آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

خاطرات مامان فردانه و بابا ایمان با آیلین جون

کمکهای آیلین توی خونه

دلبندم! ماشاالله دیگه برای خودت خانمی شدی و کم کم داری توی کارهای خونه بهم کمک می کنی. مثلاً وقتی می خوام ظرفهای داخل ماشین ظرفشویی رو خالی کنم، سریع خودت رو می رسونی و قاشق ها رو دونه دونه در میاری و میدی به من و بعدش هم میری سراغ بقیه ظرفها. یا وقتی روی میز رو تمیز می کنم، دستمال رو از من می گیری و می کشی روی میز. نازنینم! یکی از کمکهای دیگه ای که می کنی اینه که لباسهای شسته شده رو با زحمت از ماشین لباسشویی می کشی بیرون و میدی به ما. همچنین وقتی میگم دستهات رو بشور، به صابون اشاره می کنی و بعد از ریختن صابون توی دستت، اون دستهای نازت رو قشنگ بهم می مالی و از اینکه می بینی کف توی دستات جمع شده، هیجان زده می شی و سعی می کنی حبابها ...
30 ارديبهشت 1392

آیلین در باغ وحش ارم

دخترک مهربونم! روز جمعه با هم رفتیم باغ وحش ارم تا خیلی از حیواناتی رو که در تلویزیون می بینی و کلی هیجان از خودت نشون میدی، از نزدیک ببینی. به طور کلی از دیدن تمام حیوانات خوشحال می شدی و عکس العمل نشون میدادی. ولی از دیدن حیواناتی مثل شیر، شتر، اردک، ببر، سنجاب، اسب، گوره خر و گوزن بیشتر ذوق زده شدی و از اینکه به از اونها غذا میدادی و اونها هم با اشتها می خوردند، خوشحال بودی. دخترک ملیحم! ضمناً وقتی داشتیم اونجا بستنی می خوردیم فهمیدیم که دیگه در خوردن بستنی حرفه ای شده ای و سرد بودنش اذیتت نمی کنه. عزیزم! خیلی خیلی دوستت داریم. ...
21 ارديبهشت 1392

درد دلهای مادرانه

د خترکم! در سال جدید به خاطر اینکه بیشتر کنارت باشم، نرفتم سرکار و پیشت موندم تا کاملاً ازت مراقبت کنم و تمام تمرکزم روی بزرگ کردن تو باشه. در این مدت با هم همراه بودیم و با هم حرف می زدیم، بازی می کردیم، پارک می رفتیم ، تلویزیون می دیدیم و ... . در این فرصت هم سعی کردم کاری پیدا کنم که به خونه نزدیک باشه و رفت و آمد برای هر دومون راحتتر باشه. حتی یه کاری نزدیک بلوار فرحزاد پیدا کردم و نزدیکش یه مهد کودک مناسب گیر آوردم و با هم رفتیم دیدیمش. ولی به خاطر زیاد بودن ساعت کاریش و بیمه نکردن نرفتم. حتی خواستم یه مهد کودک نزدیک به خونه یا خارج از طرح پیدا کنم ولی اغلب زیر ٣ سال قبول نمی کردند. در عین حال هم از شرکت قبلی مدام تماس می گرفتند تا ...
20 ارديبهشت 1392

سوپرایزهای آیلین

نازنین محبوبم! این روزها ما رو با کارهای قشنگت، یکدفعه خیلی متعجب و سوپرایز می کنی. شاید علت بیشتر تعجب ما به خاطر اینه که بدون هیچ تمرینی و خیلی حرفه ای، کار جدیدی انجام میدی. یکی از این کارها، بالا رفتنت از مبله که خیلی خوب پات رو بلند میکنی و میبری میزاری بالا و در یک حرکت خودت رو می کشی بالا. جیگرم! یکی از کارهای جالب دیگت این بود که دیشب من و بابا در حال خوردن شام بودیم و تو برای خودت بازی می کردی. یکدفعه در کمال تعجب دیدیم که خودت ایستادی و به سمت ما قدم برداشتی و اومدی پیشمون. نمی دونی چقدر ذوق زده شده بودیم. به خاطر این کارت بابا کلی بغلت کرد و روی ماهت رو بوسید. عزیزم! آسمانها و زمین شاهد عشق ما به دختر نازشونه. پس&nb...
17 ارديبهشت 1392

عادتهای خوابیدن آیلین

نفسم! هر چقدر که در حالت عادی شیرین و دوست داشتنی هستی، وقتی می خوابی به همون اندازه، شیرین تر میشی. از جمله عادتهایی که در خوابیدن داری اینه که بیشتر مواقع به شکم می خوابی و خوابت هم معمولاً سبکه و اغلب در حال چرخیدن و وول خوردن هستی و چون توی تخت خودت نمی تونی زیاد بچرخی، زود بیدار میشی. به همین خاطر از نصفه های شب دیگه میارمت پیش خودمون و مابین خودم و بابا میزارم. از بس که موقع خواب وول می خوری، اسمت رو گذاشتم " وول وولک". دلبندم! موقع خواب اونقدر چهره مظلومانه ای داری که دوست دارم ساعتها بشینم و تماشات کنم. ولی چون مواقعی که بیداری نمی تونم به کارهام برسم، مجبورم موقعی که خوابیدی، اونها رو انجام بدم. ضمناً تا آخرین لحظه در مقابل خوا...
16 ارديبهشت 1392

تولد 14 ماهگی

آب زلالم! تولد ١٤ ماهگیت مبارک! دختر نازگلم! به مناسبت ماهگرد تولدت، شنبه قبل از ظهر بردمت پارک گلها تا یه کم بازی کنی. البته به آرال اینا هم گفتیم بیان تا بیشتر بهت خوش بگذره. اونجا علاوه بر سرسره بازی و تاب بازی، همش دنبال توپ بچه های دیگه بودی و برای همین یه توپ کوچیک آبی برات خریدم تا باهاش بازی کنی. دختر نازنینم! عصر اون روز هم به خاطر علاقه ای که به حیوانات داری با بابا جون رفتیم پارک ملت. اونجا از دیدن انواع پرندگان کلی خوشحال شدی و دوست داشتی بری نزدیک، ولی چون توی قفس بودند امکانپذیر نبود. جالبتر از همه این بود که توی محوطه ای که گوزن، بز کوهی، شتر مرغ و میمون داشت، یه بز کوهی نزدیک نرده ها ایستاده بود...
15 ارديبهشت 1392

روندن کالسکه

دختر نازنینم! چند روز پیش با هم رفتیم خرید و بعدش اومدیم توی حیاط خونه تا با هم قدم بزنیم. وقتی می خواستیم از کنار کالسکه رد بشیم، اونو گرفتی و دست منو ول کردی و شروع کردی به روندن کالسکه. جالب اینجاست که در حال راه رفتن با کالسکه برای خودت حرف میزدی و دستات رو تکون میدادی. عزیزم! خیلی شیرینی . ...
14 ارديبهشت 1392

اولین گامهای مستقل آیلین

آیلینم! دقیقاً در روز مادر، اولین گامهای مستقل رو برداشتی و علاوه بر کادوی قشنگت، بهترین هدیه رو به من دادی و اون ذوق فراوانی بود که با راه رفتنت در من ایجاد کردی. اون روز وقتی با فاصله کمی از بابا ولت کردم تا به سمت بابا بری، تو هم خیلی بامزه و با قدمهای آهسته راه رفتی و وقتی به بابا نزدیک شدی خودت را در آغوشش انداختی. کم کم فاصله رو زیاد کردیم و تا حدود 3 متری خودت راه رفتی. ضمناً وقتی خودت رو به مقصد می رسوندی، کلی ذوق می کردی و دوست داشتی بازم راه بری. البته بیشتر از تو، من و بابا خوشحال شده بودیم و از دیدن حالت راه رفتنت، خیلی کیف می کردیم.  عزیزم! امیدوارم در تمام مراحل زندگی، موفق و پیروز باشی. ...
14 ارديبهشت 1392

دومین روز مادر با آیلین جون

وای خدای من! آخه چطوری احساس درونیم رو با کلمات بیان کنم و حرف دلم رو به دوستان عزیزم منتقل کنم؟ مادر بودن احساسیه که واقعاً قلبیه و به زبان نمی یاد. من همیشه قدردان زحمات تمام مادران عزیز بودم ولی از موقعی که خودم مادر شدم، بهتر فهمیدم که مادرها چه زحماتی پای بچه ها می کشند تا اونها رو بزرگ و بارور کنند. از اینجا به همشون خداقوت میگیم و دعا می کنیم سایشون همیشه پایدار باشه. دختر نازنینم! دیروز بابا جون بهم زنگ زد و گفت آماده شو بریم خرید، چون آیلین و من میخواهیم برات کادو بخریم. تصور اینکه دختر کوچولوم، برام هدیه بخره خیلی شیرین و لطیفه. واقعاً هم دستت درد نکنه که در طول خرید صبوری کردی تا برام یه انگشتر طلای خوشگل ...
11 ارديبهشت 1392

دختر مامانی

دختر مامانی من! قربون شما بشم که هر جا گیر می کنی، چیزی میخوای، خرابکاری می کنی، کاری میخوای بکنی و یا میخوای بهت توجه بشه، تند تند "مامان" رو صدا می کنی تا به دادت برسه. حتی خیلی مواقع توی خواب هم کلمه ماما رو تکرار می کنی. دختر ملوسم! جدیداً هر جا میرم، دنبالم راه میفتی و تند تند خودت رو بهم میرسونی. خیلی مواقع هم که میخوای خودت رو برام لوس کنی، میای بهم می چسبی و سرت رو روی پاهام یا سینه ام میزاری. دخترک عزیزم! جالبه که هر چه بزرگتر میشی، بیشتر بهم وابسته میشی. این اواخر حتی وقتی میرم حموم، میای پشت درش میشینی و مدام در میزنی و منو صدا می کنی. اگر هم در باز باشه سریع میای تو. دختر نازنینم! هر وقت احساس می کنی از دست...
10 ارديبهشت 1392