آیلین، شمع روشنی بخش زندگیمون

گردش در پارک چیتگر

آیلین نازنینم! دیروز صبح بند و بساطمونو برداشتیم و رفتیم پارک چیتگر و چون بابا برای ماموریت باید می رفت یزد، بعد ازخوردن ناهار زود برگشتیم خونه. خاله افسانه هم برای اینکه ما تنها نمونیم اومد و شب پیشمون موند. ...
3 خرداد 1391

آیلین در بانک

آیلین عزیزم! دیروز برای گرفتن نامه بیمه، با بابا رفتیم پیش دکتری که تو را به دنیا آورده بود. بعد از اون هم رفتیم بانک. توی بانک وقتی نوبت گرفتیم دستگاه شماره 436 رو داد و این در حالی بود که حدود 200 نفری جلو ما نوبت داشتند. ولی یه آقایی وقتی تو رو بغلمون دید شماره 399 خودش را بهمون داد و از همه جالبتر اینکه زیاد نگذشته بود که یه خانمی شماره 298 را داد که با این شماره فقط 3 نفر به نوبت ما مونده بود. مثل اینکه مسابقه برای انجام کار خیر بود. الان تنها می تونم بگم از اینکه بین مردمان مهربون زندگی می کنیم، خوشحالم. به همین خاطر به بابا جون توصیه کردم از این به بعد هر وقت کار بانکی داشت تو رو با خودش ببره. ...
3 خرداد 1391

اولین روز مادر

دختر خوشگل من! دیروز اولین روز مادری بود که من مادر بودم و به خاطر وجود تو به خودم افتخار می کردم. واقعا مادر شدن حس عجیب و غیر قابل وصفه. در اصل تو هم عضوی از جامعه زنان کوچک و مادران آینده هستی، پس از صمیم قلب میگم عزیزم روزت مبارک . ...
3 خرداد 1391

آیلین و مهمانداری

آیلین جونم! این دو روز اخیر حسابی سر من و تو شلوغ بود، چون ظهر روز چهارشنبه ،خاله افسانه سرزده اومد پیشمون و بعد از اونم خاله طاهره که بخاطر رفتن به دوبی اومده بود تهران، اومد خونمون و شب هم پیشمون موند. ظهر روز پنج شنبه هم خاله نفیسه اومد دیدنت و ٢ تا لباس خوشگل هم برات کادو آورد. شب هم وقتی بابا اومد، ما رو پارک دره فرحزاد برد و تو کلی از دیدن گل و گیاه ها خوشحال شدی.   ...
3 خرداد 1391

مامان و بابای نگران

آیلین عزیزم! دیروز کلی من و بابا رو نگران کردی چون تا حالا سابقه نداشت اینقدر بیرون روی ( شماره ٢)  داشته باشی. ولی بعد از اینکه با کلی تلاش تونستیم با دکترت تماس بگیریم، گفت اگر تب نداره و استفراغ نمی کنه و خوب شیر می خوره، جای نگرانی نیست. تو هم که ماشالله اشتهات خوب بود، به همین خاطر ماهم خیالمون راحت شد. اینم عکست با پیراهنی که خاله نسیم جون برات هدیه آورده بود: ...
3 خرداد 1391

عیدیهای آیلین

دختر نازنینم! دیروز با بابا رفتیم خرید و با عیدیها و کادوهات سکه خریدیم تا در آینده، برای خودت استفاده کنیم. ضمنا کادوی تولد پسرعموت رو هم که قراره خرداد ماه به دنیا بیاد، خریدیم. مبارک هر دوتاتون باشه. در طول اون مدت تو آروم، توی کالسکه نشسته بودی و اطراف رو نگاه می کردی. هر چی باشه تو هم یه خانمی و از دیدن طلا لذت می بری. ...
3 خرداد 1391

دخترم آیلین

دختر عزیزم! چند روز پیش یه پشه ناقلا دستتو نیش زده بود به همین خاطر من که مخالف زدن توری به پنجره ها بودم به خاطر تو رضایت دادم. بابا هم زحمت کشید و پیگیری کرد تا اینکه دیروز نصب کردند. ضمناً دیروز یه اتفاق جالب هم افتاد. با آرامش داشتی شیر می خوردی، یکدفعه شیر خوردنو متوقف کردی و زل زدی به چشمای من و چندتا خنده خوشگل کردی. من که تازه داشتم کیف می کردم یکهو زدی زیر گریه و دم گوشم جیغ کشیدی. بعداً فهمیدم خوابت میاد و بی حوصله شدی. خوب عزیزم اگه خوابت میاد بخواب، چرا مامانو جن زده میکنی؟ ...
3 خرداد 1391

آیلین در پارک جمشیدیه

نازنینم! دیروز صبح مجبور شدیم تو رو از خواب ناز بیدار کنیم تا هر چه زودتر برای تمدید قرارداد با مستاجرمون بریم بیرون. به همین خاطر تمام مسیر رفت و برگشت رو خواب بودی. بعد از ظهر هم تازه خوابیده بودی که برداشتیمت و رفتیم پارک جمشیدیه. اونجا هم چون خبردار شده بودند تو قراره بری، از طرف صدا و سیما برنامه گذاشته بودند و به همین خاطر حسابی شلوغ بود. ولی هوا خیلی خوب بود و چون تو کنارمون بودی کلی لذت بردیم. ضمناً دیروز خیلی خوش خنده شده بودی و با کوچکترین حرکت می خندیدی و دل من و بابا رو آب می کردی. عزیزم امیدوارم همیشه غنچه خنده بر لبات نقش بسته باشه. ...
3 خرداد 1391