آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

از شیر گرفتن آیلین

ای خورشید آسمانم! با توجه به اینکه دختر بزرگ و عاقلی شدی، دیگه تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت. از اونجایی هم که توی شیشه، به خوبی شیر میخوری، خیلی راحت با این مسئله کنار اومدی. فقط بعضی وقتها که از شیر خودم میخواستی و مجبور بودم بهت " نه " بگم، خیلی دلم برات می سوخت ولی خوشبختانه تو هم سریع قبول میکردی و بهانه گیری نمیکردی. با این حال این مرحله رو بخوبی سپری کردیم و خدا رو شکر خاطره بدی توی ذهنمون ایجاد نشد. عزیزم! از اینکه اینقدر دختر فهمیده ای هستی خوشحالم و روی ماهت رو می بوسم.   ...
22 آذر 1392

روش جدید نقاشی کشیدن آیلین

دختر دلبندم! اخیراً به دلیل اینکه نقاشی کردن روی زمین برات سخت بود، از سه چرخه بعنوان میز برات استفاده کردیم و تو هم خیلی خوشت اومد. بطوریکه الان علاقه به نقاشی کردنت، چند برابر شده و صبح زود که بیدار میشی، زود میری سراغ بند و بساط نقاشیهات و شروع به نقاشی میکنی. حتی دیروز که میخواستیم بریم خونه خاله افسانه، حاضر نبودی یه لحظه هم ولشون کنی تا لباس تنت کنم و حتی نذاشتی بزارم توی کیفت تا اونجا ازشون استفاده کنی. به همین خاطر تمام مسیر رو دستت گرفتی و با خودت بردی. دختر نازم! در ضمن از نقاشی کردن با رنگ انگشتی هم خوشت میاد و جالبه که یکی از همین نقاشیهات شبیه قلب شد. فقط مسئله اینجاست که وقتی میبینی دستات رنگی شده، دوست داری سر...
22 آذر 1392

کارهای جدید آیلین

آیلین جونم! خدا رو شکر روز به روز داری بزرگ و بزرگتر میشی و با کارهای جدیدت ما رو خوشحال و شادمان میکنی. الان دیگه اونقدر پیشرفتت زیاد شده که از غافله عقب میمونم و نمیرسم همش رو بنویسم. ولی سعی میکنم تمام اونها رو بنویسم تا در آینده با خوندن این نوشته ها، تجسم کاملی از دوران کودکیت داشته باشی و مثل ما ازشون لذت ببری. - بطور کلی دختر حرف گوش کنی هستی و وقتیکه وظیفه ای مثل جمع کردن اسباب بازیهات یا آوردن بالش و ... رو بهت محول میکنیم، بخوبی انجامش میدی. - وقتی میخوای از بلندی مثل صندلی بیایی پایین میگی " سی " یعنی سه. این مسئله بخاطر اینه که ما همیشه بهت میگفتیم یک، دو، سه و بعد میاوردیمت پایین. - از قایم موشک بازی کردن خوشت میاد ...
15 آذر 1392

مهمان نوازی آرال از آیلین

دختر نازنینم! چند روز پیش بخاطر اینکه کار واجبی داشتم و نمی تونستم تو رو همراه خودم ببرم، گذاشتمت پیش خاله مریم و آرال جون. خوشبختانه با دیدن خاله مریم سریع رفتی بغلش و خیلی خوب شروع به بازی کردن با آرال کردی و حتی بعد از اینکه من رفتم، به بازی کردن ادامه داده بودی. جالبه که آرال خیلی خوب بلده با بچه ها بازی کنه و اونها رو سرگرم کنه و خیلی هم پسر مهربونیه. به طوریکه هر چیزی که برای خودش میاورد به تو هم میداد و از اینکه به اسباب بازیهاش دست میزدی ناراحت نمی شد. عزیزم! از خاله مریم و آرال جون به خاطر زحماتی که برامون کشیدن ممنونیم و امیدواریم بتونیم روزی جبران کنیم. ...
15 آذر 1392

تولد 21 ماهگی

نازنین دخترم! تولد 21 ماهگیت مبارک!     دخترم، شیرین تر از شهد عسل         دخترم، صد شعر نو، یکصد غزل دخترم، زیباترین رنگین کمان               آفتاب روشن این آسمان دخترم، یک عالمه مهر و وفا               پرترین پیمانه جود و سخا دخترم، گلدان گلهای بهار                 دانه یاقوت زیبای انار  دخترم، الماس انگشتر نشین            شاهکاری نیست زیباتر از این   ...
14 آذر 1392

علاقه آیلین به بالا رفتن

دختر نازنینم! این روزا علاقه زیادی داری که از هر چیز پله مانندی بری بالا یا اینکه از روی یه مبل به مبل دیگه بری. دیروز هم وقتی سرم رو برگردوندم دیدم که از صندلی رفتی بالا و قشنگ نشستی روی میز ناهار خوری. عزیزم! امیدوارم پله های ترقی رو هم، همینطور بری بالا و به اوج موفقیت برسی.   ...
10 آذر 1392

پایان مسافرت خوی

دختر نازنینم! این مدت که ما خوی بودیم، بابا جون هم برای ماموریت کاری رفته بود کره و بعد از برگشتن از اونجا، اومد خوی و روز جمعه برگشتیم تهران. ضمناً بابا از کره کفش و دستکشهای خوشگل برات سوغاتی آورده بود. باید بگم این مدت خیلی بهمون خوش گذشت و از همه بخاطر زحماتشون ممنونیم. به ویژه مادر جون که یه کلاه گرم و نرم هم زحمت کشید و برات بافت تا از سرمای زمستان در امان باشی. همچنین عکس جاهایی مثل پل هوایی معروف خوی و آتیش درست کردن و ... برات میزارم.   ...
10 آذر 1392

آیلین در خانه کودک خوی

د ختر شیرینتر از عسلم!  یه روز توی خوی بردمت خانه کودکی که کلی اسباب بازی و وسایل سرگرمی مثل تاب، سرسره، تشک بادی و سه چرخه و ... داشت و خوشبختانه همشون رو دوست داشتی و از همشون لذت بردی. مثلاً از اینکه با سرسره وارد استخر توپ میشدی و توپها رو مینداختی بالا خوشت میومد. ضمناً دوست داشتی روی تشک بادی بپر بپر کنی و اولش خیلی با احتیاط پا میشدی و بعدش بالا و پایین میکردی. عزیزم! امیدوارم لحظه لحظه زندگیت پر از شور و هیجان باشه و نهایت لذت رو از زندگی ببری . ...
10 آذر 1392

ماجراهای آیلین و پیشی

دختر نازنینم! از قضای روزگار وقتی اومدیم خوی، خاله الناز یه گربه کوچولو پیدا کرد و بخاطر تو نگهش داشت و اینجوری باعث شد یه همبازی خوب پیدا کنی. فقط وقتی فیلمهایی رو که ازت گرفتم رو ببینی، می فهمی که چه بلاهایی سر این پیشی درآوردی ولی بنده خدا اصلا صداش درنیومد. به عنوان مثال علاقه زیادی داشتی که بغلش کنی و خیلی قشنگ گردنش رو میگرفتی و بلندش میکردی یا اینکه دستت رو میکردی تو چشمش. خلاصه اینطوری بگم که هر وقت میخواستیم سرگرمت کنیم تا من به کارام برسم، خونه خاله الناز میبردیمت و اینطوری یه مدتی مشغول بازی میشدی. ضمناً همش دنبالش میکردی و از زیر میز و صندلیها فراریش میدادی و خیلی بامزه صداش میکردی و میگفتی " پیشی ". ...
6 آذر 1392