آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

برگشتن آیلین و سالگرد ازدواجمون

دختر نازنینم! بعد از 11 روز با خاله پروانه برگشتی تهران و ما رو از دلتنگی درآوردی. این مدت اونقدر دلم برات تنگ شده بود که وقتی اومدین خونه، تو رو بغل کرده بودم و کلاً فراموشم شده بود که با خاله پروانه سلام و احوالپرسی کنم. عزیزکم! به مناسبت سالگرد ازدواجمون هم، طبق رسم هر سال رفتیم درکه و دیزی خوردیم. خوشبختانه امسال خاله پروانه هم همراهمون بود و باعث شد که خیلی خیلی بهمون خوش بگذره.     نفسم! نکته جالب اینجا بود که چون گفتیم میخوایم بریم کوه، مدام میپرسیدی که پس چرا از کوه نمیریم بالا؟ و با وجود اینکه مسیر درکه از مابین کوهها رد میشه ولی بعنوان کوه قبولش نداشتی. تا این...
27 مهر 1395

جای آیلین جون سبز

آیلین جونم! هفته پیش خاله الناز اومد پیشمون و چند روزی خونمون بود. بماند که خیلی از این موضوع خوشحال شدی و این چند روز با خاله جونت خوش بودی. ولی از همون اول میگفتی که دوست دارم با خاله الناز برم خونشون. وقتی هم فهمیدی که خاله میخواد برگرده خوی، از من و بابا اجازه خواستی که بزاریم با خاله الناز بری خونه مادر جون. با اینکه اصلا دلمون نمیومد که از ما دور بشی، ولی وقتی اشتیاقت رو برای رفتن دیدیم، رضایت دادیم که بری. الان که دارم این مطلب رو می نویسم یک هفته است که ندیدمت و خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. دختر گلم! خونه بدون تو خیلی ساکته و کسی نیست که هر لحظه یه نمایشنامه جدید درست کنه و از ما بخواد که اجراش کنیم. عزیزم! بی نهایت دوست...
10 مهر 1395

نقاشیهای آیلین

بابا ایمان در حال طناب بازی ( فقط ریش و سبیل رو داشته باشید )   مامان فردانه در حال طناب بازی   آیلین در حال طناب بازی ( میگی من فرشته هستم و بهمین خاطر پا ندارم )   آرال در حال طناب بازی   آدم برفی   بچه با شیشه شیر ...
8 مهر 1395
1