آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

سفرنامه کرمانشاه (3)

آیلین جونم! صبح روز دوم مسافرتمون، به سمت غار قوری قلعه راه افتادیم. خوشبختانه جاده خیلی با صفایی داشت و از مابین مزارع گندم و خیار و هندوانه رد میشد. وقتی هم وارد غار شدیم، یه هوای خنکی داشت که توی گرمای تابستون خیلی دلچسب بود. البته تو سردت شده بود و یه کم هم احساس ترس داشتی ولی خوشم میاد که سریع خودت رو با شرایط وفق میدی و از جایی که هستی لذت میبری. خلاصه که این اولین بار بود که غار میدیدی و تجربه خوبی برات شد.     بعد از بیرو اومدن از غار هم سوار یه چرخ فلک دستی شدی که مربوط به زمان بچگی ما بود ولی کلی خوشت اومد.     بعد از غار، رفتیم بازار مرزی جوانرود و از او...
30 تير 1395

سفرنامه کرمانشاه (2)

دختر گلم! عصر چهارشنبه، بعد از کمی استراحت، رفتیم طاقبستان که یکی از اماکن تاریخی کرمانشاه بود و یه برکه خیلی خوشگل کنارش بود و باعث شده بود زیبایی مکان چند برابر بشه و بدین ترتیب ما هم یه عصر تابستانی دل انگیزی رو اونجا تجربه کردیم.     وقتی هم جایی آب داره، امکان نداره آیلین آب بازی نکنه.     غذا دادن به اردکها رو هم خیلی دوست داشتی   تمام کسانی که بچه دارن خوب میدونن که هر جا هم بری و هر چقدر هم بهت خوش بگذره، ولی پارک یه چیز دیگست. خوشبختانه نزدیک طاقبستان هم یه پارک خوبی بود با کلی وسایل بازی و بدون استثنا ه...
30 تير 1395

سفرنامه کرمانشاه (1)

آیلین جونم! تعطیلات عید فطر یکدفعه تصمیم گرفتیم یه سفری بکنیم به کرمانشاه، چون تا حالا کرمانشاه نرفته بودیم. این اولین سفری بود که از مدتها قبل براش برنامه ریزی نکرده بودیم و هیچ تدارکی ندیده بودیم. البته بابا ایمان زحمت کشید و تمام اطلاعات رو سریع از اینترنت درآورد و لیدر اصلی این مسافرت بابا بود. ساعت 5 صبح روز چهارشنبه راهی شدیم و بعد از حدود 4.5 ساعت به کنگاور رسیدیم و از معبد آناهیتا دیدن کردیم.     بعد از کنگاور رفتیم دربند صحنه که یه منطقه ییلاقی خیلی باصفایی بود و یه رود قشنگی از وسطش رد میشد. مادر و دختر هم که عاشق آب هستیم و هر جایی آب می بینیم سریع پاهامون رو میندازیم ...
26 تير 1395

اولین قایق سواری در دریاچه چیتگر

دختر نازم! اواسط ماه رمضان بود که عصر روز جمعه رفتیم دریاچه چیتگر و بابا هم روزه بود. با اینکه دریاچه به ما نزدیکه ولی خیلی وقت بود که نرفته بودیم و به همین خاطر خیلی برات تازگی داشت. طوریکه وقتی دریاچه رو از دور دیدی، با خوشحالی گفتی " وااااااای دریا " و به اصرارت رفتیم سوار قایق شدیم. خاطره جالب اینجاست که مدت زمان کرایه قایق نیم ساعت بود، ولی مادر و دختر اونقدر ذوق زده بودیم که اصلاً گذشت زمان رو متوجه نشدیم. وقتی هم دیدیم داریم میریم پیاده بشیم، باورمون نمیشد که نیم ساعت اینقدر زود تموم شد. حالا منم خیلی جدی به بابا میگفتم که " بچه رو اذیت نکن و دور بزن. ما که هنوز وقت داریم."   ...
21 تير 1395

4 سال و 4 ماه و 4 روزگی

آیلین جونم! 4 سال و 4 ماه و 4 روز از تولدت گذشته، ولی این اتفاق اونقدر برای من و بابا ایمان شیرینه که لحظه لحظه اش پر از خاطرات به یاد موندنیه. خاطراتی که هیچ وقت از ذهنمون پاک نمیشه و حتی یادآوری تک تکشون هم حس خوبی بهمون میده. اینم عکسهای دختر گلم که جدیدا توی مهد انداخته و لباسهای هندی پوشیده. البته متاسفانه به اسکنر دسترسی نداشتم و به همین خاطر از روی عکسها عکس گرفتم:     اینم عکس شب یلدا هستش که جدیدا مهدتون بهمون داده ...
19 تير 1395

تعطیلات خرداد با مادر جون

دلبندم! خوشبختانه تعطیلات خرداد، مادر جون اومد پیشمون و ما رو از تنهایی در آورد. تو هم خیلی از این موضوع خوشحال بودی و نکته جالب اینجاست که اون روز متوجه شدی که مادر جون همون مادر بزرگت میشه و مدام با خودت تکرار میکردی که " من دو تا مادر بزرگ دارم: یکی مادر جون و یکی مامان مهین " وقتی هم میخواست مادر جون برگرده خوی، دوست داشتی باهاش بری. حتی وقتی سوار اتوبوس شد تو هم رفتی کنارش نشستی و اصرار داشتی که باهاش بری. وقتی هم بهت گفتم که با خودت وسایل برنداشتی که بخوای بری، جواب دادی " کفش که پام هست، لباس هم تنمه، خوب همین کافیه دیگه ". حالا اونجا راضی شدی که از اتوبوس پیاده بشی و از پایین برای مادر جون دست تکون دادی. ولی...
14 تير 1395

نقاشیهای آیلین

آیلین جونم! کلاً نقاشی رو دوست داری و رنگ آمیزیت خیلی خوبه و خیلی با مهارت رنگ میکنی. ولی فقط بعضی وقتها علاقه داری که خودت نقاشی بکشی و بعد از کشیدنش هم برامون تفسیر میکنی. من که عاشق این تفسیرهای جالبت هستم.   وقتی اینو کشیدی، گفتی که خودتو نقاشی کردی. جالبه که برای چشماش از رنگ آبی استفاده کردی.     نقاشی جنگل وحشتناک   نقاشی سنگ بزرگ و کوچیک   نقاشی آزاد ...
14 تير 1395
1