " یعنی شام نخوردی ولی دلت بزرگ شده؟" ولی بعدش کلی خوشحال شدی و به هرکسی میرسیدی سریع این خبر رو بهش میدادی. خیلی با احساسات لطیف میایی و باهاش حرف میزنی. هر وقت به مراکز خرید میریم چیزی برای خودت نمی بینی و همش دنبال خرید برای خواهرت هستی. هر جا صندلی خالی می بینی برای من نگه میداری. وسایلت هر چقدر هم سنگین باشه خودت برمیداری و اعتقاد داری من خسته میشم. بطور خود...
8 اسفند 1396
1