آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

شرح حال آیلین جونم

آیلین عزیزم! دلم برات بگه از کارهای جدیدی که یاد گرفتی: - وقتی ازت میپرسم گاو چی میگه؟ خیلی ناز میگی " ما ". - وقتی ازت میپرسم اسب چیکار میکته؟ خیلی قشنگ ادای شیهه کشیدن اسب رو درمیاری. - یاد گرفتی که از صندلی بری بالا و به همین خاطر این روزا برای صبحانه خوردن، میری سر میز و بعد از بالا رفتن از صندلی، منتظر چای و کره و مربای خوشمزه میشی و با اشتهای تمام نوش جان میکنی. - با شنیدن صدای کوچکترین آهنگ، شروع به رقصیدن میکنی و جرکات خیلی بامزه ای از خودت درمیاری. واقعاً نمیدونم اینارو از کجا یاد گرفتی. - این روزا چشمات رو میبندی و تا جایی که می تونی راه میری و بعدش باز میکنی و دور و برت رو چک میکنی و دوباره می بندی و به راهت...
8 آبان 1392

خوابیدن آیلین در اتاق خودش

دختر نازم! چند وقتی هست که دیگه مستقل شدی و توی اتاق خودت می خوابی. البته اولش تند تند بیدار میشدی. ولی الان دیگه عادت کردی و تا 4 یا 5 صبح یکسره می خوابی. یه چند باری هم تا خود صبح خوابیدی و من یکدفعه چشمم رو باز کردم و دیدم هوا روشن شده و تو هنوز در خواب نازی.  برای خودم هم سخت بود چون خیلی نگرانت میشدم و مدام بیدار میشدم و میومدم چکت میکردم تا نکنه ملافه ات رو پس زده باشی یا سرت بد افتاده باشه. ولی خدا رو شکر زود به به اتاق خودت عادت کردی. دلبندم! ضمناً وقتی بیدار میشی بدون اینکه گریه کنی، خیلی قشنگ منو صدا میکنی و منتظر رفتنم میشی و با دیدن من خیالت راحت میشه و دوباره سرت رو میزاری و میخوابی.      عزیزم! ...
5 آبان 1392

آیلین و مهرسا جون

دختر نازم! خوشبختانه دختر کوچولو و ناز خاله فرنوش به اسم مهرسا، به سلامتی به دنیا اومد و تقریبا 20 روزه بود که رفتیم دیدنش. وقتی که اولین بار دیدیش، با تعجب نگاش کردی و بعدش با هیجان گفتی " نی نی ". ضمناً از اتاقش هم خیلی خوشت اومده بود و دوته دونه وسایل رو بر میداشتی و بررسی میکردی. امیدواریم مهرسا جون، هر روز بزرگ و بزرگتر بشه تا در آینده همبازیهای خوبی برای هم باشید. عزیزم! گذشت زمان طوریه که آدم فراموش میکنه که تو هم روزی اینقدر کوچیک و ظریف بودی و چه خاطرات لطیفی برامون به جا گذاشتی. ...
25 مهر 1392

آیلین در دهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا

دلبندم! روز جمعه به مناسبت دهمین سالگرد ازدواجمون رفتیم درکه تا هم آب و هوایی عوض کنیم و هم ناهار بخوریم. به همین خاطر یه رستوران با صفا رفتیم که هم حوض داشت و هم مرغابی و خروس و .... با وجود اینکه علاقه زیادی به حیوانات داری، بعد از کمی دنبال کردن پرنده ها، گیردادی به آب حوض و شدیداً دوست داشتی آب بازی کنی و آخر سر هم حریفت نشدیم. ولی چون آبش سرد بود، زیاد نذاشتیم آب بازی کنی و به همین خاطر یه کم بدخلق شدی. تو که اینقدر با احتیاط هستی، داشتی خودت رو از تخت مینداختی پایین و اصلاً روی تخت بند نمیشدی. خلاصه که نفهمیدیم ناهارمون رو چطوری خوردیم و بعد از یه کم هوا خوری برگشتیم خونه. آیلینم! خیلی دوستت داریم. ...
20 مهر 1392

آیلین در روز جهانی کودک

دختر نازنینم! ÷بعد از ظهر روز پنج شنبه رفتیم پارک ملت تا با خاله نسیم و امیرعلی توی جشنواره روز جهانی کودک شرکت کنیم. اونجا وسایل بازی زیادی مثل بسکتبال، شن بازی، تشک فنری، فوتبال دستی و ... بود که همشون رو دوست داشتی و فقط مشکل اینجا بود که وقتی مشغول یه بازی میشدی، دیگه دوست نداشتی ولش کنی و معمولاً آخر همه بازیها به گریه ختم میشد. با این وجود بهت خیلی خوش گذشت و امیرعلی هم همبازی خوبی برات بود و با بادکنکی که اونجا بهت دادن، کلی بازی کردین و اصلاً دوست نداشتی ولش کنی.   ...
17 مهر 1392

تولد 19 ماهگی

دختر نازنینم! تولد 19 ماهگیت مبارک! عزیزکم!  از تو میخواهم که هیچ وقت وجود نازنینت، نگاه معصومت، دستان پرمهرت و لبخند زیبایت را از ما دریغ نکنی که شدیداً تشنه آنهاییم. امیدوارم همیشه پایدار باشی. ...
17 مهر 1392

شیطنتهای آیلین

دخترم، پاره تنم! این روزا خیلی شیطون بلا شدی و هر روز کارهات، شیرین و شیرین تر میشه و دیدن این کارهای بامزه ات، باعث میشه با وجود تمام مسائل و درگیریهای زندگی، لبخند بر لبانمان بیاد و لحظه ای تمام اونها رو فراموش کنیم. از جمله می تونم به موارد زیر اشاره کنم: - در کنار علاقه به نقاشی، علاقه زیادی به مداد رنگی پیدا کردی به طوریکه بعد از خط خطی کردن کاغذ، همه مداد رنگیها رو توی دستت جمع میکنی و ولشون نمی کنی. حتی بعضی وقتها مداد رنگی به دست می خوابی و بعد از خوابیدنت اونها رو از دستت میگیرم. - چند روز پیش وقتی کاپشنم رو که دور کلاهش خز داره، پوشیده بودم، خیلی بامزه به خزش نگاه کردی و گفتی " پیشی پیشی". مدام هم میومدی و روی خزش دست میکش...
17 مهر 1392

ناگفته ها

دختر نازنینم! ببخشید که اخیراً نتونستم به وبلاگت سر بزنم. عزیزم از جمله اتفاقاتی که توی این مدت افتاد این بود که عمو بابک اینا اومدن پیشمون و تو هم با پارسا کلی بازی و شیطونی کردین. به خصوص وقتی با هم رفتیم پارک ملت، تاب سواری و توپ بازی کردین و بهتون خوش گذشت. همچنین این مدت بابا برای ماموریت کاری رفت دبی و توی اون مدت 12 روزه، یا ما رفتیم پیش خاله افسانه یا ایشون اومد پیشمون و یه چند روزی هم تنها موندیم.  بابا جون هم کلی لباس خوشگل و دو جفت کفش ناز برات خریده بود که خیلی دوستشون داشتی. به خصوص وقتی کفش اسپورتی رو که چراغ هم داشت، پوشیده بودی، دیگه دوست نداشتی در بیاری و مدام راه میرفتی و به چراغهاش نگاه میکردی. ...
15 مهر 1392
1